این رسانه ویژه انتشار نوشتههای محمد فاضلی است. ارتباط با مدیر کانال:
ج
ج. اقدام به رفع هر مسأله بدخیمی مستلزم برکشیدن مسأله به صدر مسائل جامعه از مسیر اجتماعی کردن مسأله است. شجاعت ارائه راهحل پیشنهادی برای رفع مسأله هستهای و تحریمها وقتی ایجاد شد که پیش از آن گفتوگوی اجتماعی درباره آن درگرفته بود و در مناظرههای انتخاباتی، مسأله هستهای به موضوع تعیینکننده تبدیل شد. انتخابات سال 1392 همزمان انتخاب رئیسجمهور و رفراندومی درباره شیوه مواجهه با این مسأله بود. مسأله هستهای در تنازع نیروهای اجتماعی و سیاسی به شیوهای برساخته شد. زمانی راهبرد مقاومت برساخته شد و زمانی دیگر بر اثر نیروی اجتماعی ایجادشده در جریان انتخابات در قالب راهکار تعامل سازنده طرح شد. ایده «سانتریفیوژها باید بچرخند و چرخ اقتصاد ایران نیز باید بچرخد» محصول گفتوگوی اجتماعی فراگیر درباره یک مسأله است که در بزنگاهی مهم توسط کنشگری باتجربه و دارای رویکردی خاص طرح میشود. مسأله آب نیز نمود دیگری از برکشیدن یک مسأله تا صدر مسائل اجتماعی است. مدیریت ناکارآمد منابع آبی پنج دهه و کمآبی ایران به اندازه تاریخ این سرزمین سابقه دارد. اما این مسأله فقط در زمانهای خاص – چند سال اخیر – با ترکیبی از کنشگری و بروز برخی واقعیتها به سطح مسائل اجتماعی مهم صعود کرده است. جامعه فقط برای حل مسائلی نیرو و منابع تخصیص میدهد که طی فرایندهایی به مسأله عمومی و اجتماعی بدل شوند. من عمیقاً معتقدم هیچ مسأله بدخیمی پشت درهای بسته بوروکراسی، با جلسات محرمانه و بدون طرح شدن در عرصه عمومی ظرفیت رفع شدن پیدا نمیکند. مسائل بدخیم با سازوکارهایی اجتماعی و سیاسی خلق و فقط طی فرایندهای اجتماعی و سیاسی راهکارهایی برای رفع آنها ساخته میشوند.
اگرچه مقدمات بحث من به درازا کشید، اما اکنون در نقطهای قرار گرفتهام که به آن دو سؤال ابتدای متن بپردازم، اما پیش از آن یک نتیجهگیری مهم را باید بیان کنم. هر سه بند الف، ب و ج نشان میدهند که: 1. تعریف و رفع هر مسأله بدخیم، عمیقاً سیاسی است؛ 2. به اجماع ذینفعان برای تعریف و پذیرش پیآمدهای نوعی از تعریف و نوعی از راهکارها نیازمند است؛ 3. ذینفعان باید سازوکارهایی برای اعتمادسازی بین یکدیگر داشته باشند و سطح قابل قبولی از اعتماد را خلق کنند؛ و 4. شماری از کنشگران و ذینفعان باید بپذیرند در کوتاهمدت از برخی منافع خود بگذرند تا در آینده دستآوردهای مهمتری داشته باشند. گذشتن از منافع نیز عمیقاً نیازمند اعتماد است، اعتماد به اینکه تحولات در سیستم به گونهای پیش میرود که آنها که گذشت کردهاند در نهایت ثمره گذشت خود را دریافت میکنند.
اگر این مقدمات پذیرفته شود، سؤال این است که ظرفیت اجماعسازی و اعتمادآفرینی حسن روحانی بیشتر است یا هر گزینه اصلاحطلب دیگری که اصلاحطلبان برگزینند؟ اصلاحطلبان بیرون آمده از گرداب وقایع سال 1388 ظرفیت بیشتری برای اعتمادسازی دارند یا حسن روحانی؟ روی دیگر این سؤال این است که اصلاً مگر گرداب 88 پایان یافته است؟ وقتی دائم از گرفتار شدن مجلس دهم به سرنوشت مجلس ششم سخن گفته میشود، سؤال این است که آیا گرداب مجلس ششم یا حتی دوم خرداد 1376 پایان یافته و جامعه سیاسی ایرانی آنها را به رخدادهایی عادی بدل ساخته است؟ به قول سعید حجاریان، آیا شرایط کشور نرمالیزه شده است؟ آیا اصلاحطلبان نرمالیزه شدهاند یعنی حساسیتها نسبت به آنها در اندازهای است که خود بتوانند به نیروی اجماعساز، اعتمادساز، مولد نیروی «همه با هم» و برکشنده مسائل اساسی تا حد مسائل اجتماعی مهم تبدیل شوند؟ حرف تلخ این است که اصلاحطلبان قبل از آنکه بتوانند بر حول مسألهای اجماع بسازند، خود به مسأله تبدیل میشوند، تنش بالا میگیرد و اعتماد و اجماع ضربه میخورد. ممکن است بگویند این عادلانه، منصفانه یا اخلاقی نیست؛ اما مگر همه یا بخش مهمی از دنیای سیاست عادلانه، منصفانه یا اخلاقی است؟
من با تحلیل سعید حجاریان معتقدم که پیش از نرمالیزاسیون نمیتوان به سوی دموکراتیزاسیون حرکت کرد. البته معتقدم نرمالیزاسیون پیششرط تحولاتی است که میتوانند تحت وضعیتهای مشروط، به دموکراتیزاسیون منجر شوند که البته موضوع بحث در اینجا نیست. لذا سؤال این است که گزینه بهتر از حسن روحانی برای نرمالیزاسیون لازم جهت رفتن به سمت حل مسائل بدخیم چیست؟