یادداشت های محمدرضا اسلامی- - - - - - - - -در ادامۀ یادداشت های ژاپن و وبلاگ ارزیابی شتابزده؛ اینجا تلاشی است برای دیدن آمریکا و ثبت مشاهدات. تحلیل و مقایسه الگوی توسعه هر دو کشور آمریکا و ژاپن و مستندنگاری ها، در حد امکان.ارتباط :
«زمین خالی».. به شکل حیرت آوری شهرهای مسیر، کوچک و خلوت است
«زمین خالی»
از آتلانتا در ایالت جورجیا به سمت چارلستون در حاشیه ساحل شرقی ایالت کارولینای جنوبی در حرکتیم. به شکل حیرت آوری شهرهای مسیر، کوچک و خلوت است. چنان که حتی بی رونق می نماید. کِلِمسون با جمعیت چهارده هزار نفر، کلومبیا (مرکز ایالت) با جمعیت چهل و هشت هزار نفر. و حتی خود چارلستون بر ساحل اقیانوس: صدوبیست هزارنفر. در عبور از مرکز این شهرها، این احساس متبادر می شود که از کوچکترین شهرستان های جنوب فارس هم خلوت تر می نمایند. پیوسته این فکر عبور می کند که چقدر این سرزمین خالی است و چه گنجایشی هنوز برای جمعیت و اسکانِ انسان دارد. چرا این زمین های سرسبز و حاصلخیز باید اینگونه رها باشد؟ اینجا نه چون شرق آسیا و هند است که اسکان انسان ها متراکم و در هم تنیده باشند و نه چون غرب اروپای درگیر با قحطیِ زمین است. چیزی که زیاد است، زمین حاصلخیز است. تلفن زنگ می زند ، دکتر مُحنّد است از دانشگاه ایلنوی شیکاگو است برای پیگیری مقاله ای. می گویم نزدیک چارلستون هستم. می خندد و به شوخی می گوید: ای ای بپّا که پیش همون هایی که به ترامپ رأی دادن هستی! هنوز مقابل برخی خانه های مسیر "علامت ترامپ" نصب است. خانه هایی بزرگ مجاور یک زمین کشاورزی بزرگ و تمیز، با حال و هوایی کاملا آمریکایی. با خود می گویی حتما همین ها هستند مردمانی که نگران اند از سیل مهاجران و از اینکه سرزمین خلوت و زیبایشان شلوغ و آشفته شود به آمدن زامبی ها. هنگام ناهار شده و باید گوشه ای بایستیم. از گوگل مدد می گیریم که این صحنه، روبرویِ دیدگان قرار می گیرد. تصویری که امری عادی و طبیعی است در بسیاری از ایالت هایی که منابع آب خوبی دارند و دریاچه های متعدد. روبرویِ دریاچه در دیدن آرامش آن دو ماهیگر کنار ساحل و دیدن فردِ قایق سوار، که نشسته بر تلاطمِ آب دارد استرس های هفته را [کدام استرس؟!] از تن بِدر می کند، احساس می کنم بازهم نمی توانم از دیدن این صحنه لذت ببرم. مادر و پدرم در تهران مساله شان تنفس است و هوا ؛ آنهم در این پائیز زیبا. بعد از چهار دهه کار فشرده و پرتنش، دورند از هر گونه فضاهایی از این دست. سرزمینم سرزمینی خشک و روز بروز خشک تر و کشاورزان اش در حال حاشیه نشین شدن. خانواده حدود شش سال در مازندران ساکن بودند و دیدن بخش هایِ محدود سبز کشورم برایم مترادف شده با زمین خواری و دست اندازی به زمین. این دست فکر ها می آید و می رود. و باز تو را به گذشته ها می برد. صاحبِ این خانه ی زیبایِ مجاورِ دریاچه که هر روز صبح و شام، چشم اندازش این تصویر زیباست [همچون بسیاری خانه های دیگر مجاور دیگر دریاچه ها] کِی به آمریکا آمده؟ زمان پدربزرگم؟ یا پدر پدربزرگ؟ ما به چه مشغول بودیم آن ایام؟ روزگاری که "دیگران" سر به کار جستجو بودند در ارض واسع خدا، اجداد من چرا بی رمق یا که درگیر نزاع با هم بودند؟ امروز که امروز است چرا مساله آنجا کنسرت برگزار شدن یا نشدن است؟ ... این فکر ها می آید و می رود و قایق در حال عبور از میانه ی دریاچه است و عکس برگهای رنگارنگ پائیز در آب. نه خیلی ویژه ام و نه در جامه ی حکیمی خویش فرزانه پندار. اما لذت بردن از این تصویر را نمی توان.
https://telegram.me/solseghalam