نان تازه‌ی صبح.. من این رسم دیرین را عقب‌تر از در صف نانوایی ایستادن به یاد دارم

نان تازه‌ی صبح

من این رسم دیرین را عقب‌تر از در صف نانوایی ایستادن به یاد دارم. نان پختن در هوای خنک سحرگاهی و بوی سوختن خار و خاشاک و تنور، زنان روستا پیش از در آمدن آفتاب و اغلب قبل از به راه کردن رمه نان تازه‌ی روز را از تنور درآورده بودند تا مردانشان نان تازه در چاشت و سفره ببینند.
زمان در روستاها با این نظم، زمان طبیعی بود. با آفتاب بر آمدن و با آفتاب رفتن و غروب هم پایان تقلا، کار و روز با آفتاب بود: ساعت طبیعی. طول روز با طول سایه و چقدر از آفتاب رفته و ‌مانده حساب می‌شد. چنین انسانی درک دیگری از جهان داشت به تبع درکش از زمان.
اما مواجهه‌ی جدی‌ترم در کودکی بود. شش هفت‌ سالگی که پیش از پدر می‌رفتم سنگکی و‌ نان سنگک می‌گرفتم. پدر هنوز جوان بود و‌خواب صبح‌گاهی‌اش پر مزه. در طول زمان اما ماجرا عوض شد. بچه‌های بعد از من بدون استثنا صبح را با سحرخیزی بابا و نان تازه‌اش تجربه‌کردند و صدای او که ما را به بیداری می‌خواند. حتا مسافرت که می‌رویم همان روز اول می‌چرخد و سنگکی پیدا می‌کند اما زمان دیگر زمان آفتاب نیست زمانی که با کیفیتش تعریف می‌شد بلکه زمان، زمان ثانیه‌هاست و این کمیت است که زمان همه‌ی ما را یکسان می‌کند. زمان مرا که به بره‌گی می‌رود با زمان تو که خستگی داری یکی می‌کند در حالی که این وقت‌ها یکی ‌نیست. یکی وقت خوش رموک است و یکی وقت سنگین نارونده.
#روزانه_نویسی
@Faryad_naseri