خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۱. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 11
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
البته نمي‌توانستم از گروهان بيرون بيايم چون هنوز تا جايگاه فاصله داشتيم، بايد همراه بقيه حركت مي‌كردم. اگر جدا مي‌شدم، مي‌گفتند: آقا برو آن طرف. هم مجبور بودم با اين گروهان بروم و هم مجبور بودم بيايم به سمت جايگاه، گفتم توكل برخدا. اگر قرار است كاري انجام شود و خدا تا حالا اسبابش را فراهم كرده است بقيه‌اش را هم فراهم خواهد كرد. تصميم گرفتم از گروهان خارج شوم، ولی قبل از اينكه آنها بخواهند حالت قدم‌رو را شروع كنند. یعنی دو، سه قدم به جايگاه مانده و درحالی‌که هنوز قدم‌رو شروع نشده، من از صف مي‌پرم بيرون. در همين فاصله اين فكر را مرور كردم و خوشبختانه رسيديم به همان نزديك جايگاه،‌ تا خواست قدم‌رو شروع شود پريدم بيرون و كُلت را درآوردم و گلنگدن كشيدم. فرماندة لشکر هم داشت همان‌طور سان مي‌ديد، انگشتان دستش به نشانة احترام نظامي به كلاهش چسبيده بود. من هم رو به‌سمت فرمانده جايگاه تيراندازي كردم، هنوز همه داشتند كار خود را انجام مي‌دادند. تا اينكه صداي تيرها يكي پس از ديگري همه را وحشت‌زده كرد تير اول را زدم، دوم را زدم، ديدم او همچنان دارد سان مي‌بيند. سوم و چهارم را زدم ديدم افتاد و افراد لشکر هم پا به فرار گذاشتند. گفتم عجب لشکر توخالي! در همان حالت هنوز دو، سه‌تا فشنگ ديگر مانده بود، حمله‌ور شدم به‌سمت تيمسارهاي ديگر كه كنار جايگاه ايستاده بودند، اينها هم پا به فرار گذاشتند. يكي خودش را انداخت پشت بشكه و يكي پشت جايگاه و خلاصه اين لشکر با آن همه سلاح و نزديك ده‌هزارنفر آدم، پراكنده شد. حالا من يكه تاز ميدان شده بودم و اينها پا به فرار گذاشته بودند. صحنه عجيبي بود و جالب. اينكه گردوخاكي هم بلند شده بود، يك‌دفعه ديدم فشنگها تمام شد. اولين خشاب داخل كُلت، هفت گلوله بود كه تمام شد. سريع سراغ خشابهاي ديگري كه در جيب شلوارم بود رفتم. اولين خشاب را درآوردم و پارچه‌اي که آن را پوشانده بودم انداختم بيرون. دكمه خشاب كُلت را فشار دادم، خشاب خالي افتاد بيرون. هنوز مي‌خواستم خشاب پر را جا بيندازم كه ديدم دستهايم از پشت قفل شد و يكي پريد و مرا از پشت محكم گرفت. ديگر نتوانستم كاري انجام بدهم، ظاهراً آجودان و يا از افسرهاي محافظ يا يك گروهبان بود كه مرا گرفت. هر كسي بود آدم خيلي قدرتمند و قدبلندي بود كه من يك‌دفعه ديدم كله‌اش بالاي سرم ظاهر شد. ديگر نمي‌توانستم كاري بكنم. اسلحه و خشاب افتاد و مرا محكم به زمين زد. مشت و لگد و قنداق تفنگ بود كه به من مي‌خورد.
دستگيري
درحالي‌كه زير مشت و لگد قرار داشتم يك لحظه سرم را برگرداندم و ديدم لشكري كه تا چشم كار مي‌كرد پُر از سرباز و درجه‌دار و افسر بود، همه صحنه را خالي كرده و پا به فرار گذاشته‌اند.همان‌جا با خودم گفتم عجب! شاه به چه ارتشي متكي است! آن‌قدر توخالي كه من چند گلوله شليك كردم يك لشکر اين‌طور منهدم شد و از هم پاشيد، فكر مي‌كردم الان سنگربندي مي‌كنيم و با هم درگير مي‌شويم امّا خبري از اين چيزها نبود در همين حال و هوا بودم كه ديدم يكي با فرياد مي‌گويد نزنيد، نزنيد.او اولين كسي بود كه آمد و مرا از آن جمع جدا كرد و سريع با انگشت تمام دهانم را بازرسي كرد. من آن لحظه پي نبردم كه او چرا اين كار را كرد اما بعدها فهميدم كه احتمالاً مي‌خواستند ببينند كه آيا قرص سيانور يا چيزي ديگر در دهانم بوده يا نه؟
بعد دستهاي مرا گرفتند و من را انداختند داخل يك خودرو و به زندان بخش افسرنگهبانی لشکر منتقل كردند.
در طول مسير به آنچه اتفاق افتاده بود فكر مي‌كردم و اينكه چه سياستي در پيش بگيرم و چه رفتاري داشته باشم. چون بالاخره سؤال مي‌كردند و من هم بايد پاسخ مي‌‌دادم.
خلاصه در همين فكر و خيال بودم كه به بازداشتگاه رسيديم، در را باز كردند و هُلم دادند داخل. من وارد سلول شدم. در آنجا اولين چيزي كه بر زبانم جاري شد و حتي بلند هم گفتم كه فكر كنم آنها هم شنيدند ـ جمله «فزت ‌و رب الكعبه» بود. اين جمله را از عمق جان و اعتقاد قلبي گفتم كه موجب تقويت روحي من هم شد.

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori