خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت یازدهم
خاطراتی از کتاب شازده حمام
قسمت یازدهم
@oralhistori
یک مرتبه زمین دهان باز کرده بود و جواد افتاده بود توی چاله و خاک و گل و لای به هم ریخته. ده ها عمله ریخته بودند و کمتر از چند دقیقه او را نیمه جان از زیر خاک ها در آورده بودند. استخوان جمجمه اش شکسته بود. او را به بیمارستان رساندند. بیش از چهل روز در بیمارستان بود و هنوز هم که هنوز است اگر جراحی پلاستیک نکرده باشد، آثار شکاف عمیق در سرش پیداست. این جواد دکترایش را به نظرم در فیزیک گرفت و مقیم آمریکا شد. ماجرای جواد بچه ها را تا اندازه ای ترساند؛ ولی نه آن طور که هیچ کس به دیدن خراب کردن خانه ها نرود یا نخواسته باشد توی خرابه ها مار و عقرب نگیرد. این بچه های شیطان هر چیزی برایشان اسباب بازی و اسباب تفریح بود.
یکی از روز ها ده دوازده تا بچه ی شیطان می روند توی حوض آب یکی از این خانه های نیمه خرابه که در آن آب انداخته بودند. سر ظهر گرمای تابستان یزد و موقع ناهار کارگر ها و عمله ها بوده است. بچه ها از نبود کارگران استفاده کرده بودند و خود را با لباس انداخته بودند توی حوض لبریز از آبِ گل. بی بی صغری از آن جا رد می شده است. صدا می زند: بچه ها این کار خیلی خطر دارد. از حوض خانه ی خراب بیرون بیایید؛ ولی مگر این شیطان ها گوش به حرف بی بی صغری می کنند. کم کم چند نفر دیگر هم جمع می شوند و سر و صدا راه می اندازند که بچه های شیطان از این حوض مخروبه بیرون بیایید. یکی دوتا از بچه ها از حوض بیرون می آیند اما هنوز ده نفری از بچه ها در حوض بوده که یک مرتبه حوض با آب و بچه ها فروکش می کند. بی بی صغری نعره می زند که یا ابا الفضل! بچه های مردم را سالم نگه دار. خودم یک سفره برایت می اندازم که پنج تا گوسفند در آن باشد مردم سر و صدا می کنند و عده ی زیادی می ریزند و بچه ها را از داخل گل و لای ها در می آورند. خوشبختانه زیر حوض زیاد خالی نبود. من خودم هم شیطانی کردم و رفتم حوض شکسته را دیدم. سه چهار متری بیشتر گود نبود. اولاً کف حوض شکسته بود، سه چهار متری پایین افتاده بود ولی خاک زیادی روی بچه ها نریخته بود. بچه ها همه زخم های سطحی برداشته بودند. فقط حسین ریاحی دستش و عباس قلندری پایش شکسته بود. این هر دو بچه کولی بودند که خانه شان همان نزدیکی قرار داشت. همه می گفتند ابا الفضل العباس بچه ها را حفظ کرد. از فردا بی بی صغری به فکر افتاد که سفره ی نذری ابو الفضل همراه پنج تا گوسفند پهن کند. بی بی صغرای فقیری که آه ندارد که با ناله سودا کند می خواست این سفره ی رنگین را برای حضرت عباس پهن کند. مهم آن بود که پدر و مادر بچه هایی که توی حوض خانه ی خرابه رفته بودند وضع اقتصادیشان مثل بی بی صغری –حالا کمی بهتر یا بدتر- بود. آن ها نمی توانستند کمکی بکنند. اگر وضع آن ها خوب بود که بچه هایشان سر ظهر توی حوض پر از آب گلآلود نمی رفتند تا خود را خنک کنند. اگر آن ها پولدار بودند می رفتند توی زیرزمین پهلوی حوض خانه و بادگیر و آب خنک سرداب و هندوانه ی خنک که با یخ طبیعی تزرجان خنک شده بود می خوردند. ده روزی بی بی صغری غصه می خورد که چه طوری نذرش را ادا کند. یک روز زن ها که در سر کوچه جمع بودند گفته بودند که بی بی صغری حالا یک چیزی گفته؛ ابو الفضل هم که می داند او پول ندارد..... ادامه دارد
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori