نامه‌ی پنجاه و نه. آلی جانم. بیدار می‌شوم و می‌گویم احسام

نامه‌ی پنجاه و نه
آلی جانم
بیدار می‌شوم و می‌گویم احسام
اگر می‌توانی
اگر می‌توانی
اگر...
و بعد و بعد و بعد نمی‌توانم بگویم:
نجاتم بده
چرا باید دوزخ درونم را رو کنم؟
تاریکی و روشنایی دو راه که بیشتر ندارد
به خواهرانم از غارها چیزی نگفته‌ام
برادرم نیز نمی‌داند
نمی‌داند
گفتم
تا روز آفتاب بیاید و نیامد
و آن دو راهی
آن دو راهی درخشان بی‌سو شد
خواهرانم
شما یکی‌تان
وارث صبوری استخوان‌هام باشید و کوه
یکی‌تان
به علف‌ها بگوید
رستن... بگوید رستن
کوچکترین‌تان
بگذارید آب باشد
و اما برادرم
مرد باید
مرد باید به خانه برگردد
شده حتا جنازه‌اش
و جنازه‌اش شهادت دهد به نیکی
احسام بلند شو
بلند شو حتا اگر نمی‌توانی
اگر نمی‌توانی نجاتم دهی
از پریشانی‌ام مپرس
که من این سورت غمگین و ناگهان را
به یاد روزگاری که کلمات معجزه بودند
برایت گذاشتم و رفتم
رفتم که بمیرم
۹۴/۱/۲۸
#فریاد_ناصری —------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri