خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها. قسمت ۲۱. نان خالی را بین آن‌ها تقسیم کردند

خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها
قسمت 21
@oralhistori
اَباها نان خالی را بین آن ها تقسیم کردند. گاراژ مساعده ارباب ها را داد و صورت حساب ها بسته و قرار شد آن ها با دو دستگاه اتوبوس عازم قزوین شوند. هر اتوبوس تقریبا 95 نفر مسافر داشت. سر کار گرها کرایه رفتن به قزوین را نداشتند باید کرایه آن ها پس کرایه می شد. به علاوه سر کارگرها به ازاء هر کارگر از گاراژ50 تا 100 تومان هم مساعده می گرفتند. پول را بین کارگران تقسیم می کردند آن ها با این پول آرد و قند و چای می خریدند و برای زن و بچه و پدر و مادر خود به روستا می فرستادند. کارها به گفته خودشان راست و ریس و به گفته ما تشکیلاتی و اُرگانیزه بود. یعنی عده ای دلال کارشان همین بود. آنها اسم شان و اسم آبادیشان را به دلال ها می گفتند و پولشان را هم به آن ها می دادند. دلال‌ها، آردو قند و چای را روانه روستای آن ها می‌کردند. از همین جا بهره کشی از این بیچاره‌ها شروع می شد. دلال ها در این کار سود خوبی می بردند. مسافر کتیرایی وقتی در اتوبوس می نشست، اتوبوس باید یکسره به قزوین می رفت. اگر وسط راه می ایستاد و این مسافرها پیاده می شدند، دیگر خودشان نمی توانستند سوار شوند. چیدن حدود صد نفر داخل اتوبوس 40-38 نفره آن زمان خودش هنر بود. ارباب ها به اَباها نان خالی و کوزه های آب را تحویل دادند، اتوبوس ها هم از گاراژ حرکت کردند. من آن سال دو سه باری با اتوبوس ها به بافق رفتم و با مسافر کتیرایی به یزد برگشتم. خیلی دلم می خواست به قزوین و کردستان بروم و کار کردن این ها را ببینم. وقتی این مسافرها به گاراژ قزوین می رسیدند. نمایندگان تجار کتیرا در گاراژ حاضر بودند. پول کرایه اتوبوس ها و پول مساعده ای که از گاراژ یزد گرفته بودند را فوری می دادند. گاراژ یزد هم باید در قزوین یک نماینده می داشت تا پول مساعده را بگیرد و فوری به یزد بفرستد تا این پول برای گروه های دیگر استفاده شود. سال 1342 قرار شد من به عنوان نماینده گاراژ به قزوین بروم. آخرین امتحان مدرسه تمام شد و من عازم قزوین شدم. من چهار سال، سالی یک ماه در قزوین بودم و کار گرفتن پول و ارسال آن را به یزد انجام می دادم. خود این امر بخشی از خاطرات نوجوانی من است که اگر همه اش را بخواهم بنویسم از حوصله شما خارج است. بالاخره عازم قزوین شدم. من چشم سفید، با جیب خالی سوار ماشین کتیرایی ها شدم و به قزوین رفتم. نه ریالی در جیبم بود و نه مدیر و مدیر داخلی گاراژ را گفتند حالا که تو داری به قزوین می روی تا این کار را انجام دهی پول داری یا نه؟ ماشین مال آقا حشمت اردکانی بود. در راه مهمان راننده بودم و به محض رسیدن به قزوین هم که نماینده تجار پول مساعده را دادند. 5 تومان برای خودم برداشتم و باقی را فوری توسط بانک صادرات به یزد ارسال کردم. در آن سال جاده یزد تا قم همه جا خاکی بود. حتی از داخل شهر اردکان و نایین هم که عبور می کردیم خیابان هایشان خاکی بود. هیچ قهوه خانه ای اجازه نمی داد اتوبوس کتیرایی جلوی آن بایستد. مسافرهای کتیرا نه چای می خوردند و نه ناهار و شام، فقط توالت ها را کثیف می کردند. اتوبوس ها وسط بیابان برای نماز ایستادند. حالا این مسافرهای پیاده شده اند مگر می توانند سوار شوند؟! هر طوری سوار می شدند ماشین پر می شد و ده پانزده نفر بیرون از ماشین می ماندند.

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori