ادبیات و روشنفکری.. اکنون چند دهه است که ادبیات از ارایه‌ی الگوهای روشنفکری ناتوان شده است

ادبیات و روشنفکری

اگر زمانی رهبری روشنفکری ایران نه به تمامی اما نمادین و بیشینه در دست شاعران و نویسندگان بود. اکنون چند دهه است که ادبیات از ارایه‌ی الگوهای روشنفکری ناتوان شده است. مشخصن بعد از مرگ چهره‌های بارز این نحله در اواخر دهه‌ی هفتاد، هر نوع تلاشی برای باز سازی تقلیدگونه‌ی آن چهره‌ها همه شکست خورده‌اند. نباید فراموش کرد چهره از درون و کرد و‌کار است که نمود خاص می‌یابد. بی کرد و ‌کار و درون خاص اتفاقی نمی‌افتد. حکومت در اوایل انقلاب تلاش بسیاری برای ساخت و ارایه‌ی الگوهای بدیل داشت. در شعر، در سینما... اما واقعیت این بود که نمایندگان دولتی قدشان کوتاه‌تر از چهره‌های اصیلی چون شاملو و گلشیری و بیضایی بود اما اکنون چه؟ ما چه بدیلی داریم؟ آیا بدیلی نداریم یا نمی‌شناسیم یا ما نیز نمی‌گذاریم در بین‌مان کسی سر برآورد مباد که ما دیده نشویم؟
اکنون روشنفکری هم ارز با سلبریتی بودن شده است؟ در انتقادی‌ترین سطحش نادر فتوره‌چی، حالا مقایسه کنید با شاملو، خنده دار است نه!؟ داستان‌نویس‌هایمان را مقایسه کنید با گلشیری و براهنی، بیشتر شبیه شوخی‌اند مگر نه؟
اینان ناتوان از درک درست زمانه، شدن و چهره شدن را در انگشت شصت این و آن یافته‌اند. در حالی که حتا معنای این انگشت نیز تغییر کرده است. چهره‌ی روشنفکری بیشتر یک بیلاخ بزرگ به هر چه بزک و دوزک و دروغ و دغل بوده است.
امروز اما آنچه یکی بود دو نیمه شده است. چهره‌ی شاعر و داستان‌نویس روشنفکر از هم تفکیک شده، تا اینجا باز هم اشکال چندانی نیست. یکی میخواهد فریادی باشد یکی نه، سر به نوشتن خود دارد. داستان از آنجا آغاز می‌شود که این دو سویه‌ی از هم جدا شده صاحب مدعیانی دروغین می‌شود. آنکه فریاد می‌زند که دیده شود، آنکه می‌نویسد بی آنکه حرفی داشته باشد.

#فریاد_ناصری
#یادداشت

@Hekmatkalame
@Faryad_naseri