خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۶. دو ساعتی از شب گذشته بود که به گاراژ برگشتیم
خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها
قسمت 26
@oralhistori
دو ساعتی از شب گذشته بود که به گاراژ برگشتیم. دالاندار داشت در گاراژ را می بست. بچهها وارد گاراژ شده و من به اتاقم رفتم. از بالکن جلو اتاقم کف گاراژ دیده میشد. مدتی به این همه آدم فقیر و بیپول ول. شده در کف گاراژ نگاه میکردم. ماه کم کم بالا می آمد، پانزده سالم بود. خودم هم نوعی بچه کتیرایی بودم. تک و تنها به قزوین آمده بودم. روزانه چندین ده هزار تومان پول پس کرایه و مساعده را میگرفتم و به یزد حواله میکردم، خودم هم تمام تابستان اجیر بودم. مزدم یک دست کت و شلوار بود. اما من عاشق مسافرت بودم. عشق مسافرت مرا به قزوین کشانده بود. ناگاه از وسط جمع خفتگان کسی آواز حزنانگیزی را شروع کرد. صدا لطیف ولی سوزناک بود، کم کم صدا بلند شد. شب به نیمه می رسید ولی من هنوز غرق تماشای این آدمهای فقیر خسته که روی خاکهای کف گاراژ به خواب رفته بودند، بودم. نور نقره فام ماه بر آنها میتابید و فقر آنها را آشکارتر میکرد. بالاخره من هم روی تختخواب فلزی فکسنی مسافرخانه ولو شدم. صبح با اذان صبح سروصدای خیل آدم بلند شد. آنها وضو گرفتند و نماز خواندند. نزدیک آفتاب دالاندار گاراژ آمد. سر و صدا راه انداخت که بوگندوها بلند شوید الان ماشینها از دهات میآیند. شما هنوز کف گاراژ خوابیده اید. بالاخره اولین ماشین کمک کار از روستاهای الموت وارد گاراژ شد. دهاتیها از ماشین پیاده میشدند اقای دانشی هم شب در گوشهای از گاراژ روی چند تا کیسه گونی خوابیده بود. حالا که فکر میکنم قیافه اش مثل پلنگ بود. به گاراژ رفتم از دانشی پرسیدم من باید چه کار کنم؟ دیگر در قزوین کاری ندارم جز این که پول را از شما بگیرم و راهی یزد شوم. دانشی گفت: حسین آقا دعا کن امروز بتوانیم قرارداد ببندیم و گرنه برای شما پولی در کار نیست ما هم بیچارهایم حتی کرایه برگشت به یزد را هم نداریم. او راهی بازار شد. یک ماشین از دهات قزوین وارد گاراژ شد. مسافرهایش پیاده شدند، ماشین پر از مسافر، بار، مرغ و خروس و گوسفند بود، کمک راننده بالای اتوبوس رفت تا بارها را پایین بدهد. موقع پایین دادن یک مشک روغن زرد، از دست کمک راننده رها شد و به کف گاراژ افتاد. مشک پاره شد و روغنها روی زمین گاراژ ریخت. راننده فحشهای چارواداری به کمک راننده نثار میکرد و صاحب روغن مینالید که همه محصول امسالم بر باد رفت. دالاندار یک قابلمه آورد و گفت: حالا هر چه از روغنها را میتوانید جمع کنید، روغنها را با دست جمع کردند و داخل قابلمه ریختند. بالاخره دالاندار و صاحب روغن و کمک راننده از دور روغنهای ریخته بلند شدند. بچههای کتیرایی با نانهایشان روی روغنهای آغشته به خاک گاراژ میریختند. نانها را به زمین چرب میمالیدند و با ولع میخوردند هرگز آن صحنه حزنانگیز، خندهآور و چندش آور را فراموش نمیکنم. بچهای ده یازده ساله زیردست و پای بزرگترها میخواست خود را به لکه روغن خاکها برساند. او نتوانست به آن جا برسد. نان را به پاهای برهنهی آغشته به روغن پسرکی دیگر میکشید. او به همان ذره چربی قناعت کرد و نان خود را خورد. انسان باید خیلی گرسنه باشد، که این ذره خورش برای او لذتبخش باشد.
این کارخانه ذوبآهن و بهرهبرداری از معادن سنگآهن بافق و گران شدن قیمت نفت تا حد بسیار زیادی این مردم فقیر را از گرسنگی تاریخی نجات داد.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori