خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت چهاردهم

خاطراتی از کتاب شازده حمام
قسمت چهاردهم
@oralhistori
حاجی شهبخش خودش کارگر گرفته بود و شب قبل به یخچال طبیعی تزرجان یزد رفته بود و یخ آورده بود و یخ مجلس را تأمین کرد. از روز چهارده پانزده نذر بی بی صغری که مردم پشت سر هم اجناس مختلف برای سفره می آوردند بی بی صغری از حسن وارسته هم خواسته بود که حسابدار باشد و اجناس را تحویل بگیرد. او روز آخِر اجناس را وزن کرد و در کاغذی نوشت و من کاغذ را بعد از پنج سال از او گرفتم و آمار را در دفتری یادداشت کردم و حالا آ« را برای شما نوشتم.
روز آخِر، روزی که فردایش باید سفره می انداختند در خانه ی ارباب اردشیر غلغله بود. گوسفند ها را می کشتند. عده ای از زن ها سبزی پاک می کردند. عده ای قند می شکستند و مسگر های محله بساط چای را برقرار می کردند. عده ای خانه را فرش می کردد. عده ای از محلات دیگر می آمدند و قند و چای می آوردند. زن های یهودی هم آمده بودند. با خود یک مقدار زیادی عرق نعناع، عرق بید و بیدمشک آورده بودند. عرق ها را در گاری گذاشته بودند و از محله ی یهودی ها که آن طرف شهر بود آورده بودند. آن ها شکر و آبلیموی فراوان هم آورده بودند. در این گیر و دار پیغامی رسید. عده ای از مردم منشاد هم پیغام داده بودند که اگر بی بی صغری و مردم قبول کنند، آن ها هم در نذر ابو الفضل شرکت کنند و میوه ی سفره به عهده ی آن ها باشد. بی بی صغری دودل شد. مردم هم نمی توانستند تصمیم بگیرند که منشادی ها بیایند یا نه. عده ای شک داشتند که باید این شرکا را هم بپذیرند یا نه. عده ای می گفتند: به هیچ وجه آن ها نباید بیایند؛ آن ها از ما نیستند؛ ابو الفضل العباس راضی نیست که آن ها در نذرش شرکت کنند. عده ای می گفتند: همه باید بیایند. من در عالم بچگی نمی فهمیدم چرا نباید آن ها به هیچ وجه بیایند؟ چرا سنی، شیعه، زرتشتی و کلیمی در سفره ی ابو الفضل شرکت کنند اشکالی ندارد و ابو الفضل العباس راضی است ولی منشادی ها نباید بیایند آن ها از ابو الفضل العباس نیستند؟ این مطالب برایم سؤال بود. اکثریت می گفتند: منشادی ها هم بیایند. چه اشکالی دارد؟ آن ها هم بیایند. حتماً آن ها هم عشق و علاقه به ابا الفضل دارند. بالاخره آن ها هم ایرانی هستند اما عده ای محکم و قاطع می گفتند: آن ها نباید بیایند؛ ما میوه ی آن ها را نخواستیم.
بی بی صغری چادرش را زده بود به کمر و امر و نهی می کرد. بچه هایی که توی حوض خرابه افتاده بودند همه آمده بودند و کمک می کردند؛ حتی آن دو بچه ی کولی دست و پا شکسته هم کار می کردند. خواهر، مادر و اقوامشان هم با لباس های مخصوص خود آمده بودند و تعداد زیادی دایره با خود نیز آورده بودند. آن ها کولی های محله ی ما بودند و غربال، داس و چاقو، دایره و دف می ساختند. خیلی هم خوب دایره می زدند. بالاخره هفت هشتتا زن ها و مرد ها گفتند: بی بی صغری تو چه می گویی؟ منشادی ها هم بیایند یا نه؟ ... ادامه دارد

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori