گامی به سوی دوستی و زندگی متعالی شهروندی در جامعه ایرانی با رعایت قوانین و مقررات دولت ج. ا. ایران
🍀🍂🌸 …🌼 کاترین و من
🍀🍂🌸
🌼 کاترین و من
برف به شدت در حال باریدن است، بیش از 20 سانتیمتر برف در پیاده رو کنار کافه ای که در آن نشسته ام، روی زمین نشسته است، اتوموبیل ها به سختی حرکت می کنند. دود سیگار، فضای کافه را پر کرده است، دختری در حال خوانندگی است، عده ای در حال رقص و پایکوبی، دو سه گروه دو نفره دختر و پسر، چشم در چشم هم مشغول میگساری اند و من به شب درازی فکر می کنم که دور از کاترین خواهم بود.
کاترین، دوست دختر نروژی خود را میگویم، امروز بد جوری به تیپ هم زدیم، همانطور که از خانه بیرون می آمدم، بهش گفتم:
امشب من را نخواهی داشت، کاترین عزیز، او برایم واقعا عزیز بود و هست.
نور نئون تابلو ها، سیاهی شب و بارش برف، منظره بدیعی را خلق کرده اند، چیزی کم دارم تا این شب آرام را، با آرامش بیشتر سر کنم. به یاد کلبه کنار جنگل خود می افتم که کاترین الان جلوی شومینه نشسته، چراغ ها را خاموش کرده و با گوش دادن به آهنگی ملایم، مثل همیشه بارش برف را تماشا می کند،
جلوی کلبه ما، دریاچه بزرگی است که چشم انداز زیبائی به محل زندگی ما داده است و گاهی ماهیگیری در آن و کاترین که با دیدن ماهی های کوچک بر قلاب، همیشه خندیده است.
نه، بدون کاترین، شب من شب نخواهد شد. به سمت خانه حرکت می کنم، بارش برف شدید تر شده است. ساعتی بعد در خانه ام... کاترین میز شام دو نفره ما را پشت پنجره، رو به دریاچه چیده و همچنان منتظر نشسته است.
کاترین، عزیزم، شام چی داریم؟
برای این شب رویائی، جز ماهی سالمون، مگر چیز دیگری هم تو را راضی می کرد و خود را به آغوش من می اندازد.
عطر موهای کاترین و نفس گرم او، به کلبه ما، روح دیگری بخشیده است. شام را خورده و نخورده خود را روی تخت خواب حس می کنم، برف همچنان می بارد، در حالی که با موهای کاترین بازی می کنم، چشم به طبیعت زیبای دریاچه دوخته، مثل همیشه به خواب خوش و آرام فرو می روم.
با افتادن قطره ای آب به روی صورت، از خواب بیدار می شوم، تشک ام کاملا خیس شده، ابتدا گمان می کنم که آب دریاچه به خانه نفوذ کرده، اما در همان حال مادر را می بینم که دارد فریاد می کشد، همسایه لعنتی باز آب توالت را باز گذاشته و آب از سقف به خانه ما چکه کرده است. جیغ و داد و فریاد پدر در راهرو بلند است، همسایه ها همه بیدارند، همه با هم حرف می زنند، اما نه در کافه، که در میدان جنگ.....
و من باز هر شب به رویا فرو خواهم رفت تا به آرامش و تمام آن چیزهائی برسم که حقم است. حق من از زندگی این نیست. من روزی به کاترین خواهم پیوست و آن روز خیلی دیر نیست...
💫 محمود نامی
96.12.09
🍀🍂🌻🍁🌸🌾
@ofoghenegah