تا جنس نرینه‌ای در خانه نباشد. باید تمام قندان‌ها سرپر می‌بود و یک نوع میوه فصل هم گردانده میشد

@oralhistori تا جنس نرینه ای در خانه نباشد. باید تمام قندان ها سرپر می بود و یک نوع میوه فصل هم گردانده میشد. سیب گلشاهی یا خیار گل به سر یا زردآلوی رسیده. به مناسبت آن روز قاب شیرینی سر به کوت نان برنجی داشت و بشقاب های رنگی نیز از روی رف پایین آورده شده و به دقت گردگیری شده بود، قلیان ها با بادگیر های نقره و برنجی شان آماده دور تا دور حوضخانه چیده شده بودو زغال میم ها در سر قلیان ها افروخته و آماده چاق کردن بودند و تنباکوی آنها بوی خوشی از نظر قلیان کش ها می داد و آقا بزرگ بیچاره در چند روز اخیر، در پی تنباکوی اعلا و اجناس دیگر همه کوچه نو را زیر پا گذاشته بود تا همه چیز مطابق سلیقه خانم بزرگ سختگیر باشدو هیچکس نتواند از پذیرایی ایراد بگیرد. سماور برنجی بزرگ را در اتاق مجاور تالار آتش کرده بودند و چای در قوری بزرگ چینی مخصوص روضه خوانی دم کشیده بود و زیر استکانی ها و قندان های یک نفره آماده بودند و عروس عمو نیز پای سماور نشسته بود تا با خبرگی خاص خود استکان های کمر باریک را بشوید و ته مانده چای قبلی را در جام زیر سماور خالی کند و مجددا آن را از چای پر کند. خاله های اقابزرگ که به آنها دیزه آمنه و بلقیس می گفتند آمده بودند و خانم بزرگ آنها را در شاه نشین تالار نشانده بود. شیشه های رنگی پنجره روی قالی اتاق نقش های رنگی انداخته بود و مهمان ها یکی یکی از راه می رسیدند
@oralhistori
بر پا کردن یک روضه خوانی آداب خود را می طلبید. اگر تابستان بود باید بادبزن های حصیری کوچک جا به جا روی قالی در دسترس مهمان ها قرار داشت و حتی در گرداندن شیرینی باید ملاحظه خاصی صورت می گرفت. یک بار که پس مراسم چهلم پسر دایی اقابزرگ خانواده او برای بازدید تعزیه شان به روضه خانم بزرگ آمده بودند، او بی خبر از این که آنها قرار است سر برسند به جای خرما و قاووت یا همان مخلوط قهوه و شکر و آرد نخود، شیرینی گردانده بود و موجب دلخوری اقوام شوهرش را فراهم کرده بود. آنها هیچوقت دیگر قدم به خانه خانم بزرگ نگذاشتند گرچه پسرشان که بعد ها کشتی گیر معروفی شد همچنان نام اقابزرگ را به عنوان پسوند، به دنبال نام فامیل خود داشت.
در ان چهارشنبه دوم ماه، هیچ چیز جای ایراد نداشت اما قمر خانم به محض رسیدن ایرادی گرفت که خانم بزرگ هرگز فکرش را نکرده بود و این ایراد او را دستپاچه و پکر کردو کسی را که خود زنی حاضر جواب گزیده گو بود و او نیز همچنان به رک گویی بین دیگران شهرت داشت، به سکوت در برابر مهمان واداشت.
قمر خانم همینکه چشمش به دو دختر میانی صاحبخانه یعنی مآدر و خاله من افتاد سوال کرد :
بتول و فاطمه کلاس چند هستند؟
و خانم بزرگ گفت که آقا بزرگ اجازه نمی دهد آنها مدرسه بروند و قمر خانم که صراحت لهجه داشت و معتقد بود که بیسوادی سبب عاطل و باطل شدن آدم ها می شود، فورا سرزنش را آغاز کرد و گفت : فردا با دو دختر بیسواد می خواهی چه کنی؟ و دیگر نمی دانم با چه زبانی صحبت کرد که همین که روضه تمام شد و اقابزرگ پرده تالار را پس زد و سوال کرد : خانم روضه ات با ابرو برگزار شدیا نه؟
خانم بزرگ شکوه را آغار کرد که قمر خانم چنین گفت و چنان کرد و درباره بیسوادی و مدرسه نرفتن دختر ها به من طعنه زد و آقا بزرگ همانجا به فکر فرو رفت و این تلنگر قمر خانم باعث تکان خوردن و تحولی در او شد تا جایی که در تصمیم خود تجدید نظر کرد.
ادامه دارد
@oralhistori