خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۰. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 10
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
او مي‌خواست با اين حرفها خود را فردي انقلابي معرّفی کند، ولی من چيزی به رو نياوردم و در عالم خود بودم و از همان اول هم شروع كردم به لنگان لنگان راه رفتن و از اين كار قصد تمارض داشتم. مي‌گفتم پاهايم درد مي‌كند و نمي‌توانم راه بروم. دردي نداشتم ولي براي اين كار دليلي داشتم. ما سه افسر بوديم؛ يكي سروان منافي كه افسر كادر ارتش بود، ديگري همين آقاي مختاري و در آخر من. ستوان طاهري فرماندة گروهان هم جلو بود و ما سه‌نفر پشت سرش در حال حركت بوديم. چون بين اين مجموعه من از همه قد كوتاه‌تر بودم سمت چپ مي‌افتادم و وقتي گروهان به‌سمت جايگاه لشکر دور مي‌زد آقاي مختاري كه قد بلند بود سمت راست و كنار جايگاه مي‌افتاد و ستوان منافي كه كادر بود و آدم متديني به نظر مي‌رسيد و رشتي هم بود وسط مي‌افتاد و من هم به‌سمت داخل ميدان يعني دور از جايگاه مي‌افتادم. فكر كردم آن لحظه‌اي كه بخواهم بروم به جایگاه حمله كنم در حالیکه همه دارند قدم‌رو راه مي‌روند و جلوي جايگاه، پاها راست و كشيده است، و پشت سرم نیز افراد گروهان حركت مي‌كند و جلويم سروان طاهري است و سمت راستم فرماندهان دسته‌هاي ديگر هستند بنابراين چكار كنم؟ همين مسئله معما شده بود براي من، چه جوري حلش كنم؟ به فكر افتادم از محل گردان، خودم را به تمارض و پادرد بزنم و بگويم من پاهايم درد مي‌كند و بگذاريد بروم كنار قرار بگيرم و جاي خودم را با مختاري عوض كنم، يعني مختاري بيايد اين طرف سمت چپ، درست سمت عكس آنچه تا آن زمان عمل مي‌شد. آنكه قدبلند است بيايد اين طرف و من كه قدكوتاه هستم بروم آن طرف و آرايش عوض شود. در راه كه مي‌رفتيم يكي دوبار به مختاري گوشزد كردم كه من پاهايم درد مي‌كند يا بايد در حالت قدم‌رو از گروهان كنار بروم يا اينكه جايمان را با هم عوض كنيم. گفت حالا يك كارش مي‌كنيم بگذار آنجا برسيم.
رسيديم به ميدان صبحگاه توپخانه كه ميداني بزرگ و زمين آن تر و تميز بود. واحدهاي رزمي و پياده و توپخانه با هزاران نفر سرباز و درجه‌دار و افسر همه دور تا دور ميدان ايستاده بودند. واحدهاي نظامي با تفنگهايشان و با سرنيزه‌هايشان ايستاده بودند و يك ميدان رزم بزرگ را به نمايش گذاشته بودند. تا چشم كار مي‌كرد گروهانها و گردان‌ها به‌ترتيب در اطراف ميدان استقرار پيدا كرده بودند. با سلاحها و سرنيزه‌هايشان آماده رژه بودند. من هم ايستاده بودم. يعني در محلي كه بايد مي‌ايستادم و هیبت لشکر و میدان در من و اراده من تأثیری نداشت. ناگهان متوجه شدم تيمسار شهيرمطلق فرمانده لشکر برگشته است و در محل صبحگاه حضور دارد! با خود گفتم: حتماً رمزي در اين كار است، او در تهران بود، چطور برگشته است، قرار نبود اينجا باشد حتماً سرّي در كار است. و خدا مي‌خواهد امروز كاري به‌دست بنده ضعيف انجام شود.
در همين حال و هوا بودم كه ديدم سخنراني سرلشکر شهيرمطلق شروع شد و او در سخنراني‌اش شروع كرد به بدگويي از مردمي كه به تظاهرات مي‌آيند و نغمه‌سرايي براي رژيم شاه و وفاداري به رژيم كه ما وظيفه داريم اين وطن‌فروشها را چنين و چنان كنيم. او حركتهاي مردمي شهرها را نفي مي‌كرد. ظاهراً در تهران آماده شده بود كه بيايد و تظاهرات مردم را سركوب كند. از اين اظهارات و رجزخوانيها خيلي عصباني شدم. گفتم: «خدايا تو شاهدي كه تا چند دقيقه ديگر من بايد صداي او را خفه كنم و اين را از كار مي‌اندازم تا درسي و عبرتي باشد براي بقيه.» دائم اين مسائل را به‌خود تلقين مي‌كردم و براي عمليات آماده مي‌شدم. بالاخره رژه شروع شد، گردانها به‌ترتيب رژه را در مقابل جايگاه آغاز كردند، ما تقريباً در وسط جمعيتي بوديم كه بايد از جلوي جايگاه رد مي‌شديم. وقتي راه افتاديم و به محلّي رسيديم كه مي‌خواستيم دور بزنيم و از كنار جايگاه عبور كنيم من به ستوان مختاري كه قدبلند و در سمت راستم بود گفتم: «آقاي مختاري من پاهايم درد مي‌كند، اگر مي‌شود شما بياييد اين طرف، من بيايم ‌آنجا» گفت: اشكال ندارد. آمد اين طرف و من رفتم جاي او. خوشحال شدم كه حالا ديگر من كنار جايگاه هستم، يعني به سمت جايگاه هستم. چند قدمي كه رفتيم و به جايگاه داشتيم نزديك مي‌شديم گفت: «آقا بيا برگرد سر جاي خودت!» گفتم: «آقاي مختاري من پاهايم درد مي‌كند پس بايد اصلاً از گروهان بيرون بروم.»

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori