خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۴. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 24
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
منتظر ماندم رگباري كه به شکاف ایجاد شده شليك مي‌كردند تمام شود تا بلافاصله خودم را به فضای بین جدارهای داخلی و خارجی زندان بيرون بيندازم. وقتي رگبار تمام شد. زماني حدود 10ثانيه منتظر ماندم. بعد با يك خيز به آن طرف ديوار و به منطقه ممنوعه خودم را رساندم. كسي آنجا رفت و آمد نمي‌كرد. پر از خار و خاشاك بود. به‌دليل مه‌آلود بودن هوا، نورافكنها فضاي زيادي را روشن نمي‌كردند.
در عين حال احتياط را از دست ندادم چون ممكن بود نگهبانها دوربينهاي ديد در شب و يا مه‌شكن و مادون قرمز داشته باشند. لذا تصميم گرفتم مسافتي در حدود 50متر را سينه‌خيز از لابه‌لاي بوته‌هاي خار عبور كنم.
به وسطهاي فضاي بين دو ديوار رسيدم كه رگبار شروع شد، كف زمين دراز كشيدم. رگبار كه تمام شد مجدداً به رفتنم ادامه دادم. البته اين را شنيده بودم كه قبل از من چند نفري رفته‌اند و نردبان را به آن طرف برده‌اند؛ همان نردباني كه پيش‌بيني شده بود روي ديوار خارجي بگذارند تا زندانيان بتوانند بالا بروند. من در همان مسير به‌طور مستقيم راهم را ادامه دادم، البته نمي‌دانستم محل نردبان كجاست.
حدس مي‌زدم كه آن را مستقيم تا پاي ديوار برده باشند. خوشبختانه تيراندازي نشد. ديدم كه نردبان هم آ‌نجاست. از آن بالا رفتم. از انتهاي نردبان تا بالاي ديوار فاصله بود، به‌ زحمت دستم را بالاي ديوار گرفتم به حالت كماني شكل و خميده با زحمت بالا رفتم و روي ديوار دراز كشيدم تا ببينم آن طرف چه خبر است، ديدم طنابي به نردبان بسته‌اند و از آن طرف ديوار آويزان است. شرايط براي پريدن آماده بود. در همين لحظه يك خودرو نظامي به آنجا نزديك شد. منتظر ماندم تا برود و سر و صدايي نباشد. پس از لحظاتي طناب را گرفتم و به طرف پايين سُر خوردم، نفهميدم چطوري به زمين افتادم. ارتفاع خيلي زياد بود با پشت درون گل و لچ افتادم . اما خودم را نباختم. خوشبختانه لباس زير گرم داشتم. يك پليور قهوه‌اي شتري‌رنگ هم داشتم كه لباسهاي زندان را روي آن پوشيده بودم كه اگر كثيف شد آنها را دربياورم و با لباس معمولي بتوانم فرار كنم.
چون نگهبانهاي روي برجكها اين طرف ديوار را هم مي‌توانستند ببينند باز هم به صورت سينه‌خيز و خيلي به زحمت حركت كردم و از ديوار زندان فاصله گرفتم. فرق آن با سينه‌خيز قبلي اين بود كه آنجا زمين شن بود و اينجا گِل و لچ بود.
يك خطر اين بود که ماشينهايي كه دور مي‌زدند، بپيچند جلو من و يا با يكي از تانكها برخورد كنم. لذا در تاريكي شب و مه غليظ 60ـ50متر را همين‌طور سينه‌خيز رفتم. بعد ذره ذره به‌صورت نيم‌خيز، مخالف جهت ديوار حركت كردم. پس از لحظاتي ديدم نور چراغ محو شد و صدايي هم شنيده نمي‌شود؛ به همين دليل مسير مستقيم را انتخاب كردم تا اينكه به ديوار باغي رسيدم فكر مي‌كردم واقعاً دور شده‌ام هنوز هوا تاريك بود و نمي‌دانستم كجا مي‌روم.
به‌ناچار راهم را ادامه دادم تا اينكه سوسوي نوري را از روبه‌رو مشاهده كردم. تصميم گرفتم به سمت آن بروم، همين‌طور كه مي‌رفتم يك‌دفعه صداي رگبار را در نزديكي‌ام شنيدم. فهميدم بدون آنكه متوجه باشم به‌طرف زندان بازگشته‌ام. بلافاصله در جهت معكوس برگشتم. البته اميد چنداني نداشتم و نگران بودم مبادا حادثه ديگري پيش بيايد. ناگهان صداي چند سگ را شنيدم كه دوروبرم بودند و پارس مي‌كردند يك لحظه تصور كردم اين سگهاي گرسنه امشب مرا تكه‌پاره مي‌كنند. از زندان فرار كردم و اينجا گرفتار سگها شدم! يك‌دفعه راهي به عقلم رسيد.
هوا مه‌آلود بود و من سگها را نمي‌ديدم ولي صدايشان خيلي نزديك به‌نظر مي‌رسيد.

تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistori