خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت دهم

خاطراتی از کتاب شازده حمام
قسمت دهم
@oralhistori
سال های 1337 تا 1338 بود و در شهر یزد چندتا خیابان بیشتر نبود و این خیابان ها هم اکثراً خاکی بودند. فقط بخشی از خیابان های شاه و پهلوی و کرمان آسفالت بود. خیابان ایران شهر تا آب انبار مسعودی حدود سیصد متر طول داشت و قرار شد که خانه های مردم را خراب کنند و خیابان را امتداد دهند سال های بعد از کودتای بیست و هشت مرداد بود. دولت می خواست با درآمد های نفتی در شهر ها نوسازی کند و نوسازی و مدرنیزاسیون باید خیابان های راست و ماشین رو را در بافت های تو در تو و سنتی و قدیمی شهر یزد ایجاد می کرد. مهندسین شهرداری مسیر خیابان را مشخص کردند و روی دیوار ها و بام خانه ها گچ ریختند و بالاخره صد ها عمله و کارگر با کلنگ و بیل، به تخریب خانه ها، بازارچه ها و ... پرداختند. نه بردیزلی، نه تراکتوری و نه غلطکی، نه هیچ وسیله ی مکانیکی دیگری برای تخریب. هیچ یک از این ها به کار گرفته نشد. این وسایل هنوز در یزد نبود. کلنگ و بیل بود و بازوی کارگر. حتی بخشی از خاک ها را با گاری از محوطه ها بیرون بردند. خانه های یزد زیرزمین زیاد دارد. هیچ خانه ای بی زیر زمین نیست و حتی گاهی زیرِ زیرزمین باز زیرزمین است؛ زیرا اکثر کوچه های قدیمی هم زیرزمین دارد. در بافت قدیمی یزد چاه آب، چاه خاکروبه و قنات خشکیده و ... هم فراوان است. کارگران شهرداری ساختمان ها را تا تمطراز سطح زمین با بیل و کلنگ خراب می کردند؛ اما اگر می خواستند که زیرزمین ها را خراب کنند، باید مدت ها معطل می شدند و تازه با مشکلاتی هم رو به رو می شدند و حتی تلفات جانی می دادند. برای این که زیرزمین ها را خراب کنند آبِ قنات را روی خانه های نیمه تخریب شده می بستند. بعد از یکی دو روز خشت ها خیس می خورد و خانه ها و زیرزمین ها مثل خانه ی کارتونی با صدای زیاد و گرد و خاک فراوان خراب می شد و به اصطلاح یزدی هه می تپید. همه ی مردم به بچه ها هشدار داده بودند که برای تماشای خراب کردن خیابان نروند. اگر رفتند به خصوص به محله هایی که آب در آن انداخته اند نزدیک نشوند؛ اما با این بچه های شیطان حرف‌نشنو بالاخره چند حادثه اتفاق افتاد. یک بچه را مار نیش زد، آن هم مار های سمی و خطرناک یزد؛ علی مرادی رفته بود توی خرابه ها گنج پیدا کند. دستش را کرده بود توی سوراخی و به جای گنج، نیش مار را دریافت کرده بود. خوشبختانه سریع او را ب بیمارستان هراتی که در سیصد متری محل بود، رسانده بودند و بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شد؛ ولی تا من یادم است دست راستش فلج بود؛ یعنی سم مار اعصاب دست راستش را از کار انداخت. هفت هشت نفر را هم عقرب گزید. عقرب های جرار لای خشت های خانه بچه می زایند و همان جا نسل اندر نسل زاد ولد می کنند و از مورچه ها و سوسک ها تغذیه می کنند. حتی بچه ها دیده بودند –البته من ندیده ام- که عقرب های بزرگ مارمولک ها را هم می خورند؛ اما بدترین حادثه آن بود که جواد سراجان پسر محمدعلی سراج بچه ی باهوش و هم کلاسی من که همیشه یا شاگرد اول بود یا دوم و یا سوم و یکی از رقبای سرسخت من بود رفته بود تماشای ساختمان ها. او رفته بود داخل محوطه ی یکی از این خانه هایی که در آن آب ریخته بودند. هرچه عمله ها گفته بودند بچه جان برو پی کارت! این بچه ی شیطان از خرابه ها دور نشده بود.... ادامه دارد

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori