راز باغ کن تور ۲. به قلم دکتر مرضیه داودپور
راز باغ کن تور 2
به قلم دکتر مرضیه داودپور
@oralhistori
صبح بی اجازه مادر از خانه بیرون زده بودند ، در نتیجه از لقمه تو راهی و شامی کباب و کوکوشیرین ناهار خبری نبود . به تازگی مادر جان با شکار رفتن آنها مخالفت می کردو به هر ترتیبی بود سعی می کرد آنها را از رفتن به صحرا منصرف کند . اگر با زبان خوش و نصیحت نمی شد ،
با دعوا و مرافعه و ناله و نفرین .
اما حسن وعباس هم بیدی نبودند که به این باد ها بلرزند . در اصل مادر جان هیچوقت با این کار موافق نبود ، چه حالا چه وقتی که با پدر خدا بیامرزشان به شکار می رفتند.
زمستان ها وقتی که هوا سرد می شد و دور کرسی جمع می شدند و تخمه تف داده و گندم برشته و نخود مشگل گشا می خوردند ، نصیحتشان می کرد که :
خدا رو خوش نمیاد ، برای یک کف دست گوشت ، حیوون های زبون بسته رو ناکار نکنین . نفرینتون می کنن .
بعد هم از در تهدید و ارعاب در می آمد و با لحن عجیبی می گفت :
کسی چه می دونه ؟ شاید بعضی از این پرنده ها جن باشند و ازتون انتقام بگیرند!
دست آخر هم فتیله چراغ گردسوز را پایین می کشید وبرای آنها که کم سن وسال تر از حالا بودند ، قصه و داستان تعریف می کرد . قصه دختر شاه پریان ، قصه جن و پری ، قصه جن هایی که سم داشتند و صبح زود در کنار خزینه حمام جشن عروسی به پا می کردند و پنجه های گردشان را به زمین می کوبیدند و سر و صدا راه می انداختند . قصه نمکی ، دختری که در چنگ دیو اسیر بود و شب ها سرش را می جورید و برایش قصه می گفت تا دیو خوابش ببرد .
وقتی مادر با صدای نرم خود می گفت :
هفت درو بستی نمکی یک درو نبستی نمکی ، خواب کم کم به سراغشان آمده و چون مخملی نرم ، در پلک های خسته شان می خزید .
اما همین که هوا گرم می شد و فصل شکار می رسید ، تمام تهدید ها وقصه های ترسناک ، دود می شد و به هوا می رفت و عشق به شکار که از پدر خدا بیامرزشان به ارث رسیده بود ، تمام وجودشان را پر کرده و حرف اول را میزد و حسن وعباس را که دیگر پشت لبشان سبز شده بود و صدایشان دورگه ، به دشت و صحرا می کشاند .
آن روز صبح زودهم با عجله ، چند لقمه نان بیات و پنیر برداشته و بی سر و صدا به کوچه زده بودند . حسن از شب قبل ، تفنگ سرپر را به همراه ساچمه و باروت در کیسه شکارشان گذاشته و چند تکه پارچه کهنه از دست بقچه مادر کش رفته بود .
وه که چه عشقی داشت در کوه و کمر دویدن و سینه از هوای خوش و تازه صبحگاهی انباشتن !
غبار چهره از آب سرد چشمه زدودن و عطر پونه و کاکوتی را به مشام خود رساندن !
با شنیدن صدای سینه سرخ و چکاوک ، دست بر پیشانی بردن و به امید یافتن شکار دور دست ها را پاییدن !
صدای خشک چکاچک و چکاندن ماشه را شنیدن و لگد قنداق تفنگ را برشانه احساس کردن !
با احساس تشنگی و خستگی ، روشن کردن آتش و از کتری دود زده ،
چای نوشیدن !.........
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori