خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها. قسمت ۲۰

خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها
قسمت 20
@oralhistori
سرگذشت کتیرایی‌ها بخش مهمی از این کتاب را تشکیل می‌دهد. دلیلش چند چیز است. اول اینکه بخش مهمی از خاطرات جوانی من است. دوبار در سنین نوجوانی تنها، به کوه‌های کردستان سفر و با مردمی زندگی کردم که عصاره‌ای از فقر و فاقه بودند. دوم این که فکر کنم تا به حال کسی درباره زندگی عادی و روزانه این مردم مطلبی ننوشته است. سوم این که هنوز هم تعدادی از کتیرایی‌ها دوستان دوران نوجوانی مرا تشکیل می‌دهند. آخر این که زندگی بعضی از بچه‌های کتیرایی که با سعی و کوشش و تلاش، خود و خانواده خود را از فقر و فاقه نجات دادند شاید درسی باشد برای جوان‌هایی که نانشان آماده است و سستی می‌کنند.
اردیبهشت سال 1341 بود و هنوز امتحانات شروع نشده بود من هم 14 سال بیشتر نداشتم دو دستگاه اتوبوس در گاراژ آماده می‌شد تا به بافق بروند و مسافر کتیرایی بیاورند. قرار شد من هم همراه آن ها به بافق بروم. وصف جاده خاکی، شنی یزد به بافق را در جای دیگر کرده‌ام. بعد از 6-5 ساعت اتوبوس ها به بافق رسیدند. دور امام زاده از آدم سیاهی می زد. از آدم 60-50 ساله تا بچه 9-8 ساله. آدم بزرگ ها را مرد، نوجوان ها را نیم مرد و بچه ها را ثلثه مرد می گفتند. آن ها با ماشین باری و حتی بعضی با پای پیاده از دهات بهاباد و بافق آمده بودند. هر 15-10 نفری یک بزرگ تر به نام اَبا داشتند. اَبا حسن، اَبا حیدر....و هر چهل پنجاه نفری یک ارباب کلان یا کل داشتند. اکبر تیموری، آقای دانشی، آقای کوهستانی و.... اصطلاحی که کارگرهای گاراژ برای سوار کردن مسافر کتیرا به کار می بردن «چیدن» کتیرایی ها در اتوبوس بود. آقای سید مهدی زیبایی، آقا سید محمد مصباح، آقا سیدحسن داستانی، کارگران گاراژ، کتیرایی ها را با هر زحمتی بود در اتوبوس و بالای اتوبوس سوار می کردند. بعضی ها بقچه ای داشتند شامل کمی نان خشک یک زیر شلوار و پیراهن اضافی، ولی خیلی ها هم هیچ نداشتند. خودشان بودند یک زیر شلوار ساده از پارچه جیم یزد و یک پیراهن. والسلام.
آن ها برای چهار تا پنچ ماه اجیر می شدند. اجیر یعنی کارگری که همه مخارجش به عهده ارباب است و او هم باید همه وقتش را از صبح سحر تا آخر شب در اختیار ارباب بگذارد. اجیری نوعی اسیری، نوعی بردگی است. آن ها خود را برای چهار تا پنج ماه می فروختند. در مقابل نان بخور و نمیر، باید تا آخرین توان کار می کردند. اصطلاح کارگری در بین نبود اصطلاح اجیر و اجیری به کار می رفت. سر شب از بافق حرکت کردیم و نیش آفتاب در یزد بودیم. همه گاراژ پر از آدم بود. جواد دالان دار به آقای وطن خواه مدیر داخلی گاراژ التماس می کرد که زودتر از این ها را راهی قزوین کنید که تمام گاراژ را پر از کثافت کردند. آخر بسیاری از این ها برای اولین بار به شهر می آمدند. در روستاهای خودشان مستراح نداشتند. هر جا می شد وسط بیابان کارشان را می کردند. گاراژهم چهار پنج تا مستراح بیشتر نداشت. این ها بر حسب عادت وبر حسب نیاز هر کجای گاراژ می شد خود را راحت می کردند.

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori