راز باغ کن تور ۱. به قلم دکتر مرضیه داودپور
راز باغ کن تور 1
به قلم دکتر مرضیه داودپور
@oralhistori
با فرا رسیدن بهار ، مادر جان کرسی را برداشته بود و به جای آن رختخواب حسن و عباس را پهن کرده بود و مریض داری می کرد . پارچه نم زده را که از حرارت بدن حسن گرم شده بود بر می داشت و پس از خیساندن آن بر پیشانی تب دار عباس می گذاشت و به سراغ کاسه جوشانده می رفت و با فروکش کردن تب پسرها بین رختخواب آنها
می نشست تا با حرف های خود سر گرم شان کند . اما بر خلاف گذشته نمی توانست برایشان قصه بگوید . همین که حرف قصه به میان می آمد ،
رنگ ازروی حسن می پرید وعباس لحاف را بر سرش می کشید .
هنگام غروب آفتاب ، وقتی که حسن و عباس از کوچه می گذشتند ، هوا مثل سحر گاه که به شکار می رفتند ، تاریک و روشن بود.نسیم ملایمی ردیف کاج های قدیمی کنار دیوار بلند باغ کن تور رابه آرامی تکان می داد و با خود عطر ملایم شبدررا در کوچه می پیچاند.
برگ های درختان نارون ، از بالای در کهنه وچوبی باغ به کوچه سرک می کشیدند و با شکافتن آرام هوا ، زمزمه نا محسوسی چون پچ پچ زنان فضول همسایه را به گوش عابران می رساندند . بوته های سبز گل استکانی با گل های نارنجی رنگ شان ، از دیوار کاهگلی رو به زمین افشان شده و برگ های سبز رونده از هر روزنی به بیرون خزیده و به همراه خود ، نیلوفر های آبی را به کوچه آورده بودند. اما برخلاف صبح ، از صدای جیک جیک گنجشگان که با جثه کوچکشان از این شاخ به آن شاخ می پریدندو با طلوع خورشید معرکه می گرفتند ، خبری نبود و بق بقوی کبوتران و نغمه بلبلان و آوای نا مفهوم طوطیان که بربلندای درختان باغ لانه داشتند نیز به گوش نمی رسید . تنها گهگاه ، صدای خسته و بریده چند زاغ پیر سکوت کوچه را در هم می شکست .
درآ ن ساعت روز حتی از جیغ و داد ننه منیر نیز خبری نبود .
ننه منیر ، نگهبان پیر و بد اخلاق باغ کن تور بود که خانه اش در گوشه باغ در نزدیکی قبرستان روس ها قرار داشت و با چوب دستی دنبال سر پسر های محله که اغلب اوقات سر به سر او می گذاشتند کرده یا اینکه با پراندن سنگ ، آنها را از اطراف باغ دور می کرد.
پوتین های سنگین و کهنه ، پای عباس را می زد و شکمش از گرسنگی به صدا در آمده بود و از همه بدتر آن که حسن هم همراه چندان خوش خلقی نبود تا برایش کمی نک ونال کند . پس با دلخوری قلوه سنگی را که سر راهش سبز شده بود با نوک پا به سمتی انداخت و خم شد و پوتین تنگ را از پایش بیرون کشید و سنگ ریزه ای را که در پنجه اش جا خوش کرده بود ، به بیرون پرتاب کرد . بعد هم پوتین را محکم به زمین کوبید و دق دلی اش را با گفتن یک کلمه خالی کرد :
لاکردار!...........
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori