روزهای مهاجرت یک کارآفرین و مشاور به آلمان @sahandbehnam
دوستی تعریف میکرد که در فروشگاه مشغول خرید بودم که صدای گریه نوزادی توجهم را جلب کرد
دوستي تعريف مي كرد كه در فروشگاه مشغول خريد بودم كه صداي گريه نوزادي توجهم را جلب كرد. مادري با كالسكه اي به دست كه نوزاد در آن بود و يك كودك سه -چهارساله ديگر در كنار مشغول خريد بود. نوزاد كمي بي تابي مي كرد و مادر سعي مي كرد هر چه سريعتر خريدش را بكند و از فروشگاه بيرون بزند. تا اينكه موقع حساب و كتاب سر صندوق شد. صف صندوق تقريبا شلوغ بود و نوزاد همچنان بي تابي مي كرد! مترصد اين بودم ببينم آلمانيهاي منظم و تقريبا سرد! حالا كه آخر وقت خسته و درب و داغان از سر كار براي خريد آمده اند و براي به خانه رفتن عجله دارند درمقابل اين اتفاق چه واكنشي نشان مي دهند؟! كه ديدم مرد جواني كه اول صف صندوق ايستاده بود و مشخص بود امروز ٨ ساعت تمام و سخت كار كرده! به ته صف آمد و زن را به سر جاي خودش در اول صف هدايت كرد! توجه كنيد از اول صف به آخر آمد! نه اينكه به زن بگويد اول بايستد و خودش دوم و حوصله ديگران را شايد سر ببرد! كه ناگهان متوجه شدم بقيه مرد را صدا زدند و به جايگاه بعد از زن همراه با نوزاد هدايت كردند و به اين ترتيب همه در اين حركت انسان دوستانه شريك شدند! اينست درك بالا و شعور اجتماعي كه شايسته انسان متمدن امروز است. در مهرباني و احترام قائل شدن براي هم در زندگي اجتماعي كوتاهي نكنيم! خيلي چيزها دقيقا دست ما و شعور ذاتي هر فرد است.
@dotDE