هرکه ناموخت | از گذشتِ روزگار | نیز ناموزد | زِهیچ آموزگار
روزهای اختفای بنیصدر/ ناصر تکمیل همایون/ روزنامههمدلی (بخش دوّم)
روزهای اختفای بنیصدر/ ناصر تکمیل همایون/ روزنامههمدلی (بخش دوّم)
روزنامههمدلی/ کیاوش حافظی/ بخشدوّم
ما تا آن روز مخفی بودیم، اما از آن روز به بعد ماجرای مخفی شدن کمی روشن تر و مشکل تر شد.من سراغ آقای داریوش فروهر رفتم.آقای فروهر خودش هم پنهان شده بود.حالا برای پیدا کردن فروهر هم مکافات داشتیم.به فروهر که ماجرا را گفتم، گفت تنها راهش این است که ایشان [فروهر] برود قم و با آقای پسندیده ملاقات کند که او پادرمیانی کند تا بنیصدر را بتوان یک جا مخفی کرد.قرار شد فروهر این کار را بکند و همچنین یکبار هم بیاید بنیصدر را ببیند که البته نیامد.او به من حالی کرد که اگر بخواهی بنیصدر را پیش امام ببری تا آن موقع ممکن است کشته شود.چون از هفتم تیر به بعد فضا کمی هیجانی شده بود و مردم شعارهای ضدبنیصدر میدادند و گویا انفجار حزب جمهوری اسلامی را به دستور او میپنداشتند.از طرفی هم خانواده بنیصدر به ما فشار میآوردند که تو نه چریکی نه خانه تیمی داری.به من میگفتند بنیصدر را تحویل مجاهدین بده.آنها خانه تیمی دارند و میتوانند او را حفظ کنند.البته من مخالف بودم مجاهدین وارد قضیه شوند.یک روز من خواهر بنیصدر را در یکی از کوچههای امجدیه دیدم.او گفت مجاهدین مدام با ما تماس میگیرند میگویند تکمیل همایون آدم خوب و مطمئنی است، اما این کاره نیست.من گفتم پس با آنها تماس بگیرید و بگویید با ما تماس بگیرند.مجاهدین با ما تماس گرفتند و اطراف خیابان آفریقا با من و ملکیان قرار گذاشتند.آن روز حسین نواب صفوی سر قرار آمد و با هم رفتیم سراغ بنیصدر.
حسین نواب که سر قرار آمد ما تقریبا لو رفتیم.چون مجاهدین فهمیدند ما کجاییم.بنیصدر با نواب صحبت کرد و قرار شد نواب برود و عباس داوری، نماینده مجاهدین را بیاورد.من و عباس داوری چون یک بار در روزنامه اطلاعات با هم مصاحبه داشتیم همدیگر را میشناختیم.داوری آمد و با سبک خاص خودش از قول مسعود [رجوی] به بنیصدر حرفهایی زد.
بنیصدر آنجا گفت «من مجاهدین را از عوامل امپریالیسم نمیدانم اما اسلام آنها را هم اسلام واقعی نمیدانم.این مسئله تا برای من روشن نشود نمیتوانم کاری کنم.» اینها گفتند ما باید با هم در این باره بحث کنیم.خانه لو رفته بود و مجاهدین به بنیصدر میگفتند بیا از اینجا برویم.اما من از پشت سر داوری به بنیصدر اشاره میکردم که این کار را نکن.چون ما منتظر فروهر هم بودیم که خبر ملاقاتش با آقای پسندیده را هم بیاورد.
یک روز مجاهدین با یک تاکسی پیکان قراضه آمدند دنبال بنیصدر.شاید هیچ کس باور نکند اینگونه دنبال یک مقام سیاسی بروند.در داخل این پیکان رانندهای با قیافه کارگری نشسته بود.خانمی هم با عینک دودی در کنار راننده نشسته بود که بعدها شنیدم به چشمهایش هم در زیر عینک چسب زده بودند.بچهای هم در بغل این خانم بود که بادکنک بزرگی دستش بود.یک چسب زخم به گونه بنیصدر چسباندند، بعد داخل ماشین بچه با بادکنکش را هم دادند بغل او.این تاکسی بین چهار ماشین آخرین مدل حرکت کرد و رفت.
مصطفی انتظاریون هم که همیشه همراه بنیصدر بود، نرفت.اما تا چند روز بعد خبری نشد.من به انتظاریون گفتم سار از درخت پرید.به نواب هم گفتم قرار بود برای من خبر بیاوری که یکی دو روز بعد نامهای از بنیصدر برایم آورد.نمیدانم این نامه کجاست، اما مضمون این نامه این بود که: برای او جا پیدا کنیم.عذرا خانم [همسر بنیصدر] را پیش او بفرستیم.به مهندس بازرگان و عباس شیبانی هم بگوییم برای ریاست جمهوری کاندیدا نشوند.
بنیصدر قبل از رفتن از ایران میخواست از مجاهدین فاصله بگیرد. شاید پشیمان شده بود، اما راه برگشتی برایش نمانده بود.
من نمیتوانستم عذراخانم (همسر بنیصدر) را پیدا کنم. تازه اصلا نمیدانستم بنیصدر کجاست. عذراخانم را هم یک شب گرفته بودند که دردسر برایش درست شده بود که البته امام دستور داد او آزاد شود.
بنیصدر و رجوی با هم ارتباط داشتند، اما ارتباط تشکیلاتیشان از موقع اختفای بنیصدر شکل گرفت. حتی یادم میآید زمان انقلاب فرهنگی که من در دانشگاه شهید بهشتی صحبت میکردم، رجوی آمد مرا بوسید که مثلا بگوید من بنیصدر را هم دارم. اما ما با آنها رابطه تشکیلاتی نداشتیم.
متن کامل:
http://www.hamdelidaily.ir/?newsid=33802
Channel | @iranoralhistory
Channel | @tarikhonline