این رسانه ویژه انتشار نوشتههای محمد فاضلی است. ارتباط با مدیر کانال:
هاشمی از «ما» بود
هاشمی از «ما» بود
پنجشنبه دوم خرداد هزار و سیصد و نود و دو، وقتی آیتالله هاشمی را رد صلاحیت کرده بودند، و گویی همه امیدها برای باز شدن روزنهای به سوی عقلانیتی بیشتر بسته شده بود، متنی نوشتم که در ادامه آوردهام. من در نوروز 1393 در مراسم دید و بازدید از ایشان پرسیدم که آیا این نامه به دستش رسیده است و ضمن اظهار بیاطلاعی گفت که نامههای زیادی به دستش میرسد و چیزی به خاطر نداشت، و البته کاملاً طبیعی بود. دو بار دیگر در نوروز 1394 و 1395 ایشان را از نزدیک ملاقات کردم و از سخنانش میشد دو چیز را درک کرد: اول، ایران را دوست داشت و توسعهیافته میخواست؛ دوم، سازگاری با دنیای مدرن داشت و از آن نمیهراسید. این دو جدای از ارزیابی دقیق سیاستهایی است که او در دوران زمامداریاش بهکار گرفته است. «تاریخ سیاستی» هاشمی باید نوشته شود و تاریخ به قضاوت درباره آن بنشیند. خدایش بیامرزد و قرین رحمت خویش سازد.
—----------------------------------------------
برسد به دست آیتالله هاشمی (2/3/1392)
جناب آیتالله هاشمی
با سلام و احترام
نمیدانم چه شده است که برای اولین بار میلی در خود میبینم که به مقامی سیاسی نامه بنویسم. این شاید از آن جهت است که اکنون بیش از هر زمان دیگری شبیه «ما» شدهاید، و البته شما مشهورترین فرد گروه بزرگ «ما» هستید. حالا حال «ما» را خوب میفهمید و زمان مناسبی است که همسخن شویم. «ما» گروه بزرگ آدمهایی هستیم دلباخته این سرزمین، اعتلای شهروندانش، و درخشش آن در افق تاریخ؛ و شما یکی از «ما» هستید. این را میشود از لابهلای سطوری که درباره امیرکبیر نوشتید خواند. «ما» قابلیتهایی داریم و قریب سه دهه است که به نوبت از میدان به در شدهایم. به یکی از ما گفتند تو فیزیکدان خوبی هستی، اما کراوات میزنی، به دیگری گفتند اندیشه سیاسی خوب میدانی، اما چرا اندیشهات مثل ما نیست، و دیگری پزشک خوبی بود، اما حراست بیمارستان از او خوشش نمیآمد. یکی مثل محمد رحیم متقی ایروانی بود، گروه صنعتی ملی که یادتان هست، آرزو داشت ایرانی کفش ایرانی به پا کند، و پای شرکتهای خارجی کفش را از ایران بریده بود. نمیدانم کفش خوب درست میکرد یا رؤیای دیگری برای سرزمینش داشت که کارخانهاش مصادره شد و عاقبت امروز ماندهایم و کفشهای چینی. من هم جامعهشناسی خواندهام، در باب احوال دموکراسیهای گسسته چیزهایی نوشتهام، و میتوانم به دولتمردان بگویم عاقبت اجتماعی کارهایی که میکنند چیست، نظرسنجی هم میدانم و دست بر قضا در دو انتخابات روند آراء شما را نیز رصد کردهام. مثل شما کتاب نوشتهام، علاقمند توسعه هم هستم، اندکی هم انگلیسی میدانم و هر از چندی کتابهایی را که خوب بدانم ترجمه میکنم. سرتان را درد نیاورم، دانشجویان از کلاسم راضی بودند. من نه کراوات میزدم، نه کارخانه داشتم، و نه رئیس حراست دانشگاه را میشناختم، ولی از من هم خوششان نیامد. یکی از همینها که کارشان این است که از «ما» خوششان نیاید گفت تفکرت خطرناک است. خطرش کجا بود ندانستم، اما امروز من هم یکی از «ما» هستم.
خاطرتان را مکدر نکنم اما در زمانی که شما بخشی از آنها بودید، بسیاری را به جرگه «ما» راندند. عبدالکریم سروش که برایتان نامه نوشت، و سیدجواد طباطبایی که کرسی استادیاش را ستادند، یادتان هست؟ راستش کلمهای اختراع کرده بودند به اسم «تعهد» که من هنوز نمیدانم معنایش چیست و انبوهی با من در این حس شریکاند و بیگمان شما نیز امروز یکی از همان بیتعهدها هستید. حق میدهید که معنی این واژه را نفهمم. وقتی انبوهی دانشگاهی، صنعتگر، پزشک، کارمند عالیرتبه، نماینده مجلس، سیاستمدارانی چون محمد مصدق، مهدی بازرگان، عزتالله سحابی، محمد خاتمی و دست آخر شما، در زمره همین بیتعهدها جای میگیرید، به من و «ما» حق بدهید که معنی این واژه تعهد را نفهمیم. اما «ما» را به چوب همین تعهد راندند. اما مهم نیست، شما هم امروز از «ما» هستید. دلتان میسوزد، رؤیاهایی برای وطن دارید، به مدد زمان و درس آموختن از تجربههای گذشته چیزهایی میدانید و کارهایی بلدید، سرمایه اجتماعیای اندوختهاید، گروهی دوستتان دارند، و مثل همه «ما» که فکر میکنیم حقیقت فقط در دستان «ما» و آنها نیست، منتقدید. «ما» دوست داریم کاری بکنیم، برای بهبود وضع زندگی حتی همانها که دوستمان ندارند، همانها که تعهد دارند و «ما» که نداریم. و برای همین هنوز امیدواریم. بسیاری از «ما» را دیدهام که آن سوی دنیا هم دلشان برای اینجا میتپد. درد وطنخواهی درمان ندارد. میرزاده عشقی هم که به وطن تند و تیز میگفت، دلش میسوخت، آتش گرفته بود. اگرچه شما نیز روزگاری از آنها بودید که میرانند، یا شاید من اشتباه میکنم و هرگز از این گروه نبودهاید، اما امروز در میان «ما» هستید، و در میان «ما» امیدواری هم مثل درد وطن، دست از سرمان برنمیدارد.