سنگی که سردر موزه صنایع دستی فعلی در آرامگاه نادر است، ماجرای جالبی دارد

سنگی که سردر موزه صنایع دستی فعلی در آرامگاه نادر است، ماجرای جالبی دارد. این سنگ، یک‌تکه است و حدود یک متر‌وخورده‌ای می‌شود. یکی از سنگ‌تراشان به‌زحمت تمام سنگ را تراشیده بود، اما دو سانت کم داشت. مهندسان خارجی هم با اینکه می‌دانستند سنگ دو سانتی کم دارد، اجازه نصب داده بودند. جای خالی را هم با سیمان پر کرده بودند. بعد از مدتی مهندس سیحون برای سرکشی به باغ آمد. مهندس، چشمان تیزبینی داشت و با یک راه رفتن در باغ، سریع می‌فهمید کدام سنگ بد کار شده. تا چشمش به سنگ بالای موزه صنایع دستی افتاد، پرسید این سنگ را چه کسی گذاشته بالا؟ باغ نادری چهار مهندس خارجی به نام‌های بوشگو، فیانگر، کنستانتن و کریستو داشت که هریک زیر نظر مهندس سیحون، مسئول یک کار بودند. در میان مهندس‌ها مسئولیت کریستو از بقیه بیشتر بود. سیحون، کریستو را صدا کرد و گفت این سنگ ناقص است، چرا کار گذاشتید؟ بیاوریدش پایین و خرابش کنید. او سنگ را شکست و دوباره ما را فرستاد، برویم از کوهسنگی سنگ بیاوریم. خودش هم نظارت کرد تا سنگ این‌بار دقیق تراشیده شود. او کوچک‌ترین نقصی را در کار نمی‌پذیرفت و می‌گفت همین یک نقص کوچک به‌مرور زمان موجب خراب شدن کل کار می‌شود. در آن ماجرا مهندس سیحون، همه مقصران را توبیخ کرد.
@oralhistori
استخوان‌بندیِ درشتِ نادر را دیدم
وقتی آرامگاه سابق نادر را خراب کردند، بقایای جنازه او و کلنل محمد‌تقی‌خان پسیان را از قبر بیرون آوردند. این کار برعهده کارگران بنا بود، اما همه شاهدش بودیم. استخوان‌های نادر را به همراه قدری از خاک زردی که اطراف جنازه بود، بیرون آوردند و در نایلون بزرگ و سپس تابوتی گذاشتند. نیازی به بردن تابوت به سردخانه نبود، آخر گوشت و خونی نمانده و فقط استخوان بود. استخوان‌ها کامل بود، فقط سرش جدا بود. سر محمدتقی‌خان هم جدا بود. هیکل نادر، درشت‌تر از محمدتقی‌خان پسیان بود. در کتاب‌ها خوانده‌ام که در دنیا تنها چهار نفر با دو دست شمشیر می‌زدند، یکی از آن‌ها نادرشاه است که با یک دستش، تبرزین و با دست دیگر شمشیر می‌گرفته است. شاه‌اسماعیل صفوی و تیمورلنگ و سزار روم سه نفر دیگری هستند که دو دستی می‌جنگیده‌اند. از سال35 تا 45 تابوت‌ها در مکان دیگری قرار داشت و بعد که کار ساخت آرامگاه تمام شد، تابوت‌ها را آوردند و حجت‌الاسلام محمود روح‌بخش بر آن‌ها نماز میت خواند و سپس در مراسمی رسمی دفنشان کردند. به‌جز آقای روح‌بخش، بنّا و سنگ‌تراش و کارگر و حتی مهندس‌های خارجی در نماز میت شرکت کردند.
با تولد پسرم، سنگ‌تراشی را کنار گذاشتم
بعد‌از پایان کار راه‌آهن برای ساخت پلی در قوچان عازم این شهر شدم. قوچان دو پل دارد؛ یکی را روس‌ها ساختند و ما رفته بودیم تا دیگری را بسازیم. آنجا مشغول کار بودم که اولین فرزندم به دنیا آمد. همسرم در مشهد تنها بود و من در قوچان، کسی را هم نداشتم که بگویم برود و مراقب همسرم باشد. به همین خاطر کار سنگ‌تراشی را کنار گذاشتم؛ آخر دیگر در مشهد نیازی به سنگ‌تراش نبود و من هم دیدم نمی‌شود هر بار در شهری باشم و همسر و فرزندانم را تنها بگذارم.
مغازه‌دار شدم
ما جماعت زحمت‌کش بالاخره برای خودمان کاری پیدا می‌کنیم. من هم در میدان‌بار نوغان مشغول به کار شدم و مغازه برنج‌فروشی راه انداختم. هنوز آن مغازه را داریم و از برکت همان خانه خریدیم و الان هم از پول اجاره‌اش روزگار می‌گذرانیم. چهارپسر و یک دختر دارم. یک پسرم شهید شده است. از بعد سکونت در مشهد هم دوبار بیشتر به زادگاهم در آذربایجان نرفته‌ام.
@oralhistori
حل معمای مجسمه‌های شاه
وقتی در باغ نادری مشغول به کار بودم، مجسمه نادر را که ساخته ابوالحسن‌خان صدیقی است، درون صندوق از ایتالیا آوردند. در آنجا دیدم که در پاهای عقب اسب سرب ریختند تا محکم بایستد و خراب نشود. این در ذهنم مانده بود تا اینکه در بحبوحه انقلاب وقتی داشتم از مغازه به خانه برمی‌گشتم، دیدم جوان‌ها در میدان مجسمه (شهدا) می‌خواهند مجسمه شاه را سرنگون کنند. هرچه تلاش می‌کردند نمی‌توانستند مجسمه را تکان دهند. یادم آمد که پاهای مجسمه‌ها را سرب می‌ریزند. گفتم آتش بیاورید؛ باید سرب را آب کنیم. جوان‌ها رفتند از ماشین‌هایشان بنزین آوردند و ریختند پای مجسمه. سرب ملایم شد. بعد با ریسمان کشیدیم و مجسمه پایین آمد. جوان‌ها مرا روی شانه بلند کردند. گفتم من یک کارگر ساده‌ام و هرآنچه در باغ نادری دیده بودم، منتقل کردم. بعد جوان‌ها مرا با خودشان به فلکه تقی‌آباد بردند و مجسمه آنجا را هم به همین شیوه سرنگون کردیم. خلاصه به یک نصف روز همه مجسمه‌های شاه در هتل هایت(هما)، میدان تقی‌آباد(شریعتی)، بیمارستان شهناز(قائم) و... را پایین کشیدیم.
مصاحبه کننده: شیما سیدی
به نقل از شهرآرا محله 3 تاریخ: 30 خرداد 1395