خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۴. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 14
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
انتقال به تهران
فكر مي‌كنم يك روز بيشتر نگذشته بود كه ناگهان دست از بازجويي برداشتند. تنها در اتاق روي صندلي نشسته بودم. از سرنوشت شهيرمطلق (فرمانده لشکر) هيچ خبري نداشتم. بيرون هم نمي‌دانستم چه خبر است، چون در محافظت كامل بودم. در محافظت عوامل ضداطلاعات لشکر 77 خراسان شنيده بودم كه در پادگان لشکر 77 خراسان زندان سياسي و سلولها و شكنجه‌گاه‌هايي وجود دارد. تعجب مي‌كردم چرا مرا به آنجا نمي‌برند. چون اقدام كوچكي نبود كه به سادگي از آن بگذرند. نشاني كسي را هم ندادم،‌ هيچ چيز هم نگفتم، دربارة اشخاصي هم كه نام‌شان در دفترچه تلفن من بود، گفتم كه نمي‌دانم كي هستند اينها، خودتان زنگ بزنيد. خودشان مي‌گويند كي هستند! آنها اين قدر ساده نبودند كه از موضوع بگذرند. ناگهان يك كيسه مثل كيسه گوني به سرم كشيدند و همه جا تاريك شد. بعد گفتند بلندشو، بلند شدم. به دستهاي من از پشت دستبند زدند و كشان‌كشان مرا بردند.
نمي‌دانستم كجا مي‌برند. ولي احتمال مي‌دادم كه مرا به شكنجه‌گاه مي‌برند. خودم را هم ‌آماده كرده بودم. هيچ جايي را نمي‌ديدم. همين‌طور كه داشتم مي‌رفتم يك دفعه ديدم جلوي پايم خالي شد و افتادم پايين. متوجه شدم راه‌پله است.
خيلي بااحتياط خودم را مي‌كشيدم. آنها هم مرا مثل اسير مي‌بردند. يك‌دفعه يكي گفت «برو بالا». دست و پايم را بردم بالا. احساس كردم پله‌اي هست و رفتم بالا. مثل يك محفظه فلزي بود با خودم گفتم اين ديگر چه وسيله شكنجه‌اي است. بعد يكي پشت كله‌ام را گرفت و مرا با صورت روي يك برانكارد مانندي انداخت. دستهايم از پشت بسته بود و صورتم روي زمين افتاده بود. بعد از لحظاتي صداي موتور ماشين كه روشن شد متوجه شدم كه در داخل ماشين هستم، ماشين حركت كرد. نمي‌دانستم مرا كجا مي‌برند اما تقريباً مطمئن بودم كه مرا به شكنجه‌گاه مي‌برند. وقتي سفر طولاني شد فهميدم كه به بيرون از پادگان منتقل مي‌شوم. در افكار مختلف غوطه‌ور بودم كه ماشين توقف كرد و من را پياده كردند. همان‌طور كه كيسه‌اي بر سرم بود، احساس كردم هوا مثل اينكه آفتابي است و فضاي باز است. مجدداً گفتند برو بالا، رفتم بالا و ديدم مرا روي يك صندلي نرمي نشاندند. تعجب كردم چه خبر شده است. وقتي نشستم متوجه شدم كه دونفر ديگر هم طرفينم نشسته‌اند، دستهايم از پشت قفل بود. نمي‌دانستم داستان چيست.
بعد از مدتي گفتند كه كمربندها را ببنديد. كمربند مرا نيز بستند. خدايا اين ديگر چه وسيله‌اي است!؟ فكرش را نمي‌كردم كه اينها مي‌خواهند مرا به شهر ديگري منتقل كنند. بعد ديدم موتوري روشن شد نمي‌‌دانستم چيست. تا آن زمان هواپيما سوار نشده بودم كه بدانم اين وسيله هواپيماست. بعد حركت كرد و سرعت گرفت و صدايش مثل صداي هواپيما بود ولي كوچك بود. اوج كه گرفت كيسه را از سر من برداشتند. نگاه كردم ديدم روي آسمان هستم بعد يكي‌شان گفت مي‌بيني پايين را، گفتم آره. پيش خودم فكر كردم نكند اينها از بالا و داخل هواپيما مي‌خواهند من را پرت كنند پايين. گفتم اين ديگر عجب داستاني است. به اين فكر بودم كه شنيدم به‌هم مي‌گفتند مي‌رويم تهران. متوجه شدم من را به تهران مي‌برند، در راه مدام بازجويي مي‌كردند ولي از اذيت كردن خبري نبود. خيلي هم عادي صحبت مي‌كردند، چي شد؟ چه جوري شد؟... با هم همان حرفها را تكرار مي‌كرديم. هواپيماي كوچكي بود، ظاهراً خلبان بود و من بودم و دونفر كنار من. هواپيماي اختصاصي و كوچكي بود. ظاهراً چهارنفر بوديم. پس از ساعتي وارد فرودگاه مهرآباد تهران شديم.
من اصلاً فرودگاه مهرآباد تهران را نديده بودم. چشمهايم هنوز باز بود كه مرا از هواپيما پياده كردند و خودشان هم پياده شدند. من را تحويل سرنشينان يك ماشين دادند كه آنجا ايستاده بود. آنهايي كه از مشهد همراه من آمده بودند پس از يك گفت‌وگوي كوتاه رفتند.
گروه جديد مرا سوار ماشين كردند، عینکی را به چشمم زدند. دونفر هم در دو طرف من نشستند. دستهايم بسته بود. بعد از لحظاتي ماشين حركت كرد. تهران را مي‌شناختم از محوطة فرودگاه كه آمديم بيرون، وارد ميدان آزادي (يا ميدان شهياد آن زمان) شديم. فكر مي‌كردم كه حتماً مرا به كميتة مشترك ضدخرابكاري، ساواك يا خود ارتش مي‌برند تا بازجوييهاي بعدي انجام شود.

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori