زهی سجادۀ تقوا، که یک ساغر نمی‌ارزد! …

زِهی سجّادۀ تقوا ، که یک ساغر نمی ارزد!

#امروز_با_حافظ

🔵این "ارزیدن" ها یا "نیارزیدن" ها در نگاهِ حافظ خیلی مطرح است. اینکه یک موضوعی یا امری ، اصلاً ارزشش را ندارد یا برعکس، واقعاً ارزشش را دارد. حافظ شدیدا اهل سبک و سنگین کردن و ارزیابی بوده است.

در یک مثال زیبا و رندانه می گوید: تو آنقدر زیبا هستی که بهتر است سیمایِ خود را بپوشانی چرا که پرده اگر از رخسار برداری لشکری از مشتاقان خواهی داشت و "جهانگیر" خواهی شد، ولی این به دردسرهایِ "لشکرداری" نمی ارزد!

ترا آن بِه ، که رویِ خود ، زِ مشتاقان بپوشانی /
که شادیِّ جهانگیری ، غمِ لشکر ، نمی ارزد

🔷ولی یک جاهایی هم حافظ می گوید: می ارزد! مثلاً به محبوب می گوید این دلِ شکسته (به رغمِ شکستگی) به «صدهزار نشکسته»(!) می ارزد:

بکن معامله‌ای ، وین دلِ شکسته بِخَر
که با شکستگی ارزد به صدهزار درُست

🔵اما بازگردیم به نیارزیدن. در مصراع بالا حرف درشتی را حافظ زده است که اسباب شگفتی است که چطور با این جسارت یک نفر بیاید و بگوید: چه بسیار سجّاده های پرهیز و تقوا که حتی به قدرِ یک ساغر مِی ، ارزش ندارند.
در پایانِ این غزل هم باز، زبان فاخر و پرهنر و کرشمۀ حافظ به سمت کنایه های تلخ رفته ، و کلامی برای همه رندان تاریخ گفته: «حتی یک جُو، منّتِ کسی، به دویست مَن طلا نمی ارزد! »

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بُگذر/
که یک جُو منّتِ دونان ، دو صد مَن زر ، نمی‌ارزد
@solseghalam