📍فلسفه و بحران غرب📍. 📍حتما بخوانید/ به اشتراک بگذارید📍

📍فلسفه و بحران غرب📍
📍حتما بخوانید/ به اشتراک بگذارید📍

💠 رمانتیک های اولیه، همچون شلِگل و هولدرلین و... به همراه هگل در پی این بودند که با رجعت به یونان، وحدتی ارگانیک در گسست هایی که جامعه مدرن ایجاد کرده بود برقرار کنند. اما به نظر می رسد که در دوره مدرن انسان همچون ذرّه ناچیزی از یک کلیت شده بود که در همان ذره باوری خود پرورش می یافت؛ #شیللر، نوای ملال آور چرخ دنده هایی که می چرخیدند و در گوش انسان طنین می انداختند را به خوبی یادآوری کرده و گوشزد کرده بود، که آنها هرگز قادر نیستند هارمونی هستی را پرورش دهند؛ و به عوض کوبیدن مُهرِ حاکمیت انسان بر طبیعت و چیستی خود، او را بدل به مُهر و نشان و حرفه و دانش تخصصی خودش می کنند.

💠 رمانتیک ها و به ویژه، دوره ای که هگل تحت تاثیر رمانتیک ها قرار داشت، در پی این بودند که انسان را موجودیتی تمامیت یافته تلقی کنند؛ به این معنا انسان قادر بود تمام استعدادها و قوای ویژه خودش را پرورش دهد و به عنوان یک انسان و با صفت خاص خود تحت یک وحدت کلی قرار بگیرد. اما گویا با دوگانه انگاری که از قرن هفدهم به این سوی در ساختارها ایجاد شد، میان "نَفسِ انسان و جسم او" و جهان "ذهن و عین" گسستی جدی ایجاد شده بود. از این روی این گسست، درست در نقطه مقابل دیدگاه کلاسیک باستانی افلاطونی و ارسطویی قرار داشت که انسان را موجودی "یگانه با خود" و با "دیگران" و با "طبیعت" تلقی می کردند. در این دوره، اگرچه ایدئال هِگلِ جوان و رمانتیک ها بازگشت به وحدت بود، اما گویا این وحدت فقط به شعاری زیبا و دلکش تبدیل شده بود. می توان گفت ایدئال وحدت انسان با طبیعت، به عنوان یک "کل زنده" معنایی نداشت. رشد فناوری ها و تقسیم کار و رشد علم، همه امور را بخش بندی کرده بود و در این میان دیگر شعار وحدت نمی توانست معنایی داشته باشد. تا پیش از این، طبیعت موضوعی برای "تامل و تفکر و ژرف اندیشی" تلقی می شد. اما تفکر مدرن به این نتیجه رسیده بود که طبیعت مقصدی مناسب برای نیل به استفاده #صنعتی است. لذا انسان در مقابل طبیعت به "پیکار" برخاست و نتیجه این پیکار این بود می توان طبیعت را مهار کرد. چنان که پیش از این هم خاطرنشان شد"_باروخ اسپینوزا با حذف علت های غایی در طبیعت، آن را به یک ماشین بدل کرده بود_"؛ بنابراین به این دلیل که طبیعت ماشینی تلقی می شد این نگرش مسلط می شد که ما این توان را داریم که طبیعت را به بند بکشیم و آن را در خدمت آدمی قرار دهیم.

💠 وانگهی؛ "رمانتیک ها" و "هگل" به خوبی دریافته بودند که ایدئال های رجعت به وحدت، توسط تفکر مدرن دستخوش گسست شده و آن آرمان های دلکش منسوخ گشته است. پس لازم بود که #هگل_جوان، به دکارت و کانت و فیخته و شلینگ نشان دهد که میان روح انسان و بدن او، و میان جهان ذهن و عین** هیچ فاصله ای وجود ندارد. و این عیان سازی وظیفه بخش خاصی از فلسفه بود که متافیزیک نام داشت. از این روی به نظر من کسانی که می خواهند به عنوان نمونه "خطوط اصلی فلسفه حق" هگل را جدای از متافیزیک او در نظر بگیرند در فهم او دچار اشتباه می شوند.

با احترام؛ بهروززواریان /تحلیلی جزیی از فصل دوم کتاب هگل فردریک بیزر

=========================

💠 پانوشت

** به نظر می رسد در ایران، ما هیچ درکی از مفهوم (Subjekt) یا معادل زوبیِکتیف و هم چنین اُبیِکتیف نداریم. ما خودسرانه این معادل ها را ترجمه کرده و آنها را به کار می بریم، بدون این که حتی بدانیم تاریخ #سوژه از کجا آغاز می شود؟! از این روی به نظر می رسد تا زمانی که این بنیادها را فهم نکرده ایم می توان گفت این دو واژه مهم(=سوژه و ابژه) بدون مبنا، وارد بحث ها شده و از دقت کافی برخوردار نیست. از این روی ترجیح ما باید این باشد که از معادل های "عین و ذهن" استفاده کنیم؛ چرا که تا حدودی بحث "حیثیت درونی" را در فهم مقصود هگل پوشش می دهد.

💠 تابع قوانین جاری کشور

@MinervaEule1776

https://t.me/denkenfurdenken