خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 2
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
وقتي به مشهد رسيدم وارد پادگان شدم و خودم را معرفي كردم. براي اقامت در بيرون از پادگان هم به منزل يك خانم مسن آشنا و بيرجندي در خيابان خورشيد رفتم كه با شوهر معلولش در آنجا زندگي مي‌كرد. اين زن به تنهايي و شايستگي از همسرش پرستاري مي‌كرد و انسان قوي و با اراده‌اي بود.
آنها يك اتاق اضافي داشتند و من درخواست كردم تا آنجا را به من اجاره بدهند.
با موافقت این خانم که خیلی با محبت بود همان‌جا ساكن شدم.
من با شهر مشهد آشنايي چنداني نداشتم. نيروهاي سياسي، مكانهاي مذهبي فعال و مراكزي را كه نقش مهمي در مبارزات داشتند را نمي‌شناختم و به يك نوع گيجي و سردرگمي دچار شده بودم. به همين دليل مدتي به شناخت و ارزيابي وضعيت كلي شهر گذشت. پس از يكي دو هفته من به عنوان فرمانده دسته يك از گروهان يكم تانك، جمعي گردان تانك لشکر 77 خراسان منصوب شدم. طبيعي بود كه اگر هر اتفاقي مي‌افتاد و نياز به اقدام دسته تانك بود ابتدا قرعه به‌نام من مي‌افتاد كه فرماندة دسته يك بودم.محل گردان تانك هم در پادگان تازه تأسيس مشهد بود.
فرمانده گردان تانك يك سرهنگ بود كه حضور چنداني نداشت و آدم آرامي به نظر مي‌رسيد. اما معاون او سرگرد كوهستاني كاملاً به عكس فرمانده‌اش بود. از آنجا كه جريان نهضت و مبارزات مردم به نقاط مختلف كشور و از جمله به مشهد هم سرايت كرده بود اين آقاي معاون طبق آموزشهايي كه ديده بود معمولاً هنگام صبحگاه سعي مي‌كرد مواضع تندي نسبت به مذهب و انقلاب اتخاذ كند. حتي گاهي ادعاهاي واهي و كفرآميزي هم مي‌كرد. مثلاً مي‌گفت:‌ «فرمان من از فرمان خدا هم بالاتر است، شما بايد فرمان من را اطاعت كنيد.»
او رفتار بسيار تحكم‌آميز و خشني داشت. من كه تازه به‌عنوان افسر وظيفه به پادگان آمده بودم و از رژيم و عوامل آن نفرت داشتم و به‌‌دنبال فرصتي براي ضربه زدن به رژيم مي‌گشتم تحمل اين فرد برايم خيلي مشكل بود. حتي به اين فكر افتادم اگر نتوانم هيچ كاري انجام دهم حداقل صداي اين سرگرد را هرطور شده خفه كنم. حتي اگر ناچار شوم او را با گلوله بزنم.
اولین مأموریت
دو هفته از آغاز كار گذشته بود، روزی در خانه، حوالی بعد از ظهر، داشتم ناهار می‌خوردم كه در زدند. رفتم در را باز كردم، دیدم از پادگان یكی را به‌دنبال من فرستاده‌اند. گفت: باید به پادگان برگردی چون اعلام آماده‌باش كبوتر یا زرد شده است.
گفتم: «تازه رسیده‌ام و ناهار می‌خورم.» گفتند: «به‌هرحال باید سریع به پادگان بیایی!»
این اولین تجربة من از آماده‌باش نظامی بود تا قبل از‌آن هیچ‌گونه ‌آشنایی با فرهنگ و موضوع آماده‌باش نداشتم.
به ناچار خیلی سریع غذا خوردم و لباسهایم را پوشیدم و راهی پادگان شدم.
با خودم فكر می‌كردم لابد مانور است؛ چون شایع بود كه به‌زودی یك مانور برگزار خواهد شد. به پادگان كه رسیدم بلافاصله عازم محل گردان تانك شدم. تا چشمم به محوطه گردان افتاد احساس كردم اوضاع جور دیگری است و از سطح یك احضار ساده فراتر است. از چند نفر پرسیدم چه خبر است؟گفتند: «شهر شلوغ شده است و می‌خواهند ما و تانكها را به داخل شهر اعزام كنند!»
من با وضعیت روحی و روانی خاصی كه به‌واسطه كینه و نفرت از رژیم و ارتش داشتم یكه خوردم. مایه ننگ بود. از اینكه بخواهند از وجود ما علیه انقلاب و مردم استفاده كنند.
مرتب خودم را سرزنش می‌كردم كه «حافظ‌نیا» مگر تو مرده‌ای كه مردم كشته و شهید بشوند و تو ابزار رژیم شاه علیه آنها قرار بگیری؟
در همین فكر و خیالها بودم كه گفتند تانكها آماده اعزام هستند، بروید و آماده حركت به‌سمت داخل شهر شوید.
اتفاقاً دستة اول (5 تانك تحت‌امر من) دَم بوت 7 لشکر 77 خراسان واقع در خیابان سردادور آماده ورود به داخل شهر بودند. من بین خود و خدا مانده بودم كه چكار كنم؟!
به هیچ‌‌كس هم نمی‌توانستم چیزی بگویم. نه می‌توانستم مشورت كنم، نه می‌توانستم بروم، نه می‌توانستم نروم. مانده بودم كه خدایا چكار كنم؟
در همین حالت اضطرار، دیدم تعدادی افسر ارشد شهربانی آمده‌اند و در كنار خدمه، بالای تانكها ایستاده‌اند. حضور افسران شهربانی در پادگان ارتش غیرمنتظره و عجیب به‌ نظر می‌رسید. اگر من فرمانده دسته یك بودم پس اینها چه می‌كنند!؟

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori