کانالی برای تاریخ، تفکر و تمدن
حالا خیابان خلوت خلوت بود. ولی لاستیکها میسوخت. دنبال حسین گشتم
حالا خیابان خلوت خلوت بود. ولی لاستیکها میسوخت. دنبال حسین گشتم. ندیدمش. آمدم به طرف پایین. سر پیچ هم خبری نبود. آمدم سر روزولت*. چند نفری یکی دو بار «بگو مرگ بر شاه» گفتند و دویدند. سربازها دنبالشان کردند. رفتم سر همان کوچه که پسر گفته بود. تا ته کوچه گُل بود و شمع بود...
از سر کوچه تا وسط کوچه خون خشک شده بود. پنجههای خونی بر دیوار بود. نه یکی نه دو تا نه سه تا دهها بار جا به جا پر بود. با خون به دیوار نوشته بودند، معلوم نبود با چه وسیلهای نوشته بودند - انگار با انگشت نوشته بودند – کلمهها و جملهها خوانا نبود. میشد دید که هنگام نوشتن هی خون سر انگشت تمام شده و باز نویسنده انگشتش را زده در خون و باز دنبال کلمه را گرفته، دهها بار پشت سر هم سرتاسر دیوار نوشته شده بود. «پنج شهید. اینجا پنج شهید. این کوچه پنج شهید. شهید شهید اینجا» و درست پای دیوار سرتاسر کوچه خون خشک شده بود. وسط کوچه لکههای خون بود. همهجا خون بود. کسی جلو نمیرفت. کسی پایش را روی لکههای خون نمیگذاشت. کسی حرف نمیزد. شمعها میسوخت و روی پنجههای خونی سینهی دیوار گل میخک قرمز چسبانده بودند. روی چند آجر کنار لوله آب ناودان سینهی دیوار یک تکه مغز با مو خشک شده بود. دورش گل میخک با چسب چسبانده بودند. زنها گریه میکردند. پیرمردی پای دیوار چمباتمه زده بود و ماتش برده بود. کسی حرفی نمیزد. کسی چیزی نمیگفت. کسی حرکتی نمیکرد. سرها پایین بود و گردنها کج و دستها افتاده و فرورفته در جیب در سکوت مطلق با احتیاط از کنار لکههای خون میگذشتند و دور میزدند و برمیگشتند. شمع میسوخت. سرتاسر کوچه شمع میسوخت و سر کنج کوچه از همه بیشتر بود. درست سر کنج باز با خون نام شهدا را نوشته بودند. تو نمیتوانستی بایستی؟ میباید راه میافتادی. میباید میرفتی، راه افتادم...
🔺کتاب لحضههای انقلاب؛ نوشتهی سیدمحمود گلابدرهیی، صفحات 128 و 129.
ا—--------------------------—ا
🔹پینوشت:
*روزولت، نام قبلی خیابان شهید مفتح.
https://telegram.me/tamadone_novine_islami