خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت پانزدهم. بی گفت: من می‌گویم در خانه‌ی ابو الفضل به روی همه باز است

خاطراتی از کتاب شازده حمام
قسمت پانزدهم
@oralhistori

بی بی گفت: من می گویم در خانه ی ابو الفضل به روی همه باز است. آن ها هم بیایند ولی برای این که مطمئن شویم یکی برود از آقای پیشنماز محله این موضوع را مسأله کند. هرچه ایشان گفت انجام می دهیم. همه این رأی را قبول کردند. قرار شد غلام سیاه دوچرخه اش را سوار شود و فوری برود آقای پیشنماز را پیدا کند و بپرسد: مردم منشاد هم می توانند در نذر ابو الفضل شرکت کنند یا نه؟ و می توانند میوه بیاورند و میوه ی آن ها را مردم دیگر حق دارند بخورند یا نه؟ سال های سال شاید بیش از دو سه قرن عده ای سیاه زرخرید غلام و کنیز در یزد زندگی می کردند. آن ها بیشتر در خانه های اعیان و اشراف به کارگری مشغول بودند؛ ولی غلام و کنیز بودند. آن ها چون نسل اندر نسل در خانواده ای زندگی می کردند جزء اجزای خانواده می شدند. بعضی از آن ها هم باسواد بودند و در حجره ها کمک ارباب خود بودند. چندتایی هم حسابدار بودند. بعضی از زن های سیاه هم ملا و باسواد بودند و برخی از آن ها در امور خانه و بیرون خانه خیلی مدیر بودند و به بچه ارباب ها و گاهی هم به خود ارباب ها تحکم می کردند. عده ای از این سیاه ها هم آزاد بودند یعنی غلام و کنیز نبودند. بازارچه و کاروانسرای غلامعلی سیاه بین محله ی خواجه خضر و میدان میرچخماق هنوز پابرجاست. کافه رستوران غلامعلی سیاه در خیابان کرمان بود. شوهر یکی از خاله های من هم یکی از همین سیاهان آزاد معروف به عباس سیاه بود؛ البته چون بعضی از این سیاه ها دورگه بودند پوست روشنی داشتند. این گروه از حدود پنجاه سال قبل کم کم در یزد کم شدند و عملاً امروز از نژاد سیاه آفریقایی خالص در یزد کسی نیست ولی دورگه هایی که باز هم دورگه شده اند خیلی هستند. عصر برده داری بود. عصری که هنوز در بشاگرد و دهات کتیج و شهرک هایی از بلوچستان مثل قصر قند، پیشین و بیره ادامه دارد و به پایان خود نزدیک می شود. این غلام ها و کنیز ها تعدادی به خواسته ی خودشان و تعدادی هم به اشاره ی ارباب هایشان برای کمک به مجلس نذر ابو الفضل العباس آمده بودند. غلام سیاه که دوچرخه سوار شده بود تا برود آمدن و نیامدن منشادی ها را از آقای پیشنماز سؤآل کند، یکی از این سیاهان آفریقایی الاصل بود؛ اما او مردی امین، درستکار و مورد وثوق بود. یک ساعتی گذشت آغلام برگشت گفت: آقا گفته است: «هر کس در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش نپرسید. آقا گفته است: درِ خانه ی امام حسین علیه السلام و برادرش ابو الفضل علیه السلام به روی همه باز است. منشادی ها هم بیایند. مردم میوه ی آن ها را هم بخورند. هیچ اشکالی ندارد. باشد که خداوند و ابا الفضل العباس آن ها را از گمراهی و ضلالت برهاند. پیغام به منشاد رسید. فردا صبح یک اتوبوس از مردم منشاد مرد و زن و بچه برای شرکت در نذر ابو الفضل بی بی صغری به خانه ی اردشیر کی‌نژاد آمدند. میوه ی فراوان سیب، گلابی، هلو، انگور، انجیر، مغز گردو و پنج حلب پنیر هم با خود آوردند. شاید بی اغراق سه هزار کیلو میوه بود. میوه ها را با ماشین از ده به شهر آوردند و از گاراژ اطمینان بار هفت گاری کرده بودند و به خانه ارباب اردشیر آوردند. حدود پانزده شهریور سال 1337 بود. سفره ی ابو الفضل در خانه ی ارباب اردشیر کیپور زرتشتی با مشارکت مردم چند محله ی یزد، حاجیخان سنندجی، عده ای از یهودی ها و تعدادی از مردم منشاد یزد برگزار شد. من در عمرم سفره ای به این زیبایی، پر‌رنگی و پر‌رونقی و صفا و صمیمیت ندیدم. مردان در باغ پهلوی که از باغ ارباب اردشیر هم بزرگ تر بود پذیرایی می شدند و زنان در خانه ی ارباب اردشیر ناهار می خوردند......ادامه دارد

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori