سیمین جلال …و نه سیمین نادر.. ستاره‌ای از کهکشان ادبیات معاصر خاموش شد و از میان ما رخت بربست

سیمینِ جلال...و نه سیمینِ نادر

🔷در واپسین روزهای اسفند 1390،خانم سیمین دانشور روی در نقاب خاک کشید و ساکت وخاموش از میان ما رفت. ستاره ای از کهکشان ادبیات معاصر خاموش شد و از میان ما رخت بربست. سیمینِ جلال، سرانجام از دنیای ما رفت و به جلالش پیوست. متن زیر یادداشتی است که به قدرشناسیِ این بانویِ اهلِ قلم، نوشته شد:
***
🔷دل را مجال و رخصت آن نیست که از کنار این "عبور" آسان عبور نماید. جلال، و جریان فکری جلال، در کهکشان اندیشمندان معاصر ایران زمین، همچون ستاره ای روشن و پرتلالو است. جریانی از اندیشه که مختصات وویژگی های خاص خود را دارا بود. جریانی از اندیشه که پذیرفته بود که برای فهمیدن "باید دوید". نشستن که هیچ، راه رفتن هم کفایت نمی کند...و همدمِ بی تابی های روحِ ناآرامِ جلال، سیمین، نه فقط به جهت همراهی خالصانه اش با جلال، که خود به سبب کمالات خود، دارای شأن و جایگاهی ممتاز در عرصۀ قلم و اندیشه بود.
صحبتهای بسیار درباب این بانوی اهل قلم می توان گفت. اینکه خالق سووشون چه کارها کرده و چه فعالیتها داشته است و...اما برای نسلِ امروز ما، فارغ از بحث خانم دانشور، -از منظری دورتر- شاید شناخت نسلِ ایشان ضروری است. و بجاست که چند کلامی در این باب گفتگو کنیم.

🔷نسلِ سیمین و جلال:

نسلِ سیمین و جلال، نسلی بودندکه به لحاظ ویژگیهای زمانی وتحولات جهانی درمقطعی خاص قرار داشتند. روشنفکر دهۀ سی، متعلق به کشوری توسعه نیافته، و به دور از بسیاری از مظاهر تکنولوژی، پس از فراز ونشیبهای ماجرای کودتای ۲۸ مرداد، ناگاه دربرابر جهانِ پر از کارخانه های بعد ازجنگ دوم جهانی، دست به دهان و حیرت زده، هر روز مظهری تازه از تجلیات هوش بشر را درعرصه صنعت شاهد است. حرکت جهانِ بعد از جنگِ دوم، شتابی بیشتر گرفته و حیرتِ کشورهایِ جامانده ازجریان تکنولوژی، عمیقتر و وسیعتر است.

🔷نسلی در ایران زمین شکل گرفت که اولین یا دومین نسل از محصولاتِ "دانشگاههایِ تازه به راه افتاده ایران" بودند. نسلی که "با نسلِ قبل ازخود" و با پدران و مادرانِ خود، فاصله ای بسیار داشت. نسلی عمدتا برخاسته از خانواده هایی مذهبی اما سرخورده از زهدِ خشک و نگاهِ تلخ و یک سویه نگرِ پیرانِ زاهد.(۱)

ویژگی مهم بخشی از این نسل،آن بود که در درک مسایل جهانی و تحولات عرصه فرهنگ، صنعت و تکنولوژی،"خود" به راه افتاد. خود حرکت کرد. خود آزمود. خود درک کرد. خود اشتباه کرد. خود سعی وخطا کرد. و «خود ، نوشت». قلم به دست گرفت و جریان اندیشه را مستند نمود. در همین خصوص نیما یوشیج در همان مقطع زمانی چنین گفت که: "برای « فهمیدن» باید ساخته شد درصورتی كه برای «دانستن» كم و بیش نزدیكی به چیزی كفایت می كند". علی شریعتی نیز به زیبایی در وصیتنامه خود برای فرزندانش این مفهوم را در جمله ای چنین نوشت:"خودتان راه بیفتید تا خودتان شوید،نه نسخۀ کپی از اصل!"

🔷نسلی که با تلاش، غرب را خوب شناخت و با پازدن های بسیار درکوچه پس کوچه های روستاهای کشورش، خود و جامعه خود را هم خوب ادراک کرد و در عرصه فعالیتهای اجتماعی،پس از شکست های پی در پی، اندک اندک به بازخوانی دوباره بخش های صحیح و روشن فرهنگِ بومی متمایل شد. نسلی که به سطحِ ویژه ای از آگاهی رسید.
***
🔷نمی توانیم مقایسه نکنیم این نسل را با نسلی که،نه به شوق درک و اندیشه، که برای نمره و پاس کردن واحد درس خواند، و نه در سر شورِ اشراق و ادراک ویافتن، که در دل به شوق شرکت تاسیس کردن وکسب درآمد و مدرکِ دانشگاه، گام زد. نسلی که دغدغه اش زمانی نمره بیست، و زمانی بعدتر معدل دوره لیسانس و فوق لیسانس و بعدترش شد فقط مقاله آی اس آی. با یکی از دوستان صحبت می کردیم می گفت برای شرکت درکنفرانس زلزله از ژاپن به ایتالیا رفته ام. در تمام مسیر رفت وآمد و روزهای اقامتم جمعاً پنج عکس نگرفته ام. به تعبیر شاعر نه در دل شوری و نه در دیده فروغی. شوقِ فهمیدن و ادراک عمیق مسایل باعث پیاده رویهای طولانی جلال در میانۀ معماری های شگفت ایتالیا، کوچه پس کوچه های یزد، خیابانهای مسکو، شهرهای روسیه و روستاهای بندرعباس بود. باعث سفرش به اسرائیل و انتشار کتابش درباره جزیرۀ قشم، بود. همان شوری که امروز بارقه اش را در کمتر نگاهی می بینیم.

🔷آقای فرهادی هنرمندانه حکایتِ "بخشی" از نسلِ امروز ما را در «جدایی نادر از سیمین» به تصویر کشید. حکایتی نسلی که در مواجه با تغییرات و درمیانۀ حیرتِ زندگی، داستانش به داستانِ نادر و سیمین می رسد. و ایکاش هنرمند مردی هم، داستان همراهیِ سیمین و جلال را روایت کند. نسلی که سرخوردگی را آزمود اما سرخورده نشد. نسلی که به رغم سردی روزگار دهۀ سی، و به رغم حیرتها، سردیها، تفاوتها و برخی نفهمیدنهایِ جامعه پیرامون، نه به جدایی، که به همراهی رسیدند. همراهی ای به وسعتِ روزگاران. مهری که روزگاران هم از دل بیرونش نمی توان کرد...که
سعدی به روزگاران، مهری نشسته بر دل..

telegram.me/solseghalam