ستایش شاعرانه با ما چه می‌کند؟

ستایش شاعرانه با ما چه می‌کند؟

در اول قدم روشن کنم که شاعر و آگاهم که اگر مرزهای ملاحت شاعرانه دست واقعیت را رها کنند ستایش منجر به غلو و اغراق می‌شود و شیوع چنین رسمی جامعه را، جامعه‌ای متملق می‌کند.
حرف من اما اینجا چیز دیگریست، حرف بر سر ستایش از معشوق است، چرا لب به تحسین و تعریف از زیبایی‌های معشوق می‌گشاییم؟آیا در این تعریف و تحسین ما انسانی از واقعیت بریده‌ایم؟ یعنی وقتی شاعری از موزونیت قامت و رفتار معشوقش می‌گوید به تمامی باور دارد که او نمونه‌ی ایده‌آل و مثالی تمام خوبی‌هاست؟
به گمان من در گذشته واقعن چنین بوده است. عاشق و باورش این همان می‌شدند تا جایی که حاکمی در کسوت عقل، عاشقی را صدا بزند که هزار بار بهتر از یار تو در میان کنیزان من هست و او هم بگوید که در چشم من بنشین. این دعوتی که عاشق دارد. در چشم نشستن. دعوت به تجربه‌ایست که ماجرا را دیگر کرده است متاسفانه عاشق در بیشتر مواقع چیزی نگفته تا ما بدانیم که آیا او واقعن مرزهای واقعیت را گم کرده است یا نه، با وقوف بر آنها باورش را مؤکد می‌کند. گمان من این است که او به تمامی از واقعیت دست می‌شسته است اما انسان مدرن دیگر این امکان و شانس را ندارد که به تمامی غرق در باورش شود. آن تجربه در چشم نشستن را گویا ما از دست داده‌ایم. تجربه‌ی زیسته‌ی انسان امروز مانع از این است که او تنها در چشمی غرق شود، چرا که نهادهای زیستی امروز طوری در هم ترکیب شده‌اند که سرسپردگی تام به باوری را در ناهنجاری‌های اجتماعی و سیاسی و روانی تقسیم‌بندی می‌کنند. پس چگونه هنوز عشق وجود دارد و ستایش از معشوقان با زندگی ما چه می‌کند؟
تخیل و عشق و ستایش‌های شاعرانه یکی از آخرین دروازه‌های باستانی بازمانده برای عروج است. عروج به معنای وسعت بخشیدن به حدود انسانی‌مان. به معنای از دست نگذاشتن جسارت‌ها و جراتهای انسانی. به معنای باز پس گرفتن آخرین مرزهای قهرمانی که جهان امروز می‌خواهد از انسان بگیرد. ستایش از معشوق و تخیل و عشق تکرار امید بستن به دستهای انسان است که می‌تواند بال باشد و ما را به آسمانها ببرد. همین خیال اما گاهی برای بسیار کسان ترسناک است.آنها نمی‌خواهند پرواز کنند. چرا که پرواز و عروج با خود احتمال سقوط هم دارد و هر چه فرازتر رفتن، سقوطش سخت‌تر، پس انسان امروز می‌گوید: بهتر است مرا نستایی. مرا از واقعیت جدا نکن. بگذار بر زمین باشم. پرواز را به خاطرم نیاور٬ چون ممکن است ناگهان طوفان کلمات بخوابد و‌ من سقوط کنم.
انسان امروز اطمینان زمین را برتر از شوق و اشتیاق وافر لحظه‌ی پرواز می‌داند. پرواز و رها شدن را هم با طنابی که او را نگه دارد، امتحان می‌کند.

#فریاد_ناصری
#یادداشت

@Hekmatkalame
@Faryad_naseri