خاطرات محمدرضا حافظنیا ۲۱. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 21
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
خيلي از مسائل را به او گفتم. حتي او به من دلگرمي داد و گفت شما ناراحت نباش درست ميشود. گفتم بههرحال من كارم تمام شده و اينها را ميگويم كه يك كسي باشد حداقل اطلاع داشته باشد. كمكم از اين وضع خمودگي در بند پنج درآمدم. تا اينكه يك روز ديدم رئيس زندان كه يك سرواني بود براي بازديد آمد. من سريع رفتم پيشش. گفتم: جناب سروان من نه ابدي هستم، نه قاتل هستم، نه قاچاقفروشم، نه جاسوس هستم، نه معتادم، نه سيگاري. هيچ كدام نيستم. شما را بهخدا قسم اگر ميشود مرا از اين مجموعه خلاص كنيد. اينجا جاي من نيست. اين سروان آدم خيلي متين و خوشاخلاقي بهنظر ميرسيد و برخلاف رئيس بند كه خشن بود، پرونده مرا از رئيس بند گرفت و باحوصله نگاهي كرد و بعد گفت كه چشم، من بررسي ميكنم و رفت. همان روز ديدم كه مرا از دفتر زندان صدا كردند. رفتم و گفتند شما را ميخواهند منتقل كنند به بند ديگر. خبر بسيار خوشحال كنندهاي براي من بود. آماده رفتن شدم. مرا بردند به بند 2 زندان مشهد. بند بزرگ و وسيعي بود. انگار من اصلاً از زندان آزاد شدهام. ديدم افرادي در آنجا بودند كه گرايش سياسي داشتند. همچنين كساني را كه در مشهد دستگير ميكردند ميآوردند آنجا و زندانيان عمومي و عادي نيز در آن بند زياد بودند. بند یک (يا همان بند سياسي) براي زندانياني بود كه محاكمه شده بودند و در كنار بند 2 قرار داشت و تا حدّي ميديدم كه آنها چكار ميكنند. گاهي اوقات به كتابخانه ميرفتم. زندانيان بند یک هم ميآمدند و آنها را آنجا ميديدم. اينجا آزادتر بودم و احساس ميكردم كه از آن وضعيت بند پنج نجات پيدا كردهام. در همين حال منتظر وضعيت خودم و آينده خودم بودم تا اينكه يك روز گفتند شما ملاقاتي داريد.
ظاهراً ديگر از ممنوعالملاقات بودن درآمده بودم. من هم نميدانستم چه كسي به ملاقات من آمده است؟ براي اولين بار بود. رفتم پشت اتاق ملاقات كه شيشههاي بزرگ و بستهاي داشت و با گوشي در آنجا صحبت ميكردند. ديدم آقاي عليرضا چايچي همان رفيق سابق كه بعدها باجناق من شد به ملاقاتم آمده است. تعجب كردم. گفتم چه جرئتي كرده و آمده است به ملاقات. اصلاً فكر ميكردم هيچ كس جرئت ندارد به سراغ من بيايد. ايشان ظاهراً با يكي از مأموران زندان در بيرون تماس داشت و راهي پيدا كرده بود كه بيايد من را ببيند و صحبت كند. ديدم براي من يك كم پول و ميوه آورده است. برايم جالب بود كه يكي پيدا شده احوال من را در پس اين حادثه بپرسد. ايشان رفت و بعد از او ديديم ديگران هم آمدند. خانمش به همراه فرزند شيرخوار خود و مادرزن آقاي چايچي آمدند. بعد مادرم براي ملاقات آمد و ديدم پشت دريچه ملاقات گريه ميكند و ميگويد اين چه كاري بود تو كردي؟ سعي كردم به او دلداري بدهم. به او گفتم ناراحت نباش. بعد يك روز ديدم همسرم كه آن زمان در تهران براي بازجويي او را آورده بودند، همراه خواهرش براي ملاقات آمد. من هم از فرصت استفاده كردم و به ايشان فقط اين مطلب را گفتم كه: «شما تصميم خود را بگيريد اگر قصد متارکه دارید من آماده هستم اینجا وکالتی بدهم و شما طلاق بگیری و فكري براي آينده خودت بكني، بهخاطر من شما معطل نباش، وضع من، وضع روشني نيست كه چه خواهد شد. نبايد شما منتظر من باشي. شما از حالا آزادي هر كاري برای طلاق و متارکه ميخواهي بكن.» ايشان گويا تمايلي نداشت كه اين حرفها را از من بشنود و اصلاً به اين حرفم هيچ توجهي نكرد و يك ملاقات سادهاي انجام داد و خداحافظي كرد و رفت.
يك روز ديدم آقاي حاجسيدعلي اوليايي پسرعمهام كه در تهران با هم از دوران دانشجويي دوست بوديم و خيلي آدم روشن و عاقل و فهميدهاي بود و بعد از انقلاب هم خيلي آدم فعالي بود به ملاقات من آمد. از تهران به قصد ملاقات من آمده بود.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori