عطر جوانمردی. اولین دیدار من از آتلانتا هست و کنجکاو برای مقایسه‌ها و دیدن‌ها

عطر جوانمردی
برای شرکت در دوره ای یک هفته ای در دانشگاه وسترن کیس در اوهایو به فرودگاه آتلانتا آمده ایم تا حدود ظهر پرواز انجام شود. اولین دیدار من از آتلانتا هست و کنجکاو برای مقایسه ها و دیدن ها. لحظه ای مجال نشستن فراهم شد که فیس بوک را باز کردم و برای چندمین سال و چندمین بار ، تصویر دوستان و همکاران مهندس سعیدی را دیدم در مرکز نگهداری کودکان که در مومن آباد و در مجاورت شهر بم هست. به تصویر کودکی که کیف نو میکی موس مدرسه اش را بر دوش انداخته که می رسم انگار بغض گلو را رها نمی کند. انگار عطر اینهمه جوانمردی و بزرگی فرسخ ها و فاصله ها را به لحظه ای درمی نوردد و تمام جانت می شود پر از این عطر خوشبو. مهندس سعیدی و دوستانش که در حوزه زلزله و اسکان و آواربرداری فعالیت می کنند ده یازده دوازده سال پیش (سالش مهم نیست. انگار به بزرگای تاریخ است خوبی ها) وقتی که بعد از زلزله بم به آن منطقه می روند، در مجاورت بم با مومن آباد و مرکز نگهداری کودکان علی ابن ابیطالب آشنا می شوند. از آن سال تا امروز ، هر سال برای اول مهر و برای شب عید، برای بچه های مرکز لوازم التحریر نو و لباس عید می خرند و از تهران بار می زنند و با قطار تا بم و بعد با ماشین تا مومن آباد می روند. ممکن است برخی بگویند خب این یک مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست، مابقی چه؟ تو به قدر وسع ، یک باغچه را مراقبت کن. داد باغ و بستان را بگذار به عهده ی آنها که وسع شان است. تو بقدر وسع بکوش. هرسال دوبار از دور این ماجرا را از روی صفحه گوشی یا لب تاب می بینم و این جمله به زبان ذهن و دل جاری می شود که یا لیتنی کنت معکم فأفوز معکم.
بوی عطر جوانمردی هاست که گوشه هایی از تاریخ پر خون را گاه دیدنی کرده است.