خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۳. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 3
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
اصلاً سر در نمی‌آوردم. در عین حال جرئت سؤال كردن هم نداشتم. گیج و مات مانده بودم كه داستان چیست؟ یك لحظه با خودم گفتم بهتر است همین جا دیگر تكلیفم را با دنیا و زندگی دنیایی روشن كنم. بالاخره كه چی؟ این اول كار است. امروز ما را وارد شهر می‌كنند و علیه مردم به كار می‌گیرند، فردا ممكن است در صحنه‌هایی دیگر و خشن‌تر، ما را علیه مردم وارد صحنه كنند تصمیم گرفتم در همین ابتدای كار ضربه شصتی نشان بدهم. قصدم این بود كه بروم اسلحه كُلت را تحویل بگیرم و با آن كاری انجام دهم. دو طرح به ذهنم رسیده بود یا در داخل شهر و در مقابل دیدگان مردم و در بالای تانک برگردم و چند تن از فرماندهان شهربانی را با تیربار کالیبر 50 هدف قرار دهم، یا اگر امكان عزیمت به شهر را نیافتم در همین پادگان چند نفر از همین افسران شهربانی را هدف قرار دهم كه بالاخره من را می‌زدند و به آرزویم كه شهادت بود می‌رسیدم.
در افكارم غوطه می‌خوردم و در گوشه‌ای ایستاده بودم كه گفتند برو اسلحه و فشنگ بگیر. به‌سمت آن محل رفتم و در صف ایستادم تا نوبتم شود.
در حالی‌كه در صف ایستاده بودیم و طرحهای مختلفی را در ذهن مرور كردم. ناگهان فرمانده گروهان گفت كه نیازی نیست شما بیایید! من خیلی عادی پرسیدم: ‌«اینجا بمانم چكار كنم؟» جواب داد: «گفتند شما اینجا به صورت آماده‌باش در دفتر گروهان بمانید.» گفتم: «جناب سروان یعنی من مهمات نگیرم؟» گفت: «نه! لازم نیست. شما با همان اسلحه و خشاب خالی در حال آماده‌باش بمانید، تا خبرتان كنیم.» پرسیدم: «پس تانكها چه می‌شود؟ یعنی من دیگر فرماندة تانك نیستم؟» گفت: «فعلاً لازم نیست، من خودم هستم، شما هم همین‌جا بمانید!»
اصلاً همه چیز عوض شد، گویا تمام امور لحظه به لحظه مسیر دیگری را طی می‌كرد و من نمی‌دانستم كه تقدیر الهی چیست؟ از یك طرف نقشه‌های جدیدم نقش برآب شد و از طرف دیگر باید به عنوان افسر آماده‌ داخل اتاق گروهان ماندگار می‌شدم تا اگر اعلام نیاز شد به محل عزیمت كنم.
تا حدود ساعت 11 شب در محل گروهان قدم زدم و هیچ‌كاری نداشتم. در تمام این مدت به فكر فرو رفته بودم و به چگونگی اجرای تصمیم می‌اندیشیدم.
البته در ظاهر تلاش داشتم به گونه‌ای عمل كنم كه كسی شك نكند و رفتاری عادی داشته باشم اما درونم دنیایی پر از غوغا بود، پرتلاطم و نگران‌كننده، واقعیت آن است كه تصویر و تصور آن لحظات فقط برای خود من مقدور است. اساساً امكان به زبان و قلم آوردن آن حالت و شرایط وجود ندارد. حالت انسانی كه خود را در آستانه هجرت از این دنیای مادی می‌دید و مترصد اجرای عملیاتی شهادت‌طلبانه بود.
ساعت حوالی یازده‌ونیم شب تانكها به پادگان برگشتند. از خدمه تانكها پرسیدم: «موضوع چه بود؟ اوضاع شهر مشهد از چه قرار است.»
جواب دادند: «آقای كافی در مسیر قوچان با خودرویی تصادف كرده و كشته شده است. این خبر موجب تجمع و تظاهرات مردم مشهد مقابل حرم شده است.»
شاید این اولین اجتماع بزرگ و اعتراضی مردم مشهد بود. و از آنجا كه رژیم چنین سابقة اعتراضی در مشهد نداشت، سراسیمه به هراس افتاد و تانكها را وارد شهر كرد. البته بعدها رفته رفته فضای برخورد نظامی با مردم تشدید گردید و در سایر شهرها هم از چنین شیوه‌ای استفاده شد. مثل اصفهان كه حكومت نظامی اعلام شد و برخورد تندی با مردم صورت گرفت.
به‌هر‌حال من می‌خواستم دربارة وضعیت شهر اطلاعاتی كسب كنم، اما چون آخر شب بود و از طرفی آماده‌باش هم لغو شد و نیروهای اعزام شده به داخل شهر بازگشتند، ترجیح دادم از همانها سؤال كنم.
فردای آن روز بعضی از خدمة تانكها ادعاهایی می‌كردند كه مثلاً من بودم كه این جمعیت را پراكنده كردم، من بودم كه برجك را چرخاندم، من بودم كه تیرهوایی شلیك كردم و اگر من نبودم این جمعیت پراكنده نمی‌شد و خلاصه اقدامات خود را به رخ همدیگر می‌كشیدند.
من هم می‌شنیدم و كوچك‌ترین عكس‌العملی از خود نشان نمی‌دادم، فقط می‌شنیدم و در درونم غوغایی برپا بود. مرتب می‌گفتم خدایا چه شد؟ چرا من نتوانستم بروم؟ این فرصتی بزرگ برای من بود كه ضمن اجرای عملیات به فیض شهادت نیز نایل شوم. شاید چنین فرصتی دیگر نصیبم نشود.
از طرفي به اين فكر بودم كه چكار بايد كرد و در فشار شديد روحي قرار داشتم، مي‌خواستم چاره‌اي براي آينده بيانديشم. بالاخره 2 راهكار به ذهنم رسيد يكي بيرون از پادگان بود و ديگري داخل پادگان.

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori