خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها. قسمت ۲۴

خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها
قسمت 24
@oralhistori
دالان‌دار گاراژ پیش دانشی و اَباها آمد و گفت: کرایه گاراژ را بدهید و زود راهی کردستان شوید که گاراژ را به گند کشیدید. آقای دانشی گفت سر به سرم نگذار که کفری می شوم. فعلاً تجار با من قرارداد نبسته‌اند و پولی هم ندارم. دالان‌دار چند تا فحش و ناسزا گفت: اَباها دور دانشی را گرفتند و در گوشه‌ای به شور پرداختند. آقای دانشی صبحانه نخورده بود. یک تکه نان خالی را به نیش‌کشید. او مردی 45 ساله، قد بلند و لاغراندام بود. شکمش به پشت چسبیده بود. یک کت و شلوار رنگ و رو رفته سرمه‌ای در برداشت. کلاه هم بر سرش بود. دماغ کشیده روی صورت خشکیده‌اش مثل منقار بزرگ یک پرنده به نظر می‌رسید. چشم هایش مثل چشم عقاب تیز بود. با یک نگاه تمام زوایای گاراژ را می‌پایید. تمام افرادش را به اسم می‌شناخت. او 25 تومان به 2 نفر از اَباهایش داد و گفت: با عده ای بروند نان بخرند. خودش با چند نفر از اَباهایش دوباره راهی بازار شد. حاج حسن اردکانی گفت: آقای دانشی من باید ساعت 5 بعد از ظهر تهران باشم، سرویس یزد دارم. مسافرها همه منتظر می‌مانند هر طور هست پول پس کرایه مرا بیاور. دانشی با چند نفر از مردانش به بازار رفتند.سر و صداو غرولند دالان‌دار بلند بود. آفتاب ظهر قزوین هم گرم بود. بچه‌های خسته و گرسنه زیر آفتاب گرم در کف گاراژ له له می‌زدند، همه نگران و چشم به راه دانشی بودند. بعضی مردها با هم جر و بحث می‌کردند، می‌گفتند، دارد فصل کتیرا دیر می‌شود. دانشی هر روز امروز فردا کرد و دیر از بهاباد حرکت کرد.حالا اگر کار نباشد، چطور به بهاباد برگردیم. امسال از گشنگی می‌میریم. ساعت از 3 بعد از ظهر گذشت. حسن اردکانی کفری شده بود. به هر چه مسافر کتیرایی، گاراژدار، راننده و صاحب ماشین بود، بد و بیراه می گفت. بالاخره از دفتر گاراژ قزوین به گاراژ تهران تلفن کرد. آمد به من گفت: حسین آقا گاراژ تهران می‌گوید، بلیت برای یزد فروخته و ماشین هم ندارد. من به تهران می روم شما پس کرایه مرا بگیر و برایم به یزد بیاور. من ماندم با 45 ریال پول توی جیبم و 15940 تومان طلب از دانشی و یک عده مسافر بدبخت کتیرایی. نزدیک غروب آقای دانشی وچند مردی که همراهش بودند از بازار برگشتند. همه خسته، کوفته و پکر بودند. به همه‌ی عالم و آدم بد و بیراه می گفتند. هیچ تاجری حاضر نشده بود با آن‌ها قرارداد ببندد. با این که آنها نرخ دستمزد را پایین آورده بودند، مذاکرات فایده‌ای نکرده بود. حتی دانشی پیشنهاد کرده بود که مبلغی به او قرض بدهند تا خودش راهی کردستان شود. فقط یکی از تجار 50 تومان به او داده بود.
وقتی دانشی آمد دالان‌دار گاراژ نبود. دم غروب آفتاب بود. دانشی وضو گرفت و روی خاک گاراژ نمازش را خواند. چشم‌های بچه‌ها و مردهای گرسنه چون آفتاب غروب، بی‌فروغ بود. وسط دو نماز دانشی دالان‌دار آمد. سر و صدا راه انداخت که مسافر کتیرایی معمولاً 3-4 ساعت بیشتر در گاراژ نمی ماند و فوری راهی کردستان می‌شود. شماها تمام روزاینجا بوده اید. چرا نمی‌روید؟ و برای امروز باید نفری 5 ريال کرایه بدهید. آقای دانشی به دالان‌دار گفت: ببین ما امشب هم این‌جا هستیم برای هر نفر هم روزی 2 ريال بیشتر نمی‌دهم. شلوغ هم نکن به بچه‌ها هم می‌گویم کف گاراژت را تمیز کنند، تازه 2 ريال را هم حالا نمی‌دهم وقتی خواستیم راهی کردستان شویم می‌دهم. دالان‌دار در حال سر و صدا بود که دانشی گفت: بچه‌ها آماده باشید که امشب باید همین جا بخوابید. دانشی 20 تومان داد که برای شب نان بخرند. من به اتاق مسافرخانه که بالای همین گاراژ بود رفتم. از بالکن جلو اتاقم حیاط گاراژ را می‌دیدم. خوشبختانه فقط صبح های زود چند تا ماشین از دهات به این گاراژ وارد می‌شدند. طرف عصر هم همین ماشین‌ها به دهات می‌رفتند و شب در گاراژ ماشین نبود. دانشی گفت: کف گاراژ را تمیز کنند و همان‌جا بخوابند. اکثر این مردان و کودکان زیرانداز و روانداز نداشتند، روی خاک کف گاراژ دراز کشیدند.

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori