لویت از دیدگاه ایدهء انسانی به آثار وبر و مارکس نگاه می‌کند

لویت از دیدگاه ایدهء انسانی به آثار وبر و مارکس نگاه می‌کند. دو جامعه‌شناسی که بیش از سایرین به هویت انسانی در جامعهء سرمایه‌داری پرداخته‌اند. دیدگاه اساسا این جهانی از انسان که لویت در کتابش بیان می‌کند، پیش فرضی هم برای مارکس و هم برای وبر است. لویت وظیفهء خود را تشریح شباهت‌ها و تفاوت‌ها در ایده‌های مارکس و وبر که انسان مبنای اقتصادی (مارکس) و اجتماعی (وبر) دارد، می‌دانست. لویت وجه مشترک مارکس و وبر را «جامعهء سرمایه‌داری» می‌داند، جامعه‌ای که انسان به سختی در آن دست و پا می‌زند. به این نکتهء مهمی که لویت متذکر می‌شود بسیار باید توجه کنیم: «سرمایه و مانیفست کمونیست، مارکس را به نیرویی تاریخی با اهمیت بین‌المللی بدل کرده است; مارکس به مارکسیسم بدل شده است. در مقابل، کارهای نظری وبر در جامعه‌شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد و تاریخ اقتصادی و نیز نوشته‌های او در موضوع سیاست، نتوانسته‌اند تحولات بیشتری حتی در محدوده‌های تنگ حوزهء خودشان - حوزهء علم اجتماعی و تحلیل سیاست معاصر - پدید آورند. مشخصهء وبر آن است که او به هر حال مکتبی بنیان ننهاده است.» (همان، ص ۶۶)

هر دو - یعنی مارکس به طور مستقیم و وبر به طور غیرمستقیم - تحلیلی انتقادی از انسان مدرن در جامعهء بورژوا بر حسب اقتصادی بورژوایی - سرمایه‌داری - به دست داده‌اند که مبتنی بر این تشخیص است که اقتصاد، تقدیر انسانی شده است اما با این حال مارکس درمانی پیشنهاد می‌کند، حال آن که وبر فقط تشخیص به دست می‌دهد. این تفاوت در تفاسیر آن‌ها از سرمایه‌داری جلوه‌گر می‌شود. وبر سرمایه‌داری را برحسب عقلانی شدن عام و ناگزیر تحلیل می‌کند که دیدگاهی ذاتا بی‌طرفانه است ولی به طور مبهم ارزیابی می‌شود. در مقابل مارکس، تفسیرش را بر مفهوم آشکارا منفی از خودبیگانگی عام ولی قابل تغییر بنا می‌کند.

از نظر وبر، پایبندی و اعتقاد مارکسیسم به علم نه تنها کم نیست بلکه بسیار زیاد هم است. آنچه مارکسیسم کم دارد سعهء‌صدر علمی خاصی در برابر سرشت مساله‌برانگیز عینیت علمی است. با این دیدگاه وبری است که کار وی دیگر از نوع جامعه‌شناسی تخصصی نیست. در فصل مربوط به وبر (تفسیر وبر از جهان بورژوایی ، سرمایه‌دار و...) لویت به زیبایی و با استادی تمام، تضادها، آشفتگی‌ها و عدم انسجام فکری وبر را بیان می‌کند.وبر معضل خاص واقعیت دوران ما را در مفهوم عقلانیت خلاصه می‌کند. برای مثال، به دست آوردن پول به منظور تامین سطح مطلوب معاش خویش عقلانی و قابل فهم است. با وجود این پول درآوردن به گونه‌ای که صرفا به صورت غایتی فی‌نفسه تصور شده باشد، به طور خاصی غیرعقلانی است. واقعیت ابتدایی و تعیین‌کننده این است که: هر نمونه‌ای از عقلانی شدن بنیادی ناگزیر محکوم به ایجاد عدم عقلانیت است. از نظر وبر، سرمایه‌داری تنها به این دلیل می‌تواند سرنوشت‌سازترین قدرت در زندگی انسانی باشد که از پیش چارچوب شیوهء زندگی عقلانی خود را بسط و گسترش داده باشد.آنچه وبر می‌خواهد ثابت کند به هیچ وجه عدم اختیار فرد نیست بلکه این واقعیت پیش پا افتاده و بدیهی است که این اختیار خلاق که عمدتا به انسان نسبت داده می‌شود، صفت عینا قابل اثبات انسان نیست. این اختیار چیزی است که می‌توان آن را براساس داوری ارزشی‌فهمید; ارزیابی خاصی که مبتنی بر نگرشی ذهنی یا سوبژکتیو به مجموعه‌ای از واقعیت‌هاست که به خودی خود بی‌اهمیت هستند. پیش‌بینی ناپذیری و از این رو عدم عقلانیت به خودی خود صفات اصلی کنش آزادانهء انسانی در تقابل با پیش‌بینی‌پذیری رویدادهای موجود در طبیعت نیستند در واقع مثلا هوا ممکن است کمتر از رفتار انسانی قابل پیش‌بینی باشد. در واقعیت هر قدر کردار انسانی کمتر کنش‌آزادانه باشد، یعنی هر قدر شخص کنترل کم‌تری بر خود و بنابراین اختیار کمتری در کنش‌های خودش داشته باشد، کردار او کمتر قابل پیش‌بینی خواهد بود.

نحوهء تلقی وبر از مارکسیسم به نحوی جزمی اقتصادگرایانه است که با آن مخالف و انتقاداتی بر آن وارد می‌کند.


─═इई @politickaraj ईइ═─
‍ ‍ ‍ ⇱ کانال علوم سیاسی⇱
ڪلیــڪ ڪنید