خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۵. خر و پف عدهای بلند شده بود
خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها
قسمت 25
@oralhistori
خر و پف عده ای بلند شده بود. چند نفری هم خود را داخل چادرشب کهنهای پیچیده و روی زمین دراز کشیده بودند. از صبح با چند تا از بچههای کتیرایی هم سن و سال خودم دوست شده بودم. هیچکدام آنها به مدرسه نمیرفتند یا بیکار بودند یا کمک کار پدرشان بودند. میگفتند در دهاتشان نان خالی هم پیدا نمیشود. هنوز سرشب بود که عده زیادی خواب بودند سه تا بچه 9-8 ساله در گوشهای کز کرده و گریه میکردند. از بالکن گاراژ پایین آمدم و به طرف آنها رفتم. پهلوی آنها نشستم. دو نفر از آنها با هم برادر و با نفر سومی پسرخاله بودند. پدر دو نفری که برادر بودند فلج بود و در ده مانده بود. پسرخاله آنها پدر نداشت. قرار شده بود که آقای دانشی برای چهار ماه به هر کدام آنها 95 تومان پول بدهد. خورد و خوراکشان هم به عهده آقای دانشی بود. چهار روز بود که از بهاباد حرکت کرده بودند. جز نان خالی هیچ چیز دیگر نخورده بودند. جز یک تنبان و یک پیراهن که تنشان بود با خود چیز دیگری نیاورده بودند. هر سه پابرهنه بودند. حالا از گشنگی و خستگی و ترس و دوری از مادرشان گریه میکردند.
به آنها گفتم: گریه نکنید بیاید با هم بیرون برویم و کمی گردش کنیم. گفتند باید از اَبا اجازه بگیرند. از اَبا اجازه آنها را گرفتم، با هم به میدان اصلی قزوین رفتیم. یک مغازه بستنی فروشی بود بستنی سنتی، نانی، گرد، بزرگ دانهای 2 ريال، 4 تا بستنی خریدم. آنها در تمام عمرشان بستنی ندیده بودند، چه برسد به این که بستنی خورده باشند، نمیدانستند بستنی چیست! اسمش را هم نشنیده بودند. بستنی را خوردند. نمی دانستند باید به من چه بگویند. کمی روی نیمکتهای دور میدان نشستیم. راجع به دهشان صحبت کردند. محمد یکسال از دیگران بزرگتر بود. او 9 ساله بود و سر و زبان بیشتری داشت. او میگفت: که در ده آنها خشکسالی است و بزها از گرسنگی میمیرند و مردم حتی گوشت بزهای مرده را هم میخوردند. آنها برای اولین بار بود که به کتیرا میرفتند و اتوبوس سوار میشدند. اولین بار بود که به شهر آمده بودند. گفتم: از این که باید روی زمین بخوابید ناراحت نمیشوید؟ آنها از سئوال من تعجب کردند. محمد گفت: مگر باید روی چه بخوابیم؟ معلوم شد در ده خودشان هم روی زمین میخوابند. منظورم این نیست که تختخواب ندارند، منظورم این است که زیرانداز ندارند، روی زمین یا روی خاک میخوابند، تابستانها هرکس خانهاش پشت بام صاف داشته باشد روی پشتبام، روی کاهگلها میخوابد و زمستانها در داخل اتاق یک روفرشی پهن است و روی آن میخوابند و یک روفرشی هم روی خودشان میکشند.
آنها به مدرسه نمیرفتند. سپاه دانش تازه به ده آنها آمده بود و گفته بود باید بچهها به مدرسه بروند، ولی آنها به مدرسه نرفته بودند. سپاه دانش با زور و تهدید تعدادی بچههای ده را به مدرسه کشانده بود، ولی اکثر بچهها دنبال چند تا بز، آواره ی بیابان ها بودند. اواسط اردیبهشت تعداد زیادی از بچهها برای کتیرا به طرف کردستان می رفتند و مدرسه عملاً تعطیل می شد.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori