خاطرات محمدرضا حافظنیا ۲۵. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 25
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
دوروبرم را نگاه كردم. خاكريز يك چاه را ديدم كه كمي از برفهاي اطراف آن آب شده بود. زمينهاش تيره بود، برخلاف اطراف كه برف داشت و سفيد بود. در همان قسمت تيرهرنگ دراز كشيدم. لباسهایم خيس شده بود و ميلرزيدم. واقعاً تحمل سرما سخت بود. البته دوندگي و تحرك مشكل سرما را تا حدودي جبران ميكرد و اگر تحرك نبود يقيناً يخ ميزدم. بههرحال حدود 10تا 15دقيقه بدون حركت دراز كشيدم و سرما را تحمل كردم تا اينكه سر و صداي سگها تمام شد. بااحتياط بلند شدم و حركت كردم. سعي داشتم اطراف را بادقت نگاه كنم، تا اينكه به ديوار باغي رسيدم كه نردة آهني داشت. به فكر افتادم وسيله و ابزاري پيدا كنم كه اگر گرفتار سگها شدم بتوانم از خودم دفاع كنم.
هيچ چيزي نداشتم، دستم خالي بود. گشتم و ميله يكي از نردههاي باغ را که شُل بود كمي تكان دادم تا كنده شد، آن را بهدستگرفتم. با اين حربه خيالم راحت شد و حركت را ادامه دادم تا اينكه به يك رودخانه رسيدم. قبلاً آن منطقه را نديده بودم. رودخانهاي پرآب بود. بهدنبال جايي گشتم كه كمعرض باشد و بتوانم از آن عبور كنم ـ در واقع بتوانم بپرم ـ ميترسيدم داخل آب بيفتم، ممكن بود آب مرا ببرد، نميدانستم حجم آب و فشار آب چقدر است. بعد از دقايقي جايي پيدا كردم كه ميتوانستم به زحمت بپرم و از اين رودخانه بهسلامت عبور كنم. بعد از آن خيالم راحت شد كه از قلمرو نيروهاي امنيتي محدوده زندان و نيروهاي ارتش خارج شدهام. آنها آن طرف رودخانه بودند و من اين طرف رودخانه. با خيال راحت راهم را ادامه دادم. البته حركت در هواي تاريك و مهآلود كار سختي است، آدم دنبال يك نشانهاي ميگردد كه بفهمد كجاست. تا اينكه صداي كارخانهاي به گوشم خورد. از آنجا كه بيشتر كارخانههاي اطراف مشهد در مسير جاده مشهد ـ قوچان قرار دارند تصميم گرفتم به سمت همين صدا حركت كنم. يعني بهطرف صدا كشيده ميشدم، مثل موشكهايي كه دنبال گرماي هواپيما ميروند. وقتي به پشت كارخانه رسيدم آن را دور زدم، ديدم كه نهر باريكی نزديك آن است. اين جوي آب در امتداد جاده مشهد ـ قوچان بود و ميدانستم كه بهسمت مشهد ميرود. البته حركت آب آنقدر آرام بود كه در تاريكي شب جهت حركت آب را نميشد تشخيص داد. اين موضوع اهميت زيادي برايم داشت، لحظاتي فكر كردم تا راهي براي تشخيص جهت حركت آب يافتم. با انداختن يك شيء كوچك روي آب ميشد مسير آن را پيدا كرد، لذا همان اطراف گشتم تا چيزي پيدا كنم. در كنار يك درخت مقداري برگ خشك ريخته بود آنها را برداشتم و داخل آب انداختم. مسير حرکت آب مشخص شد كه بهطرف مشهد بود. لباسهاي خيس زندان را درآوردم و به تنه يك درخت كنار رود آويزان كردم، لباسي كه برايم ماند يك شلوار معمولي و يك پليور شتريرنگ بود.
ه كنار جاده آمدم . يك اطاقك چاه آب را در همان نزديكي ديدم. تصميم گرفتم وارد آن شوم و تا صبح همانجا صبر كنم. بهدليل حكومت نظامي ممكن بود دستگيرم كنند. ضمن اينكه آنجا گرم هم ميشدم. وقتي به اطاقك رسيدم ديدم در و پنجرهاش قفل است و باز نميشود. بهناچار كنار ديوار چاه نشستم، هم خسته بودم و هم هوا خيلي سرد بود. از ساعت حدود 10 شب حركت كرده بودم و الان نزديك صبح بود. بهناچار سعي كردم با حركات ورزشي خودم را گرم نگه دارم.
ورود به شهر مشهد
درحاليكه منتظر بودم تا هوا روشن شود، هر چند دقيقه صداي تردد بعضي از خودروها موجب نگرانيام ميشد. بهتدريج هوا درحال روشن شدن بود كه نمازم را خواندم و آماده حركت شدم. خورشيد كه طلوع كرد به كنار جاده آمدم و دستم را براي ماشينهاي درحال عبور بلند كردم. يك پيكان با تنها سرنشين آن كه رانندهاش بود نزديك شد و به درخواست من ايستاد. راننده پرسيد كجا؟ گفتم: «ميخواهم به حرم امام رضا(ع) بروم» گفت: «من كه آنجا نميروم ولي اگر بخواهي تا ميدان فردوسي شما را ميرسانم.» پذيرفتم و سوار شدم.
من ميدان فردوسي را درست نميشناختم. پس از دقايقي راننده مرا در ميدان فردوسي پياده كرد. آنجا وسيله نقليه پيدا ميشد. ابتدا براي زيارت به حرم امام رضا(ع) رفتم.
بعد از زيارت تصميم گرفتم به منزل آقاي عليرضا چايچي بروم.
تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistori