واکنش بموقع!

واکنش بموقع!

سالها پیش افسر وظیفه جوانی بودم و با عشق به میهن در یک منطقه عملیاتی سرپرستی یگانی را دلشتم و خدمت می کردم. ضمن انجام وظایف در شرایط سخت منطقه، حسب نوبت، هفته ای یکبار به شهر می رفتیم که آب و هوایی تازه شود و قدری به خود برسیم.

یک روز از این روزها که نوبت من شده بود قرار شد با یکی از سرگروهبان های کادری با هم به شهر برویم.. یک کامیون نظامی که برای تامین مایحتاج منطقه عازم شهر بود قرار شد من و جناب سرگروهبان را هم با خود ببرد. کامیون آمد و من در جلوی کامیون کنار راننده نشستم و منتظر شدم که سرگرهبان مربوطه هم کنار من بشیند و برویم. ناگهان‌متوجه شدم که سرهنگ فرمانده ما با چهره غضب آلودی به رانتده کامیون اشاره ای داد و راننده کامیون نزد او رفت. پس از بازگشت راننده به طرف من آمد و گفت:
- جناب سروان، سرهنگ با شما کار دارد
پیاده شدم و نزد سرهنگ رفتم، گفتم: امری داشتید؟
گفت: نه، شهر میری؟ خوب به سلامت!
تعجب کردم، چیزی نگفتم‌ و به سمت کامیون برگشتم، دیدم سرگروهبان در جلوی کامیون نشسته و در را هم بسته و نمی گذارد سوار شوم.‌
پرسیدم: چرا چنین می کند؟
گفت: دستور سرهنگ است جناب سروان، شما پشت کامیون بنشینید ( یعنی کنار بارها)

چیزی نگفتم، همانجا درجه ها را از روی دوشم برداشتم و در جیبم گذاشتم و به عقب کامیون رفتم. سرهنگ که نظاره گر بود و از این کار متعجب شده بود، دوباره من را خواست و پرسید:

- درحه هایت را چرا درآوردی؟
- گفتم: جناب سرهنگ آنچه در نظام آموختم حرمت یک درجه است. اینجا من مهم نیستم اما درجه روی دوش من اعتبار و اهمیت دارد و بخصوص در چشم سایرین که ما را مشاهده می کنند و قضاوت می کنند که ارتش حرمت درجات خود را هم نگه نمی دارد........

سرهنگ با شنیدن این سخن، دستورش را عوض کرد و گفت: جلوی کامیون جا زیاد است هر دو با هم بنشینید.‌ سلامی نظامی دادم و به طرف کامیون رفتم.

چه خوب است که برای اصلاح، واکنش را درست و بموقع انجام دهیم!

@politicalculture