یادداشت های محمدرضا اسلامی- - - - - - - - -در ادامۀ یادداشت های ژاپن و وبلاگ ارزیابی شتابزده؛ اینجا تلاشی است برای دیدن آمریکا و ثبت مشاهدات. تحلیل و مقایسه الگوی توسعه هر دو کشور آمریکا و ژاپن و مستندنگاری ها، در حد امکان.ارتباط :
آقای حاتمی کیا. سلام
آقای حاتمی کیا
سلام
فیلم آخر شما بادیگارد را دیدم و حیرت زده از تعریفی که از نابغه ارایه داده اید و کنایه های یک به یکی که به جوانِ ایرانیِ خارج از میهن زده اید، بر آن شدم که چند سطری به حضورتان بنویسم.
در تمام این چند سالی که در خارج از کشور به تحصیل یا کار و پژوهش گذشت، توفیق آشنایی با صدها تن از جوانان پژوهشگر ایرانی چه در ژاپن و چه در ایالت های مختلف آمریکا را داشته ، اما این جنس جوان نابغه ای که در این فیلم ترسیم کرده اید را ندیده بودم. نمی دانم این سیاق رفتاری را بر مبنای کدام جوان به اصطلاح نخبه ایرانی وام گرفته اید اما می دانم که حداقل در تمام هشت سال گذشته من این جنس رفتار را ندیده ام.
البته آنچه اسباب این نامه و این گلایه به حضور شماست ، این مشکلِ فیلم، نیست. بلکه تعریف تلخی هست که این فیلم از آنهایی که به واسطه ی دستاوردهای علمی در خارج از کشور هستند، ارائه می دهد. این دیالوگ را در سکانسی که میثم (نابغه هسته ای) با نامزدش به گفتگوست ببینید:
-[میثم] قبول؛ من شدم پیچ و مهره یِ قدرت ؛ تو راه حلّت چیه؟
-[سحر] از اینجا بریم
-[میثم] کجا بریم؟
-[سحر ] یک جایی که بدونِ وحشت بتونیم باهم قدم بزنیم ؛ به زندگیمون ، به آینده مون فکر کنیم [...]
-[میثم] به خدا سحر، منم آرزومه در آرامش کنارِ تو کارِ تحقیقاتیم رو بکنم کجاس اونجا؟
-[سحر] تو فقط کافیه لب تر کنی. رو دست می بَرنِت میثم
-[میثم] من گرونم سحر
-[سحر] اونا ارزِشت رو می دونن
-[میثم] خیلی خوب؛ قیمت من چقدره ؟
-[سحر] من نمی دونم. ازین دوست و رفیقات که رفتن بپرس
-[میثم] اونا قیمتِ خودشون رو دادن من که هنوز خودم رو "حراج" نگذاشتم.
...
آقای حاتمی کیا! شما قدری بدهکار شدید در این فیلم به جوانان ایرانیِ پژوهشگری که در دانشگاههای برتر دنیا مشغول به کار هستند. اگر کسی در بیرونِ مرزها کار می کند الزاماً به مفهوم این نیست که خودش را "حراج" گذاشته بوده [چنان که این نابغه هسته ای به نامزدش می گوید] و به این مفهوم نیست که گران نبوده و خود را ارزان فروخته [باز به نقل کلمات نابغه هسته ای شما به نامزدش].
آقای حاتمی کیا! نگاه خطی و تک وجهی به مسائل را از بزرگواری چون ده نمکی یا حسین شمقدری در #میراث_آلبرتا بر می تابیم و امثالِ آنها صد بدتر از این هم در فیلمشان اگر بگویند، اسباب ملال هست اما نیاز به کلام و مقال نیست. اما شنیدن این سخنان از شما و دم نزدن، صعب است. چطور بپذیریم که نگاهِ شما به فلان پژوهشگر ایرانی که در فلان مرکز تحقیقاتی شماره یک یا دو دنیا کار می کند این است که طرف آنجاست چون خود را به حراج گذاشته؟
آقای حاتمی کیا؛ می دانیم که شما بسیار به کلمات دقیق هستید و سابقه وسواس شما در انتخاب کلام موجز را در کارهایتان از زمان آژانس شیشه ای در ذهن داریم . اسباب این گلایمندی هم از همین روست. اینکه شما در بادیگارد به مفهوم مهمی پرداخته اید که تا پیش از این مغفول بوده، کاری ارزنده بوده و درود بر شما، اما اینگونه نواختن جوانان ایرانیِ بیرون از کشور را از شما انتظار نبود. نه کسی که بیرونِ مرزهاست خود را حراج کرده و نه کسی که برگشته [یا در کشور مانده] حق دارد منّتی بر سرِ کشور بگذارد. نه دنیایِ پررقابتِ امروز چنان است که تا کسی لب تر کند ، رویِ دست می برندش و نه کار کردن برای کشور در بیرونِ از مرزهایش ، امری بعید و عجیب است. ای بسا طوطیِ بیرون هند، که روزگار در سودایِ هند می گذراند
گفتش آن طوطی که آنجا طوطيان
چون ببينی، کن زِ حالِ ما بيان
کآن فلآن طوطی که مشتاقِ شماست
از قضایِ آسمان در حبسِ ماست
آقای حاتمی کیا عزیز؛ برای داشتنِ دغدغۀ آب و خاکی، صِرفِ بودن در جغرافیایِ آن خاک، مهم نیست. یادتان که هست در همین تاریخ معاصر کسی را داشته ایم که در لاهور می زیست و در پنجاب به دنیا آمده بود و چند ده هزار بیت از اشعارش را به زبان پارسی سروده بود. و چون چراغِ لاله در خیابان جوانانِ عجم می سوخت.
چون چراغ لاله سوزم در خیابانِ شما /
ای جوانان عجم، جانِ من و جانِ شما
(اقبال لاهوری)
https://telegram.me/solseghalam