نسلی که فطیر شد. (برای حسن جوهرچی- قسمت اول)

نسلی که فطیر شد
(برای حسن جوهرچی- قسمت اول)

🔴بن افلک در فیلم اخیرش (Live by Night ) دیالوگ جالب توجهی را در یکی از سکانس های درخشان فیلم دارد. جایی که بازیگر نقش دوم (کریس مسینا) به او می گوید: با این سبک و سیاق زندگانی، روزگار کهنسالی را نخواهم دید. و چند دقیقه بعد تر که به فاصله کوتاهی کریس در جریان ماجرایی میمیرد، افلک با خودش می گوید: طرف راست می گفت ؛ روزگار پیری اش را نتوانست ببیند. حسن جوهرچی برای نسل ما یادآور جوانی و دوران جوانی بود. دورانی که بر پرده سینما با "ضیافت" مسعود کیمیایی شناختیمش و بعدتر با محمد "درپناه تو" ماندگار تر شد. حسن جوهرچی را دوستش داشتیم نباید اینقدر زود می رفت. هفته پیش حسب اتفاق تلویزیون ایران را گرفتم ناگهان بر صفحه مونیتور با دیدن حسن جوهرچی یکه خوردم. سریالی در حال پخش بود و او در حال بحث با همسر. ولی «محمدِ در پناه تو »، شکسته شده بود و موها سپید و آه از نهاد بر می آمد که چرا اینقدر پیر و شکسته؟

🔷درس معادلات دیفرانسیل را که می گذراندیم ، استادی که برایمان معادلات می گفت (جناب مالکیان) سالخورده استادی بود که یک نوبت بازنشسته شده بود و بعد دوباره دعوت به کار شده بود و سالها بود که معادلات دیفرانسیل درس می داد. یک بار سرکلاس مسئله ای داده بود که حل کنیم. کلاس ساکت و بچه ها در حالِ حل مسئله تبدیل لاپلاس بودند. آمد و شروع کرد بین ردیف صندلی ها قدم زدن. یکدفعه گفت شماها چرا اینجور هستید؟ من روزی که بازنشسته شدم چهار موی سفید داشتم. چه وضعشه در این سنّ جوانی ؟!

🔵نمونه نسلی که موهایش زود سپید شد و گویی نرسیده ، فطیر شد را این سالها در محسن نامجو می دیدیم. در فریادهایش. آن انبوه موهای جوگندمی و سپید. کسی که شعر صنمای مولانا را با جیغ می خوانَد.

🔷تازه به آمریکا آمده و در آزمایشگاه آتش مشغول بکار شده بودم که یکبار یکی از بچه ها گفت فلانی بیا چیزی برایت تعریف کنم. گفت مدتی بود استخوان پشت پایم شدید درد می کرد. گمان می کردم که هنگام یکی از آزمایشها یک قطعه بتن افتاده روی پایم و من چون گرم کار بوده ام، نفهمیده ام. دیگر داشتم رسماً می لنگیدم که با این بیمه ی زپرتی رفتم بیمارستان و دکتر معاینه کرد و دارو داد. خوب نشد. دوباره رفتم گفت عکس رادیولوژی باید بگیری. نگران که خدا دلار پولش میشه. رفتم و گرفتم و دکتر دید هیچ اثری از کوفتگی در استخوان پشت پا نیست. باز دارو داد و باز می لنگیدم. نوبت بعد به دکتر دیگری معرفی کرد. طرف وقتی دید پرسید: شب ها در خواب پایت حرکت دارد؟ تو وقتی می خوابی ذهنت نمی خوابد و پایت به تناوب می پرد. باید وقتی می خوابی ذهنت هم بخوابد. داروی خواب داد. مدتی است دیگر نمی لنگم. پادردم خوب شده.
🔶 یک هفته بعد عنایت فانی در بی بی سی فارسی مصاحبه ای داشت با یک ایرانیِ مقیمِ منچستر که بزرگترین مجموعه کارخانجات پارچه بریتانیا را داشت. سرسری می شنیدم که طرف، در میانِ خاطراتش گفت: در اواسطِ تأسیسِ کارخانه مدتی پا درد داشتم. رفتم دکتر و گفت چون در خواب هم ذهنت دارد کارخانه تأسیس می کند و ذهن نمی خوابد پادرد گرفته ای. داروی خواب داد. به دوستم در آزمایشگاه گفتم ببین اینکه در بیست و هشت سالگی مثل کارخانه دار شصت ساله در منچستر بلنگیم یعنی یک جای کارمان می لنگد.

🔵اخبارِ انتخابات آمریکا را از ابتدای شروع رقابت های درون حزبی دنبال کرده و پیوسته تحلیل هایی می نوشتم. در یکی از سخنرانی های ترامپ نیز شرکت کرده و حسب اتفاق در سه چهار متری ترامپ دوساعت به شنیدن فریاد زدن هایش گذشت. کنجکاوی همراه بود و ماه ها ماجرا جلو آمد تا رسید به اولین مناظرۀ ترامپ و هیلاری کلینتون. چیزی شبیه مناظرۀ معروف احمدی نژاد و میرحسین. برای دیدن مناظره در خانه نماندم. برای دیدنِ عکس العمل مردم، خوب است که وسط شهر در رستورانی، جایی، مناظره را دید. روبروی دانشگاه در یک رستوران شلوغ نشستم زیر یکی از تلویزیون هایِ پخش زنده. در تمامِ طولِ مدت مناظره تنها خودم زیر این تلویزیون بودم! مناظره پخش می شد و همه سرگرم گفتگوهای دونفره یا چند نفره شان. حیرت زده که آیا حتی یک نفر کنجکاو نیست ببیند اینها چطور دارند به خدمت هم می رسند؟ چرا همه اینقدر آرام اند؟ (تصویر همان شب در اینجا به اشتراک گذاشته شد)
[ادامه یادداشت در ذیل]👇👇
@solseghalam