ای حسین بن علی!. من امسال به درک جدیدی در مرور داستان تو و خانواده ارجمندت رسیده‌ام

ای حسین بن علی!
من امسال به درک جدیدی در مرورِ داستان تو و خانواده ارجمندت رسیده ام. برای سالهایِ سال در بازتعریف حکایت تو و همراهانت، این سکانس داستان را در مجالس گوناگون روضه می شنیدم که: "شبِ عاشورا چراغ ها کم نور کرده ای و به یاران گفته ای هر که بخواهد می تواند برود" و هر سال و هر سال در مجالسِ گوناگون می شنیدم که مداح می پرسید اگر ما بودیم می رفتیم یا می ماندیم؟ و برای سالها در ذهن من چنین بود که «کمال نترسیدنِ از مرگ» در آن لحظه ، مطاعی است سترگ. و با هر کس، و در هر احوالی همراه نمی شود. برای سالهایِ سال من گمان می کردم که نترسیدنِ از مرگ کارِ مردان است و نه بازیچه ی دست بزدلان . برای سالهای سال گمان می کردم که خوشا به احوال آنکه دل به مرگ سپردن "می تواند" و از تعلّقات این دنیا چنان جداست که انتخاب کردنِ مرگ را می تواند.
مرگ اگر مرد است گو نزدِ من آی/
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ/
من از او جانی سِتانم جاودان/
او زِ من دلقی ستاند رنگ رنگ/
اما ای حسین بن علی! من امسال از پی این پنج شش سال شومی که بر احوال ملل مسلمان رفت [و می رود] دیدم با چشمهایم که نترسیدن از مرگ، چندان کمالی نیست. با مرگ خفتن و برخواستن، هنری نیست. «مردانه» نیست آنگونه که من می پنداشتم اش. چه در این سالهای شوم هر روز و یا هر چند روز یکبار، می بینم که سیاه جامه ای سیاه روح پیکره ی مرگ را در آغوش کشیده و سرمست ، می تواند خود را در میانه ی بازاری یا مجلسی و محفلی "به انتحار" و به انفجار ، به کام مرگ برساند و در پیرامونش بویِ خون و عزای شهروندانی بیگناه به آسمان رود. من این چندسال در بازار میوه و تره بار جمیله ی بغداد ، در مراسم عروسی کابل ، در خیابانهای فرانسه، در روستاهای پیرامون موصل، در ماراتن بوستن و ... مکرر در مکرر دیدم مردانی را که در راه هدفشان و باورشان هیچ باکی از "انتحار" نداشتند و بازیِ با مرگ را چنان روزمره کردند که انگار در هر بازار و مجلس و محفلی باید این ظن و گمان با ما باشد که "یکی" «از مرگ گذشته» هر آن ممکن است که از پرده درآید و با کشتن و منفجر کردنِ خود، ما و همراهانمان را هم به انتقام، از گردونۀ هستی و حیات بُرون کند.
من امسال از پی اینهمه سال ، تازه آموخته ام که از مرگ نهراسیدن [هرچند که بس دشوار است، اما] هنر نیست. در کجا و برای چه مردن، هنر است. چه ساده دل بودم که گمان می کردم در خیمه گاه تو و آنگاه که چراغ ها را خاموش می کنی اگر ماندگار شوم، هنر کرده ام. نه! چه ساده دل بودم که گمان می کردم اینکه تا پایِ جان، پایِ هدف بمانی هنر است! هنر آن است که در میانه ی اینهمه راه ها و گذر ها و مذاهب و وسعت ها، به «تشخیصِ درست» رسید. هنر، انتخاب راهِ درست از میانه ی هزاران راه است. هنر ، برگزیدنِ « گونۀ درستِ زندگی» است و نه فدا کردن زندگانی. چگونه زیستن یا به قول امروزی ها لایف استایل است که انتخاب کردنش دشوار است و عرق ریزان روح و ذهن می خواهد. ورنه انتخاب کردن مرگ، که امروز می بینم نه فقط کارِ مردان ، که کار رذلانِ سیاه پوش هم شده. هم آنها که خبرنگار ژاپنی را جلو دوربین گردن می زنند و بر باورشان به راهشان جان فدا می کنند.
ای حسین بن علی شرمنده ام که بگویم از پی سالها زیستن تازه آموخته ام انتخابِ گونه ی زندگی کاری ساده نیست. چه کاهل شاگردانی داری که گمان می برند گونه ی زیستن شان بی عیب و زیباست. شرمنده ام از این شیعه که بودم. و هستم .

https://telegram.me/solseghalam