داعش جنبش مرگ خواهی (بخش دوم)

داعش جنبش مرگ خواهی (بخش دوم )
برگرفته از مصاحبه اولیویه روآ استاد مؤسسۀ «دانشگاه اروپایی» در فلورانس است و یکی از صاحب‌نظران و مفسرانِ برجستۀ اسلام سیاسی ( منبع وب سایت ترجمان )

جهادی‌ها از پدر و مادرشان متنفر نیستند؛ اما رابطه‌شان را با آن‌ها معکوس کرده‌اند. پسر به مادرش می‌گوید: «حقیقت پیش من است و تو حقیقت را نمی‌شناسی. پس من معلم تو هستم» یا «من پیش از تو می‌میرم تا تو را نجات دهم». پس در اینجا شاهد نوعی معکوس‌شدن پیوند نسلی هستیم. این اسلام در پی برادری، رابطه‌ای گروهی و پیوندی گرم و برابر است. این اسلام ربطی به مسئلۀ جست‌وجوی فردی حقیقت ندارد. مثلاً جهادی‌ها هیچ وقت دربارۀ اموری مانند مراقبه و تأمل حرف نمی زنند. آن‌ها هیچ وقت نمی‌گویند: «تمام دیشب داشتم فکر می‌کردم» و جملاتی ازاین‌قبیل. این شیوۀ کارِ آن‌ها نیست. تواشیح همیشه یک هم‌آوایی‌ست و شما هیچ وقت به‌تنهایی زمزمه‌اش نمی‌
. یکی می‌خواند و سپس دیگران ادامه می‌دهند. شما برای دفاع از امت می‌جنگید. به امت حمله شده است و من همان قهرمان جنگ‌جویی هستم که امت را حفظ می‌کنم. همۀ آن‌ها یک چیز می‌گویند: «می‌میرم؛ اما به بهشت می‌روم.» ا چیزی بیش از تکنولوژی مواجهیم. در اینجا با نوعی فردگرایی روبه‌روییم. خودِ مقولۀ جوانی تقدیس می‌شود. شما با فرهنگ جوانانه، فرهنگ لباس‌پوشیدن، فرهنگ خیابانی، موسیقی و ... طرف هستید و جهادی‌ها دربارۀ این جور چیزها حرف می‌زنند.
آن‌ها مثل سلفی‌ها لباس نمی‌پوشند؛ تیپ خاص خودشان را دارند. اصطلاحات بخصوصی میان خودشان دارند و این اصطلاحاتِ بخصوص صرفاً مسئله‌ای زبانی نیست؛ بلکه در خود حامل فرهنگ است. جهادی‌ها در آلمان، فرانسه و انگلستان زبان جوانانۀ خاص خودشان را دارند. یکی از خبرنگارهای فرانسوی یک سال در دست داعش اسیر بود. او در خانه‌ای محبوس بود که نگهبانانش فرانسوی‌های مسلمان بودند. این خبرنگار می‌گفت نگهبانانش فرانسوی‌هایی تمام‌عیار بودند. آن‌ها از همه چیز شکایت می‌کردند: غذا، آب‌وهوا و مقررات نظامی؛ اما می‌توان گفت که فرهنگ جهادی‌ها از فرهنگ، فلسفه و اخلاق کلاسیکِ غربی کنده شده است.
آن‌ها نمایندۀ فرهنگ جوانان غربی‌اند. این فرهنگ بر پایۀ بازار مصرف‌گرای جهانی شکل گرفته است. این انتحاری‌ها فقط می‌خواهند خودنمایی کنند؛ البته انتحارشان بیانِ دیگری است از این مطلب که «هیچ آینده‌ای وجود ندارد». جهادی‌ها هیچ آینده‌ای ندارند. تنها آیندۀ پیشِ روی آن‌ها بهشت است. آن‌ها به حیات اعتقاد ندارند و به آرمان‌شهر نیز. جامعۀ اسلامیِ سوریه برای آن‌ها هیچ اهمیتی ندارد. آن‌ها برای اینکه سوری‌ها یا عراقی‌ها مسلمانان خوبی بشوند، تره هم خُرد نمی‌کنند. برایشان هیچ اهمیتی ندارد. آن‌ها ی‌خواهند بجنگند. مطلقاً به هدف کارشان فکر نمی‌کنند. آن‌ها نگاهی آخرالزمانی دارند: تصور می‌کنند به‌هرحال دنیا دارد به پایان خویش نزدیک می‌شود. هیچ آینده‌ای پیشاروی آن‌ها وجود ندارد؛ حتی آینده‌ای اسلامی. ن‌هایی که برای عملیات انتحاری می‌روند، می‌دانند که حتی اگر خودشان را منفجر نکنند، به‌هرحال کشته خواهند شد.
مرگ برای آن‌ها بسیار مهم است. از سال ۱۹۹۵ افرادی که مأموریت‌های تروریستی اجرا می‌کنند، به عملیات انتحاری هم دست می‌زنند. آن‌ها می‌توانند کارهای زیادی بکنند؛ بدون اینکه دست به عملیات انتحاری بزنند. بمب‌گذارانِ لندن خیلی راحت می‌توانستند بمبشان را بگذارند و بروند؛ اما آنجا ماندند و کشته شدند. به‌نظر من هدف اصلی آن‌ها مرگ است. در اینجا با تروریست‌هایی مواجه نیستیم که ازقضا در حین عملیات کشته می‌شوند. نه، آن‌ها می‌خواهند خودشان را بکشند. این مسئله‌ای استثنایی است.

@mhtbzr

@solati_mehran