روزهای اختفای بنی‌صدر/ ناصر تکمیل همایون. روزنامه‌همدلی/ کیاوش حافظی/ بخش‌اوّل

روزهای اختفای بنی‌صدر/ ناصر تکمیل همایون
روزنامه‌همدلی/ کیاوش حافظی/ بخش‌اوّل

ما تا زمانی که بنی‌صدر در کرمانشاه بود اصلا فکر نمی‌کردیم که قرار باشد در روزهای بعد مسئله اختفای او به میان بیاید. یک روز آقای «حسین اخوان طباطبایی» از من پرسید از بنی‌صدر خبری داری؟ گفتم خیر. بعد گفت بیا با ماشین من به خانه خواهرش برویم و ببینیم چه خبر است. خانه خواهر بنی‌صدر در پل رومی بود. وقتی آنجا رفتیم متوجه شدیم آقای بنی‌صدر در کرمانشاه مورد غضب قرار گرفته و قرار است به تهران بیاید و احتمال دارد در تهران ماجراهای جدیدی پیش آید. خواهر دیگر بنی‌صدر به من گفت شما باید ابوالحسن را نجات دهید.

این خواسته به این خاطر نبود که بنده قدرت دارم. فقط به خاطر روابط دوستی ما بود. من هم گفتم: فردا به خانه بهجت‌خانم، خواهر دیگر بنی‌صدر می‌‌روم و همدیگر را می‌بینیم. روز بعد که ما خواستیم آنجا برویم فهمیدیم خانه در حالت محاصره قرار دارد. بنی‌صدر هنوز رئیس‌جمهور بود، اما فقط به دنبال تصمیماتی از فرماندهی کل قوا برکنار شده بود. ما سراغ حاجی لطفی رفتیم که به رئیس سیاه جامگان معروف بود. به او گفتیم بیا برویم خانه بنی‌صدر و او را از خانه بیرون بیاوریم. او هم چون تقریبا نگهبان ما بود و در سخنرانی‌ها همراه ما بود، قبول کرد. به خانه بنی‌صدر که می‌رفتیم دیدیم سر کوچه چند پاسدار مراقب کوچه‌اند. به آخر کوچه که رسیدیم یک موتوری هم دیدیم که داخل کوچه در رفت‌وآمد بود. در یکی از رفت‌وآمدهای او به حاجی لطفی گفتم برو بالا و بنی‌صدر را بیاور. اگر دیدی نخواست بیاید کمی لباست را تکان بده کلتت را که ببیند همراهت می‌آید. خلاصه حاجی لطفی بنی‌صدر را به این صورت آورد و سوار ماشینش کردند. چند نفری که سر کوچه مراقب بودند به صورت اتفاقی در آن لحظات، به خانه بنی‌صدر نگاه نمی‌کردند. موتوری هم موقع رفت و آمدش متوجه خروج بنی‌صدر نشد.

من با ماشین دیگری سمت خانه اخوان طباطبایی در پسیان رفتم و با حاجی‌لطفی کنار درختی در همین خیابان قرار گذاشته بودم. آنها آمدند و مستقیما به خانه اخوان رفتیم. روزنامه همشهری در چند شماره قبل نوشته که بنی‌صدر در منزل تکمیل همایون مخفی شده بود. اما این دروغ محض است. من هم در بازجویی‌های خودم گفتم که بنی‌صدر به خانه ما نیامده. چون اصلا خانه ما برای مخفی شدن بنی‌صدر خطرناک‌تر از خانه خود بنی‌صدر بود

خانه اخوان دو طبقه بود که در یک طبقه خانواده می‌نشستند و طبقه دیگر را به ما دادند. آن موقع ماه رمضان بود و ما آنجا اطراق کردیم. بعد از سه چهار شب که آنجا بودیم متوجه شدیم ماشینی آنجا مرتب رفت‌وآمد دارد. بنابراین به این نتیجه رسیدیم که از آنجا خارج شویم. من نمی‌دانستم کجا باید برویم. چون اصلا برای این کار ساخته نشده بودم و به رموز مخفی‌کاری و پنهان شدن آشنایی نداشتم

آقای قائمی که در پاریس با او آشنا شده بودیم، رو به‌روی پارک ساعی لباس‌فروشی داشت. او را که دیدم گفت می‌توانید به خانه ما بیایید. برادر زن صاحبخانه به اسم «اکبر ملکیان» از دوستان بنده بود که در وزارت فرهنگ و هنر کار می‌کرد. من آن موقع به طور دقیق به عقاید ملکیان آگاهی نداشتم. او آنقدر با ما رفیق بود که من فکر می‌کردم از سمپات‌های ماست. او در آن خانه آمده بود که خواهرش را ببیند که در مسئله حفاظت به ما اضافه شد. ما سه چهار روز هم آنجا ماندیم که صاحب‌خانه گفت یک ماشین که آنتنش بالاست اطراف این خانه در رفت‌وآمد است. او گفت می‌ترسم بنی‌صدر را بگیرند و به اسم من تمام شود. من ماجرا را به یکی از دوستان‌مان به نام اصغر لقایی گفتم که او گفت بیایید خانه من.


بنی‌صدر هنوز روحیه خود را حفظ کرده بود.تا این که در یکی از شب‌هایی که در خانه لقایی بودیم ماجرای انفجار دفتر حزب پیش آمد.

خبر اسامی کشته‌ها را که برای ما می‌آوردند من شاهد بودم بنی‌صدر برای بعضی از آنها گریه کرد. می‌گفت بعضی از این‌ها آدم‌های خوبی بودند.کسی که بیشتر یادم می‌آید شهید حسن عباس‌پور وزیر نیرو بود. بنی‌صدر حالتی نداشت که بتوانیم بگوییم خوشحال بود.

بنی‌صدر از مرحوم بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای خوشش نمی‌آمد.نسبت به مرحوم هاشمی و موسوی اردبیلی هم بی‌تفاوت بود.در میان آن گروه نسبت به مرحوم مهدوی کنی نظر خوبی داشت. در ترور 6 تیر آیت‌الله خامنه‌ای نه بدحال شد نه خوشحال.اما از هفتم تیر دیگر روحیات بنی‌صدر عوض شد.

متن کامل:
http://www.hamdelidaily.ir/?newsid=33802

Channel | @iranoralhistory
Channel |