خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۰. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 20
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
با خودم گفتم خدايا اين چه داستاني است؛ چرا من را ‌آورده‌اند و قاطي اينها كرده‌اند! اينجا جاي من نيست. از راه هم كه رسيدم برخي زنداني‌ها دور من را گرفتند و گفتند كه پول داري؟ با خود گفتم نكند اين هم مرحلة جديدي است از آزار دادن من. شب اول كه گويي يك عمر بود كه گذشت. به ياد سلول انفرادي افتادم و آرزو كردم اي كاش به آنجا برگردم. به‌قدري آن شب و روز بعدش به من سخت گذشت و از نظر روحي در فشار بودم كه هيچ‌وقت يادم نمي‌رود براي اولين بار در عمرم به فكر خودكشي افتادم. ابزارش هم بود.
ديدم قاشقهايي را تيز مي‌كنند. معمولاً مي‌گفتند تيزي، از اينها استفاده مي‌كردند خود زندانيان نيز با يكديگر از اين ابزار عليه هم استفاده مي‌كردند. اما با خودم گفتم: «ما مسلمانيم، و خودكشي گناه است.» خلاصه مانده بودم. در عالم خودم بودم و غم شديدي بر من حكم‌فرما بود. نه غذا مي‌خوردم نه ميل به چيزي داشتم و دعا مي‌كردم كه مرا مجدداً برگردانند به همان تك‌سلولي كه بودم. آن‌چنان اين محيط براي من آزاردهنده بود كه به انفرادي راضي‌تر بودم تا اين محيط. فكر مي‌كنم يكي دو روز گذشته بود كه در محوطة سالن بند قدم مي‌زدم، يك‌دفعه ديدم پشت يك ستوني آيات و رواياتي نوشته شده است و توصيه‌هايي درباره صبر و استقامت آنجا ديده مي‌شود. اين جملات براي من تازگي داشت. اينها در اين محيط؟! اين آدمها كه متوجه چنین مطالبي نمي‌شوند، چه خبر شده؟ متوجه شدم كه احتمالاً اينجا زندانيان ديگري و از جمله زندانيان سياسي را هم مي‌آورده‌اند يا مي‌آورند و پس از فشارها و سختيها پناه مي‌برند به اين گونه آموزه‌هاي ديني و مذهبي كه بتوانند در واقع نيروي مقاومت خود را در اين محيط افزايش دهند. فهميدم تنها من نيستم كه اين محيط بر او فشار روحي وارد مي‌کند؛ مثل اينكه بر ديگران هم اين فشارهاي روحي وارد شده است. بعدها از آقاي جواد منصوري دربارة اين بند پرسيدم. گفت: «در همان بند پنج من را يك شبانه‌روز بيشتر نگه نداشتند بعد منتقل كردند به بند ديگر. » مرا چند روزي آنجا نگه داشتند ديدم قابل تحمل نيست. رئیس بند هم آدم خيلي خشن و بداخلاقي بود. باز هم از او پرسيدم: «من چند وقت بايد اينجا باشم؟» گفت: «معلوم نيست ممكن است تا آخر عمرت اينجا باشي!» اين مثل پُتكي بود كه بر سر من زدند اصلاً اميد مرا نااميد كرد.
او گفت: «بعضي آدمها هفت‌ ماه اينجا مي‌مانند و بعد مي‌روند دادگاه و در دادگاه تكليفشان مشخص مي‌شود.» با خود گفتم: «خدايا پس هر چه زودتر براي من جلسه دادگاه تشكيل شود تا از اين محيط نامناسب نجات پيدا كنم». يك هفته گذشت و اين وضع را هر طوري بود تحمل كردم. تا اينكه جواني را وارد بند پنج كردند. جواني دانش‌آموز و اهل تربت‌جام. اسمش هم مجيد رضائيانبود.
او را به جرم پخش‌ كنندة اعلامیه يا برگه‌هاي تبليغاتي در شهر مشهد دستگير كرده بودند. از قضا مثل اينكه در بندهاي ديگر جا نبود، او را آورده بودند به بند پنج. من خوشحال شدم كه يك هم‌نفس بين آدمهايي پيدا كردم كه اصلاً به همديگر نمي‌خورديم. من از تنهايي درآمدم و شروع كرديم به صحبت كردن. من از بيرون خبر نداشتم. او اطلاعات خيلي خوبي از بيرون داشت. فكر كردم كه اين اولين فرصت و شايد آخرين فرصت براي من باشد كه من بتوانم اطلاعات بيرون را بگيرم. از سویي هم فرصتي بود تا آنچه را در اين چند ماه بر سر من آمده بود از روز اول تا الان خصوصي با او درميان بگذارم چون تا به‌حال به كسي نگفته بودم كه چه پيش آمده و چه گذشته است. چه اوضاع و احوالي در دوران بازجويي زندان و انفرادي داشته‌ام. اصل عمليات را هنوز كسي خبر نداشت. چيزهايي را در بازجويي گفته بودم و چيزهايي هم هنوز در دل من بود. گفتم اين بهترين فرصت است ممكن است در اين فاصله مرا ببرند و اعدام كنند. مطالبي را به او بگويم تا اطلاع داشته باشد. خدا رسانده است. ديدم پسر خيلي خوبي است، سرحال و سرزنده است. البته او را چند روزي آوردند و بعد هم آزادش كردند. ديگر در زندان نگهش نداشتند.

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori