خاطرات محمدرضا حافظنیا ۱۳. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 13
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
بهاصطلاح ناهار ظهر را آوردند. گفتم: «نميخورم.» پرسيدند چرا؟ گفتم: «روزه هستم. ماه رمضان است غذا ميخواهم چكار؟ نميخورم، روزهخواري هم نميكنم.» هيچكاري هم نميكردند يكدفعه ديدم ستوان يكم طاهري كه فرماندة گروهان بود از جلوي اتاق عبور كرد.
چشمش كه به من افتاد از همان راهرو به من بدوبيراه گفت. من هم هيچ چيز نگفتم؛ چون برايم غيرمنتظره نبود و شرایط او را درک میکردم. ميدانستم پس از اين كار فحاشي ميكنند، كتك ميزنند و كارهايي از اين دست انجام ميدهند. براي من عادي بود.
بعد از چند دقيقه من را بردند به اتاقي ديگر. اتاق كوچكي بود. يك افسر سيهچرده و بلندقد هم كه بهنظر ميرسيد آدم خشني است آنجا بود. مقداري ابزار و وسايل شكنجه مثل وسيله ناخنكشي و آبجوش و وسايل كتك زدن و... هم بود. همچنين غير از آن افسر دو مأمور ديگر هم بودند.
بهمحض ورود به اتاق همه لباسهاي من را درآوردند و كاملاً عريان شدم. بعد گفتند: «حقيقت را ميگويي يا همينجا تكهتكهات كنيم؟!»
جواب دادم: «من كه گفتم برادرم!» گفتند: «تو گفتي و ما باور كرديم.» بلافاصله وصيتنامه را گذاشتند روي ميز جلوي چشمم. ديدم آن وصيتنامهاي را كه در خانه نوشته و داخل جيبم گذاشته بودم پيدا كردهاند. آنها در اين فاصله منزل را بازرسي كرده و وصيتنامه گيرشان آمده بود. البته چيزها و كتابهاي ديگر مثل اوضاع كلي جهان اسلام و سرزمين اسلام كه نوشته بودم آن هم گيرشان آمده بود و آورده بودند. وصيتنامه را جلوي من گذاشتند؛ درحاليكه لباس به تن نداشتم و آنها هم آمادة اذيت كردن بودند. گفتند اين چيست؟ ديدم طرح غيرسياسي جلوه دادن كار نگرفت، با خودم گفتم هر چه ميخواهد بشود، فوقش من را شكنجه ميدهند و اينجور شهيد ميشوم. كتكها شروع شد، گفتم: چي بگويم من خودم كردم. گفتند: «كي پشتش بوده؟ كدام مجتهد فتوايش را داده؟ چه كسي باهات بوده؟ اينها كه اسمشان در دفترچه تلفنات هست چه كساني هستند؟» دفترچه تلفن را گرفته بودند دستشان و ميپرسيدند فلاني كيست؟ اين كيست؟ من هم میگفتم نميدانم. تلاش من اين بود كه 24 ساعت اصلاً هيچي نگويم كه خبر عمليات در همه ايران بپیچد و اين اشخاصي كه به نحوي با من از گذشته در ارتباط بودند لااقل فرصتي پيدا كنند كه خانههايشان را خالي كنند يا كتابي، چيزي اگر داشته باشند بردارند و بدانند كه بالاخره ممكن است سراغشان بيايند. همانهايي كه در پادگان شيراز يا پادگان مشهد يا جاهاي ديگر يا در دانشگاه با هم ارتباط داشتيم.
از قضا همينطور هم بود. تقريباً حدود 24 ساعت با كتكهاي معمولي سپري شد. مشت ولگد! در همين حد بود. من هم حرفم يكي بود. اينكه خودم طراح و اجراكننده هستم و از طرحم هيچكس خبر ندارد. البته واقعیت و حقیقت را میگفتم ولی برای آنها باورکردنی نبود.
بازجوها دنبال اين بودند كه رد پاي مجتهدين يا علماي ديني را پيدا كنند كه پشت سر اين قضيه بودهاند و به من مجوز دادهاند.
ميگفتند: «چرا آدم كشتي، چرا قصد آدمكشي كردي، معلوم است كه تو مذهبي هستي و چون مذهبي هستي پس بدون فتوي اين كار را نميكني آدم مذهبي فتوا ميگيرد. بگو ببينم كي پشت اين كاره؟» من هم ميگفتم: «به خدا هيچ كس، مجتهدش هم خودم بودم. فتوي هم خودم دادم. همه كارها را هم خودم كردم، عشق به شهادت مرا وادار كرد كه اين كار را بكنم.» اين هم ديگر ورد زبانم شده بود. اينها باورشان نميشد. ولي در مقابل جز آزارهاي سطحي و شكنجه كار ديگري انجام نميدادند. البته چون در يك اتاق بسته و بدون پنجره بودم نميدانستم چه وقت روز است، چه وقت شب. هيچ اطلاعي نداشتم، پس از ساعتها چيزي گيرشان نيامد. نكته جالب اين بود كه دائم از من شرح ماجرا را سؤال ميكردند كه چگونه فشنگ پيدا كردي؟ چگونه طراحي كردي؟ جزئيات اين مسائل برايشان خيلي مهم بود و اينها را بيشتر از من ميپرسيدند و لذا بخش عمدة بازجويي به توضيح و تشريح اين مسائل گذشت.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori