⁠ماجرای دانشمند فیزیک و دختر مدل. ------------------

⁠ماجرای دانشمند فیزیک و دختر مدل. ------------------

ماجرای دانشمند فیزیک و دختر مدل
------------------
قسمت اول


سال ۲۰۱۱ یک استاد دانشگاه خوشنام و باسواد، متخصص در فیزیک نظری و کیهان شناسی برای ۳۰ سال در دانشگاه کارولینای شمالی، شبی پس از کار و مشغله زیاد، لپ تاپش رو باز کرد و به یکی از این سایت‌های دوست یابی مراجعه کرد. یه سه سالی بود از زنش جدا شده بود.

پاول فرامپتون Paul Frampton که ۶۸ سال داشت، در یکی از پیج‌های سایت mate1 با یک مدل اهل چکسلواکی آشنا شد. یک خانم بسیار زیبا با مو و چشمان سیاه و سینه‌های به ظاهر طبیعی به سایز DDD. تو بعضی عکساش چهره‌ای سرد و بی‌روح داشت و در بعضی دیگه لبخند زیبایی روی صورتش نقش بسته بود.

پس از گذشت یک مدت، پروفسور فرامپتون و این خانوم شروع میکن به چت کردن و کار به اینجا میرسه که هر روز پیگیر بودن. پرفسور از دانشگاه که میومد خونه می‌دید روی پنجره یاهو مسنجرش یه BUZZ!!! بزرگ از طرف خانوم اومده که میپرسید :«عزیزم اونجایی؟ چیکار میکنی؟».

پرفسور پس از جدایی از زنش، دو سه سالی بود که تنها بود ولی کم کم دید که اون روزای تنهایی داره به سر میاد. خانومه مابین حرفاش می‌گفت که از زندگی این مدلی خسته شده. دیگه نمیخواد مدل باشه. میخواد ازدواج کنه، بچه دار بشه. دوست نداره دیگه دوربین‌ها روش باشن و مردا ازش سو استفاده کنن.

از پروفسور میپرسید که به نظرت آیا روزی پیش میاد که به یکی مثل من افتخار کنی؟ منی که کل عکسام تو بیکنی هست و کلی مرد دور و ورم می‌پلکن؟ - پروفسور هم بهش اطمینان میداد که آره آره، چرا که نه. من مشکلی ندارم با اینا. بالاخره اینم یه جور کار و شغله.

پروفسور بهش میگفت بیا تلفنی حرف بزنیم. خانومه هی دست دست میکرد تا اینکه یه جا موافقت کرد که حضوری همدیگه رو ببینن. گفت من بولیوی هستم و قرار عکاسی دارم برای یک مجله. پاشو بیا اونجا. اینم که قند تو دلش آب شده بود گفت باشه میام.

تو ذهنش مرور میکرد که بالاخره از تنهایی در میام، و اونم چه زنی گیرم اومده! یک سوپر مدل و تو ذهنش هی به این فکر میکرد که زنش رو به دوستا و اطرافیانش معرفی کنه. پروفسور میدونست خانومه دوستش داره و تو آسمونا سیر میکرد. خودش چند بار تو چت بهش گفته بود دوست دارم پروفسور.

فرامپتون که قصد یک سفر طولانی رو نداشت، ماشینش رو فرودگاه پارک کرد. از طریق فرودگاه تورنتو، قصد داشت مستقیم به سانتیاگو، شیلی بره و سپس بولیوی. در خیالش این بود که این خانوم زیبا رو بالاخره بغل کرده با خودش میاره خونه. خانومه براش یک بلیت اینترنتی خریده بود.

ماشین رو فرودگاه پارک کرد، رفت داخل سالن و دم باجه و شماره بلیت رو نشون داد. دید که بلیت اشتباهه. همین باعث شد یک روز کامل فرودگاه علاف بشه. عاقبت پس از سه روز، تونست سوار هواپیما بشه و برسه پیش معشوقه‌ش در بولیوی. شبی که رسید امید داشت که صبحش ایشون رو ببینه.

زنه بهش گفت که چون این تاخیر پیش اومد یه فوتو شوت (برنامه عکاسی) دیگه پیش اومده و حقیقتش من اومدم بروکسل! گفت برات بلیت میفرستم که بیای پیشم. پروفسور هم وقتش رو در هتل با کار کردن روی فرمول‌های فیزیک سپری میکرد. یک بلیت برای بوینس آیرس آرژانتین براش فرستاد و گفت برو اونجا.

تو فرودگاه بوینس آیرس پیاده نشده من بلیت بروکسل رو هم برات میفرستم. تو این مدت هم مدام با هم چت میکردن و دل پروفسور هم به دیدار نزدیکش هی گرم‌تر میشد. خانومه گفت فقط یه لطفی برام بکن، یه کیف هست فلان جا (تو بولیوی) اون رو با خودت برام بیار.

پروفسور هم حتما تو دلش گفته شما جون بخواه. و قبول کرد. وقتی که بولیوی بود با یه دوستش در دانشگاه تماس گرفت و این جریان رو گفت. دوستش که یک وکیل زبردست بود گفت مراقب باش تو دام نیافتی. اون کیف شاید حاوی کوکائین باشه و اینطوری میخوان از طریق تو جابجاش کنن.

------
@friedrish