داستانهای روزنامه طنز بی قانون
✅ روان درمان گروهی در کمپ: خواستگاری طبق قانون سوم نیوتون. صفورا بیانی | بی قانون
✅ روان درمان گروهی در کمپ: خواستگاری طبق قانون سوم نیوتون
صفورا بیانی | بی قانون
@bighanooon
@DastanBighanoon
همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشمهای من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد.
مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواستهای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد میکند. اگر شما بگویی الان میخواهم درس بخوانم، میگوید بیخود بیا از این سبزیها پاک کن»، بگویی میخواهم سبزی پاک کنم میگوید «ذلیل مرده پاشو برو سر درس و مشقت» بگویی با لوبیاپلو ماست میچسبد سالاد درست میکند، سر سفره بگویی «نه انگار همین سالاد بهتر بود» میگوید «سالاد رو بذار برای شب برو چند تا کاسه ماست بیار». وقتی هم بو برد که من شکست عشقی خوردهام و نمیخواهم دیگر ازدواج کنم شروع کرد به اصرار که دختر نباید به آمدن خواستگار نه بگوید. جالب اینجا بود که هیچ خواستگاری هم نداشتم اما وقتی مادر اراده کرد از در و دیوار کیس ازدواج بود که میآمد پشت در خانه.
اما من سفت و سخت چسبیده به همهشان نه میگفتم تا اینکه مادر تصمیم گرفت از راه صلح و با زبان نرم وارد شود و از آنجایی که با روحیات و تواناییهای خودش آشنا بود و میدانست عمرا نمیتواند جملهای را تمام کند مگر اینکه آخرش به عصبانیت داد و هوار ختم بشود، تصمیم گرفت این مسئولیت را به سایرین واگذار کند.
برای این کار رفت سراغ مهری، زن پسردایی صادق که تا آن لحظه با دو بچه، یک شوهر به دردبخور، سه تا مدرک تحصیلی معتبر و شغل مناسب خوشبختترین زن فامیل ما بود. مهری در حالی که داشت پوشک پسرش را عوض میکرد با بیمیلی گفت: «میبینی زندگی متاهلی چقدر زیبا و با طراوته» بعد که با نگاه غضب آلود مادر که دست به سینه بالای سرش ایستاده بود مواجه شد، مجبور شد یک نفس عمیق هم برای طبیعی شدن حس طراوت بکشد. همینطور که داشت خودش را جمع میکرد که بالا نیاورد، صادق را دید که دارد خوش و خرم فوتبال میبیند در حالی که دختر چهارسالهشان گوشه اتاق ونگ میزد. همانطور که دمپایی را سمت صادق پرتاب میکرد با یک اخم مادرم، رو به من کرد و گفت: «ببین اگر صادق نبود من تا حالا مرده بودم از تنهایی» ولی در لحظه اصابت دمپایی به شکم صادق دیگر طاقت نیاورد و نالید: «ذلیل مرده هر چی میکشم از دست تويه» و پقی زد زیر گریه. دوباره سرش را بلند کرد و مادر را که بالای سرش دید، در حال بالا کشیدن دماغش به زور گفت: «اصلا عاشق همین دعواهای زن و شوهریام، نمک زندگیان لامصبا». مادرم که بزرگترین پروژهاش با شکست مواجه شده بود تصمیم گرفت از همان روش خودش استفاده کند، یک شب که به خانه آمدم گفت «پاشو برو لباساتو عوض کن امشب خواستگار داری». حوصله بحث نداشتم، رفتم توی اتاق و در را قفل کردم، مادر از پشت در نفرینم میکرد. خواستگارها که آمدند یواشکی از سوراخ قفل نگاه کردم. داوود بود! قفل در را باز کردم و کلید را بیرون آوردم که ناگهان یک کلید از آن طرف در را قفل کرد. مادر بود که میگفت: «الان که فکر میکنم ازدواج هنوز برات خیلی زوده» . لعنت به نیوتون و قانون سومش.
🔻🔻🔻
روزنامه طنز بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)
👇👇👇
@bighanooon
@DastanBighanoon