(یادی از گذشته‌ها. جنگ دوم جهانی پس از شهریور ۱۳۲۰

. ( یادی از گذشته ها
جنگ دوم جهانی پس از شهریور 1320
قحطی در مشهد ( 2 )
@oralhistori
..... نبودن نان که خوراک اولیه مردم است کار کوچکی نیست و احتمممال بوجود آوردن شورش وبلوا زیاد ! دولت به هر دلیل نتوانسته و یا نخواسته همان جوِ مخلوط با آشغال را تحویل دهد . در این موقع بزرگان شهر گرد هم نشسته وفکر کرده بودند گه چه بکنند ؟ تا بتنوانند قوت اولیه مردم راتامین کرده و دچار مشگلات بزرگتری نشوند . بله ، بلدیه یا شهرداری که تازه دوران فطرت خود را گذرانننده و داشت کم کم شکل می گرفت ، دستور دادند تا برنج و لوبیا تهیه کرده و دراختیار تعدادی از صاحبان دکاکین عطاری ، بقالی ، و... قرار دهند تا آنان دردیگهای مسی بزرگ مخصوص میهمانیها ، پلو لوبیا پخته و به مردم بفروشند تا مردم آن را بحای نان روزانه مصرفذ کنند کهد مشگل تازه ای پیش نیاید . اگنون با گذشت سالیان دراز ، فکر می کنم آن کار در آننن روزهای سخت و بحرانی بسیار سنجیده وبجا بوده . به یاد دارم پدرم کمه شاید خود خجالت می کشید کاسه در دست سراغ پلو لوبیا برود . یک کاسه مسی با یک تومان( دهریال) به من می د اد و من می رفتم بازار مممروی ها که متصل به کوچه محل زندگی مابود ، یک تومتن را به بقال می دادممم و بقال کاسه راپراز پلو می کرد و برمی گشتم خانه و چند نفری همان پلو لوبیا را می خوردیم و خدا راشکر می کردیم و پدر و مادر نیز بیش از بچه هاخدا را شکر می کردند . زیرا که خیلی بیشتر از ما بچه ها سرد و گرم روزگا را چشیده و از اوضاع زمان دآگاهی بیشتری داشتند که ممما نداشتیم . ما که کودکی خرد سال بیش نبودیم زیاد به اتفاقات روز اهمیت نمی دادیم . هرچه به دستمان می رسید می خورذدیم و بعد هم در پی بازی و شوخی !! بله د، با خوردن همان مختصر و یا هرچه که در دسترس بود باز هم به بازی و به قول بزرگترها به شرارت بچه گانه خود ادامه می دادیم ، زیرا که غصه و نگرانی و مشگلات همه از آن بزرگترها بود . همان جور که در تمام طول تاریخ چنین بوده ئو هست و خواهد بود !! خوب به یاد دارم بعد از ظهر یکی از همان روزهای سخت برای بزرگترها . ما بچه ها پس از خوردن همان نان جو کذائی در اتاق و حیاط خانه مشغول شوحی و حنده و سرو صدا بودیم . در همان حال پدرم کنار حوض وسط حیاط مشغول وضو گرفتن و مانند همیشه از چشمانش کاملا پیدا بود که نگران اوضاع و چرخاندن چرخهای زندگی خانواده بود . وقتی وضو گرفت ن را تمام گرد به طرف من آمده و باحالت نیمه غصبی گفت : یک لقمه نان جو خالی شما ها را مست کرده است که این جور هیاهو می کنید؟ ! . من در آن عالم کودکی لحظاتی را آرام گرفتم و در فکر رفتمئ که ، منظور پدر از این حرف چیست؟ ! اما ، دقایقی که گذشت ، حرف او را فراموش کرده و باز همراه دیگر بچه ها به شوخی و شیطنت خود ادامه دادیم . .
پس از مدتی ، روسها رفتند ودولت مرکزی توانست به وضع مملکت سرو سامانی بدهد . استانها . استانداری ها . شسهرداری ها و ..... وضغ عادی پیدا کردند . مسئله قحطی و کمبود ها ازر میان رفت . نان و گوشت و برنج و روغن و دیگر مایختاج زندگی فراوان شد و زندگی مردم ئحالت ذذعادی به خود گرفت .
بر گرفته از ماتیکان : مشهد قدیم . نوشته این جانب
م . ح . تقوی گیلانی

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori