الگوهای شادمانی ما چیست؟ یا به عبارتی دیگر ما چطور شادی میکنیم؟
الگوهای شادمانی ما چیست؟ یا به عبارتی دیگر ما چطور شادی میکنیم؟ وقتهاست که به این پرسشها فکر میکنم و این پرسشها من را به سمت پرسشی مهمتر سوق دادهاند که تصور ما از شادمانی چیست؟ عادت به این دارم برای جستن اندرونهی هر چیز نخست به فرهنگنامهها سر بزنم.
فرهنگ عمید چنین معنی کرده است: "۱. شادمانی؛ خوشحالی؛ خوشدلی.
۲. (اسم) [قدیمی] جشن."
دهخدا چنین تعریف کرده است: "شادی . (حامص ) شادمانی . خوشحالی . بهج . بهجت . استبهاج . بشاشت . مسرت . نشاط. طرب . ارتیاح . وجد. انبساط. سرور. فرح . سراء. (ترجمان القرآن ). مرحان . (منتهی الارب ). خوشدلی . شادمانی . رامش . مقابل اندوه و غم . مقابل سوگ . مقابل تیمار. کروز. کروژ"
و در ادامه نوشته است که " با آوردن و رسانیدن و کردن و گستردن و گشودن و نمودن صرف شود"
لهو و نشاط، جشن و طرب هم نوشته است دهخدا، اما خود همین واژگان هم باید معنی شوند مثلن شادمانی: "شادمانی . (حامص مرکب ) نشاط. خوشحالی . شادی . شادانی . خرمی . سرور. مسرت . انبساط. بشاشت . ابتهاج . فرح .بهجت . عشرت . طرب . در مقابل نژندی و غم"
پس چاره چیست؟ چاره باز گشتن به آن پرسش بنیادین است که تصور ما از شادی چیست؟ این پرسش از اینجا آمده است که من خود را مینگرم و اطرافم را و نشانههای چیزی که بتوانم شادی بنامم را کمتر مییابم و میبینم. از خودم میپرسم آیا شادی هست و من نمیشناسمش و نمیدانمش یا شادی نیست؟
اما کمی که دقیقتر میشوم میبینم یک واژهی دیگر هم هست که کمتر در فرهنگها در مقابل شادی نوشتهاند و آن هم شوق است. هر چند در بعضی مدخلها برای خود شوق شادی را آوردهاند.
عمید شوق را اینطور معنی کردهاست: " ۱. برانگیختن به عشق و محبت؛ میل و رغبت فراوان.
۲. (تصوف) رغبت سالک برای وصول."
و دهخدا اینگونه : " شوق . [ ش َ ] (ع اِمص ) آزمندی نفس و میل خاطر.ج ، اشواق . (منتهی الارب ). آرزومندی . (المصادر زوزنی )(مهذب الاسماء). آرزومندی . بویه . (از یادداشت مؤلف ). خواست . غرض . (از منتهی الارب ). نیاز. (فرهنگ اسدی ).رغبت و اشتیاق و منتهای آرزوی نفس و میل خاطر. (ناظم الاطباء). خواهانی . صاحب آنندراج گوید: آتش طبع، آتش دست ، آتشین پای ، سبکروح ، سرشار، رسا، بیخودی ، جهان پیمای ، بی هنگام تاز، بی محاباتاز، خروشان ، برقعگشا، راحت آزار، بی تاب ، بیقرار، طاقت ناپسند، خرمن سوز، موسی نگاه از صفات شوق است و زنجیر از تشبیهات اوست ، و با لفظ ریختن و دادن مستعمل است" و جای دیگر اینطور معنی کرده است: " شوق . [ ش َ ] (ع مص ) بستن طناب را به میخ و استوار کردن و آویختن : شاق الطنب الی الوتد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بستن طناب را به میخ و محکم کردن آن را (از باب نصر). (ناظم الاطباء). || برپای کردن مَشک را به دیوار: شاق القربة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || برانگیختن و به آرزو آوردن کسی را دوستی دیگری : شاقنی حبها. و یقال : شُق ْ شُق ْ فلاناً؛ یعنی آرزومند گردان او را بسوی آخرت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). آرزومند گردانیدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). || آرزومند گشتن . (تاج المصادر). آرزومند شدن" از ذکر اصطلاحات عارفان و فیلسوفان به طور مفصل درمیگذرم و به مختصری از مدخل فرهنگ علوم فلسفی و کلامی دکتر سجادی بسنده میکنم: "میل مؤکد. میل مفرط. در فلسفه، شوق که همان میل مفرط باشد یکی از مقدمات فعل است که به دنبال علم تصوری و تصدیقی حاصل میشود که میل به طرف فعل یا ترک هر گاه قوی گردید و مفرط شد شوق گویندکه به دنبال آن حرکت عضلات است" (سجادی. 1375: 386)
پس نکته روشنتر شد نخست باید علم به چیزی حاصل شود از علم به آن امر است که میل به انجام یا ترکش در ما پدید میآید. آیا ما به شادی علم داریم. شادی چیست؟ شادمانی چیست؟ میبینید همین کلمات ساده و سوالهای ساده در کنه خود چقدر بغرنجاند. مایی که به سادگی میگوییم من فکر می کنم که فلان چیز این است یا این نیست یعنی عمل تفکر را به خود نسبت میدهیم بی آنکه لحظهای از خود بپرسیم آیا ما فکر کردن را بلدیم. انگار کسی از شما بپرسد: سیمپیچی بلدید؟ پاسخ غالب این است که نه؛ مگر دوره دیده باشید. تعمیر ماشین بلدید؟ باز هم نه؛ مگر کار کرده باشید. حالا میشود پرسید فکر کردن سختتر است یا این افعال؟ بلاشک فکر کردن سختترین کار دنیاست. پس چرا همه فکر میکنند که میتوانند فکر کنند؟
از این گریز بازگردیم به شادمانی و شادی، علم به شادی چگونه حاصل میشود؟ از طریق تجربهی آنها و یا از طریق تامل در این مفاهیم؟ آیا کسی میتواند بدون درک لحظهای که به معنای درست کلمه در آن لحظه شادمان بوده است در شادمانی تامل کند؟