هر روز خودش را بلند میکند. میگوید بایست. نمیایستد خود
هر روز خودش را بلند میکند
میگوید بایست
نمیایستد خود
خودش را میبرد دشت
میگوید سبز شو
نمیشود خود
میبرد خیابان به گشت
نمیگردد خود
خود سجده کرده در جهت امواجِ زمین به شکل فرادی
خودی رفته تا فنا
در راههای استخوانی سینهام
سواری گفت:
حیوان زود باش
قلبم دوید
قلبم دوید و آمد به دهانم
خود میخواست که نظر کند
به قلم گفت مرا نگه دار
حرکت که کرد
دست افتاد
پا افتاد
سر افتاد
به علف سبز گفت مرا نگه دار
_ای محزون
سخت میگذرد باد
به شهر گفت نگهم دار
شهر در راههای بلندش برگشت و گفت: بیا
بیا بگردانمت
خود سرش را برداشت
دستش را برداشت
پایش را برداشت
و نظر کرد و دید
زمین موج برداشته میدود به شکل فرادی
پرسید: آنکه ایستاده با نامش در اول حیوان و حیات
چگونه دوست ندارد انسان را؟
و زمین خطوط باریکی بود انگار رشتههای نازک نخ
انگار گیسهای زنی جوان
که میشود با آنها در جهات زیادی خیال کرد.
#شعر
#فریاد_ناصری
@Hekmatkalame
@Faryad_naseri